و این متافیزیک جذاب!

دیروز برای برگزاری یک جلسه کاری به همراه یکی از همکاران شرکتی که در آن مشغول به کار هستم به یکی از شرکتهای همکار در شهر مجاور شهر خودمان رفتیم، سر صحبت که باز شد از کار گفتیم و شنیدیم، از نحوه همکاری و پروژه ها و اهداف آینده، روبروی سخن من خانومی بود با کمالات و متشخص از اینکه احساس میکردم این چند ساعتی که به مذاکره و صحبت گذشته به بطالت نگذشت! حس خوبی داشتم ولی ابدا فکر نمیکردم لابه لای حرفهامان سر از علوم غریبه و متافیزیک در بیاوریم، که درآوردیم!

همکارم اشاره کرد به من و به آن خانوم گفت که من هم سیری در علوم غریبه داشته ام، هرچند مایل به ابراز این موضوع نبودم، ولی خوب، شد آنچه که خوب بود نمی شد. بگذریم…

در میان صحبتهایمان به جایی رسیدیم که آن خانوم محترم شخصی را معرفی کردند که وقتی ما به او فکر میکنیم و راجع به او صحبت میکنیم متوجه میشود و از آنجایی که چنین افرادی را میشناسم از نزدیک و در سالهایی که جوانتر بودم با آنها آشنایی داشتم شکی در صحت گفتارشان نکردم.

من از آن دسته آدم هایی هستم که سعی میکنم با کلید علم همه ی درهای بسته و رازها را باز کنم و به ماجراجویی بپردازم، همان کاری که دانشمندان غربی انجام میدهند (البته ابدا خودم را در مقام یک دانشمند نمیبینم) با کتابی که در سرزمین اسلامی ما بیشتر کنج دیوار خانه هاست و خاک میخورد و البته برای قسم خوردن هم از آن کتاب استفاده می شود. خداوند بزرگ خودش همه علوم هستی را به بندگانش آموخته و در درون ماست فقط آن بنده خدا باید به درونش رجوع کند و وقتی که خدا را شناخت حتما حقایق را میبیند و برایش ملموس میشود.

اصلا کاری به عالم اجنه، همزاد، موکل و… ندارم با افرادی هم که با اینها در ارتباط هستند هم هیچ ارتباطی ندارم فقط این را مطمئنم که این افراد از طریق نا متعارف قضیه به این مرحله که میتوانند بقول خودشان ارتباطی بر قرار کنند و کاری انجام دهند رسیده اند که اگر این طور نبود جامعه پر میشد از انوار الهی نه اینکه هر روز یک تیتر اختلاص و فساد نظرمان را جلب کند یا این گروه سیاسی به آن گروه سیاسی ابراز لطف نماید و بر عکس. همه این نوشته ها که خواندید از قلب و ذهنم گذشت در آن لحظات که میشنیدم و صحبت می کردم و در آخر هم به آن خانوم خوب عرض کردم که خوب نیست در این وادی ها قدم گذاشتن، کمی از تجربیاتم گقتم و عواقب اش و خوشحالم که مفید بود. لحظه خداحافظی که شد آن خانوم به همراه ما به بیرون از ساختمان آمدند، در آسانسور که بودم فکر کردم که خوبی علم این است که غریبه ها نمیتوانند سر از کار انسان هوشمند بیرون بیاورند. بشدت مشتاق این هستم که تکه ای از فکرم را با الگوریتم  MD5  رمزنگاری کرده و به آن عزیز کاشف ذهن بدهم که بخواند چیست در پس اندیشه رمزنگاری شده من. حتی حاضرم تا هر وقت که خواست پیش خودش داشته باشد فایل رمزنگاری شده را ولی از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان میترسم دوستان غریبه و از ما بهتر! ما هم دستی بر کد و هک و تحلیل و هرآنچه که یک برنامه نویس خبره باید داشته باشد داشته باشند. آن وقت باید به فکر داشتن یکی از آنها باشم که کمکم کند در امور انفورماتیک و افتخار اینکه دستیارم باشد را داشته باشد!

خواندن ادامه مطالب