چهار دقیقه و ده ثانیه

همیشه در زندگی انسانها، حتی آنها که نمی اندیشند، حتی آنها که هیچ چیز برایشان مهم نیست، در زندگی همه انسانها لحظه هایی ثبت می شوند که محال است از خاطرشان پاک شوند. دیشب، ساعت هایی که گذشت، افکاری که پدید آمدند، خنده هایی از ته دل و تر شدن چشمها همه برایم خاطره ای شدند که هرگز از ذهنم بیرون نخواهند رفت.
وقتی که تصمیم میگیری خوب باشی، وقتی از بین انسان ماندن و شیطان شدن انسانیت را انتخاب میکنی، وقتی که صلح را به آشوب و جنگ ترجیح میدهی. همه اینها دیشب اتفاق افتاد و من چقدر مسرورم که سربلند بیرون آمدم از این آزمون زندگی، آزمونی که از بین تمام جمعیت جهان من برای آن انتخاب شده بودم، آزمونی که استادش خدا بود و مراقب نمی خواست.
نمی دانم شما عزیز جانی که این مطلب را میخوانید تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که در چهار دقیقه و ده ثانیه چه اتفاقی ممکن است روی دهد یا چه کاری از دستتان بر می آید؟ برای من دیشب همین گونه بود، ولی چهار دقیقه و ده ثانیه ای که به اندازه چهار سال و ده ماه طول کشید. من در این مدت خندیدم، اشک ریختم، ذوق زده شدم، ترسیدم که مبادا غروری که همیشه با من است کار دست انسانیت دهد، ترسیدم تا مبادا لبخند از لب کودکی قهر کند و ترسیدم تا مبادا مادری غصه اینکه فرزندش دیگر نیست را تا ابد در دلش داشته باشد. چهار دقیقه و ده ثانیه ای که برای من حکم کلاس انسان سازی را داشت.
من در آن چهار دقیقه و ده ثانیه و تمام دیشب و مطمئنم تمام لحظات باقی مانده عمرم را هم اینطور خواهد بود؛ در فکر دوستی بودم که نیست ولی امیدوارم خواهد آمد و رونق خواهد بخشید به خانه دل.
من در آن چهار دقیقه و ده ثانیه نفس گیر دیشب به یاد شعرها و ترانه هایم بودم، مبادا کاری کنم بخشکد چشمه احساس و نباشد دیگر هیچ شعر و ترانه ای که مخاطب داشته باشد، به یاد لبخندهای مادرم افتادم و پدرم که همیشه دوست اش دارم و همینطور به یاد طوفانی که سالها زندگی من را در نوردید و تمام شد و بهاری که منتظر رسیدنش هستم. من به یاد همه اینها بودم درست چهار دقیقه و ده ثانیه.
وقتی پشت دیواری سنگی قرار میگیری از نوع مجازی، وقتی میخواهی همه دنیا بدانند رئیس تو هستی، وقتی استانداردهایی که سالها اساتید بزرگی تدوینشان کرده اند را با سری بالا زیر پا میگذاری و استانداردهای جدید مخصوص خودت را جایگزین میکنی، وقتی به همه آنچه که می توانستی برسی ولی نشد و نرسیدی وقتی با همه قدرتی که داری سفیدی کلاهت بیشتر از همه برایت مهم است. همه اینها داستان دیشب من بود که در چهار دقیقه و ده ثانیه به اوج داستان رسید و تمام شد و ثبت شد تا ابد در خاطر من.

خواندن ادامه مطالب

راننده تاکسی

مدتهاست قلم من طعم سیاست ندارد و خودم با سیاست بیگانه ام، مدتهاست عاشقانه می نویسم، فناورانه می نویسم، پژوهش میکنم و گاهی وجودم را از موسیقی سرشار میکنم، اما اینها هیچ کدام دردی از زخم های این روح سرکش و فرسوده ام دوا نمی کند، می گویند دنیا زندان مومن است. حالا شاید من مومن نباشم که خدا خوب خودش میداند ولی دنیا زندان من است. چند روز پیش پایتخت بودم و چقدر دلم گرفت. هیچ شور و شوق امیدی به زندگی در جامعه ایرانی دیده نمی شود. راستی چقدر ما با هم بد شده ایم. کجاست آن مهربانی که میگفتند خاص ایرانیان است. حالا کارمان به جایی رسیده که فحش نشنویم از هم باید خدا را شکر کنیم. این روزها هر چقدر هم که بخواهی نشنوی و نبینی و دوری کنی و خودت را به کوری و کری بزنی به لطف تکنولوژی های ارتباطی و رسانه های مجازی از چند و چون اتفاقاتی که دور و برت می افتد با خبر میشوی.

چند روز پیش بود که از آزادی به سمت ولیعصر در حال حرکت بودم. راننده تاکسی از من پرسید: انگار اهل تهران نیستی، کجا می روی و همین سوال کافی بود که من با اینکه آدم تو داری هستم سفره دلم باز شود برای آن مرد راننده البته چهره صمیمی و لحن مهرباننش کم تاثیر نبود. گفتم: که می روم برای آخرین بار تکلیف پروژه ای که تولید شده و تا حالا تکلیف اش مشخص نشده را تکلیف اش را مشخص کنم. گفت: سنت نمی خورد اهل بساز و بفروش باشی. گفتم: خدا خیرت بدهد می توانستم بساز بفروش باشم ولی چیزی ساخته ایم که انگار نمی خواهند استوار باشد. از نگاهش کنجکاوی را حس کردم و زیر لب گفتم: پروژه ما مربوط به دفاع مقدس است. یک آه، یک لبخند و یک ضربه آهسته بر روی فرمان خودرو کافی بود که این بار او سفره دلش را باز کند برایم. از کیف پولش یک کارت قدیمی نشانم داد و من فهمیدم از بچه های عملیات خیبر است و البته قهرمان شنای ارتش های جهان در زمان جوانی خودش. گفت: جوان، میبینی هر چه بافته ایم پنبه شده. از شهید همت برایم گفت، از حاج احمد کاظمی و چند سردار دیگر، کمی گفت و گو که بیشتر شبیه درد و دل بود. آخر هم که به مقصد رسیدیم از من کرایه نگرفت و گفت: برای من رزمنده دفاع مقدس خیلی ارزش دارد که هنوز جوانی با سن و سال تو به فکر ماست و گفت: من با خدا معامله کردم و راننده تاکسی شدم اگر معامله ام جور دیگری بود شاید حالا باید میامدی و من را میدیدی و دو لبخند با هم نشان از خدا حافظی بود برای همیشه.

حرف آخر من که تازه شروع شده با آن دوستان سجاده نشین و واعظ بالا نشین است. کاش آنقدر نگران خنده های مردم هستید کمی هم نگران آمار خودکشی جوان ها بودید، نگران آمار خشونت و تعداد زیاد زندانیان، کاش نگران فرار مغزها هم بوید که می روند ولی انصافا دلشان همینجاست. کاش نگران اوضاع نامناسبت تحصیل دانش آموزان و دانشجویان هم بودید، راستی جناب علامه میدانید زندانیان سیاسی چند نفر هستند؟ فکر نمیکنم بدانید تعدادشان را و حتی جرمشان را. تا حالا خرید رفته اید؟ گمان نمیکنم رفته باشید و دیده باشید وضعیت بد معیشت مردم را، مردم مدتهاست که در سختی زندگی میکنند و هستند عده ای که یک وعده در روز غذا می خورند. خلاصه بیشتر مطالعه کنید در میان کلام مولایم امیر المومنین در نهج البلاغه.

عدالت هم که وجود خارجی ندارد که اگر داشت من به جای این مطلب چیز دیگری می نوشتم. و اینکه یک کلاه بر سرتان گذاشته اید و صد کلاه بر سرما. انقدر درد زیاد است که نمی شود با واژه بیان اش کرد دوست دارم رودرو صحبت کنیم. البته انسان گاهی وقتها برایش اتفاقی می افتد که دیگر چیزی برایش مهم نیست من هم برایم مهم نیست باشد، نباشد، باشی، نباشم، من می نویسم برای جوان تر ها، بعضی ها می خوانند و کمی به فکر فرو می روند و بعضی ها می فهمند که هنوز کسی درد و سختی در جامعه ما را می فهمد و بیشتر می نویسم برا خودم که شرمنده خودم نباشم.

چند روز پیش تصویری از یکی از روحانیون مجلس مشاهده کردم با آن گروه حفاظت و آن خودروی گران قیمیتی که سوارش بود و محافظی که در را برایش باز می کرد تا پیاده شود. برادر چرا محافظ مدتهاست کسی کاری به کارتان ندارد خیالتان آسوده باشد به خدمت به خلقتان برسید! و یاد صحبتی از یک بسیجی که به یاد ندارم کجا خواندمش افتادم که میگفت: ما انقلاب نکردیم که بخواهیم در خودرو را برای مسولین باز کنیم!

اما حالا کشور ما افتاده دست عده ای که از خدا نمی ترسند، از خدا بترسید، در آن دنیا کسی کاری به این ندارد که چه مقامی داری و … آنجا خودت هستی و خودت و خدا و حق الناسی که روبروی توست، باید جواب بدهی.

راستی آن رزمنده ای که راننده تاکسی بود می گفت یاد امام خمینی بخیر امام که بود بیشتر هوای ما را داشت. امام یادت بخیر نور به قبرت ببارد در هیچ عکسی ندیدم که پیشانیتان جای مهر باشد.

خواندن ادامه مطالب

ماندگار

این نوشته را جایی مینویسم که دیر یا زود مقصد همه ماست. از یک دوست می نویسم که دیگر کنارم نیست و خاطراتی که از او مانده و شده لبخند و نقش بسته بر لبانم. آنقدر خوب بود که خدا برای خودش و بهشت اش گلچین اش کرد و از ما گرفت و من ماندم و خاطراتی که از او همیشه ماندگار است.

یک روز غروب که آن روزها طبق معمول پای یک سیستم قدیمی مشغول حل مساله های برنامه نویسی بودم، آمد سراغم از آن دوستانی بود که مادرم، پدرم، خواهران و بردارم از خودمان میدانستند اش و عجیب دوست اش داشتند، مادرم پای سماور نفتی آلاچیق برای پدرم که تازه از باغ برگشته بود چای میریخت که عرفان آمد، تابستان بود و عطر خوب برنج فضای محیط را عطراگین میکرد. با اینکه میدانستم چند ماهی مانده به 18 سالگی اش و گواهینامه نداشت بلاخره اتومبیلی که چند ماهی بود که میخواست خریداری کند را خریده بود و آمده بود که سورپرایزم کند، برای همه ما بستنی خریده بود به عنوان شیرنی خرید ماشین. یک پراید سفید که آن روزها یک اتومبیل خوب محسوب میشد. از من سه سال بزرگ تر بود و همیشه در همه جا هوایم را داشت و برایم مثل یک برادر بود.

آمد به اتاقم و گقت: من که نمیفهمم انقدر این دکمه ها رو فشار میدی که چی!

لبخندی زدم و گفتم: بلاخره حلش کردم، آخریش بود.

با یک نگاه معنی دار به من فهماند که برویم بیرون و کنار مادر و پدر باشیم. بستنی خوردیم. مادر برایمان شیرینی محلی آورد که با چای بخوریم و پدر که میگفت: این مهدی آخرش کار دست خودش میده از بس که پای اون لامصب میشینه! با همان لهن جذاب و گیرایی که داشت. همه خندیدم و من تازه چشمم به ماشین عرفان افتاد که بیرون حیاط پارک بود و گفتم: میدونستم یه روز میخریش!

عرفان گفت: پاشو… پاشو لباس عوض کن بریم یه دوری بزنیم!

خانه پدری با ساحل دریا 3 – 4 کیلومتر بیشتر فاصله نداشت و راهی ساحل دریا شدیم. عرفان زندگی سختی داشت. هم کار میکرد و هم درس میخواند آخرش همان دیپلم را گرفت و تمام. فرزند طلاق بود و پدر و مادرش وقتی که پنج ساله بود از هم جدا شدند و عرفان با مادر زندگی میکرد. آن روزها خبری از اینترنت فراگیر نبود و اینطور نبود که همیشه برزو باشی. ما هر دو هفته از یک دوست یک دیسک MP3 موزیک میگرفتیم و گوش میدادیم. آن روزها شادمهر عقیلی ترانه ای منتشر کرده بود به اسم ماندگار از همانهایی که وقتی گوش میکنی گم میشوی در خودت و پیدا شدنت با خداست! حسابی گل کرده بود و همه به ماندگار گوش میدادند و تا امروز جزء ترانه های ماندگار بچه های هم نسل ماست.

عرفان همینطور که از ترانه ماندگار و شادمهر که خواننده مورد علاقه اش بود تعریف میکرد. از داشبورد یک عکس بیرون آورد و نشانم داد. گفت:

اسمش فرشته است و تازه باهاش آشنا شدم از فامیلای خیلی دورمونه، میخوام اگه خدا بخواد شیش – هفت ماه دیگه با مامان بریم خواستگاریش، میدونی مهدی خیلی دوسش دارم و فکر کنم اونم از من خوشش میاد.

من که حسابی کُپ کرده بودم،گفتم: عرفان معلومه چی میگی، تو تازه دیپلم گرفتی، فکر میکنی با کار کردن تو یه مکانیکی میتونی از پس خرج و مخارج عروسی و زندگی بر بیای. با دست اش روی پایم زد و گفت: تو دیگه چرا مهدی، خدا بزرگه، نمیخوام از دست بدم فرشته رو، دوسش دارم، میفهمی.

دست اش را گرفتم و گفتم: آره داداش میفهمم.

همینطور گذشت و عرفان به فرشته رسید و حالا یادگارش باقی ایست. همینطور رفاقتمان استوار بود و پا برجا. که آن روز لعنتی رسید. من مشهد بودم رفته بودم برای زیارت شاه خراسان. مادرم تماس گرفت و پرسید: پسرم، چه خبر، حالت خوبه؟ از لرزش صدایش می شد فهمید که حتما اتفاقی افتاده ولی بد به دلم راه ندادم. بعد از چند دقیقه یاشار که از دوستانم بود زنگ زد و حال و احوال پرسید و التماس داعا داشت. چند دقیقه بعد محمد زنگ زد و این بار بدون هیچ معطلی ای گفتم: محمد به روح مادرت بگو چی شده؟ بغض اش ترکید و گفت عرفان رفت. همین. نمیدانم من تلفن را قطع کردم یا محمد. نمیدانم از حرم تا هتل چه طور رسیدم. اشک امانم را بریده بود و میدانستم که واقعا عرفان دیگر نیست.

اشک هایم که خشکید زنگ زدم خانه مان مادرم که جواب داد، پرسیدم: مامان راست میگن، بگو که دروغه، بگو میخواستین با من شوخی کنید! و فقط به یاد دارم که چند دقیقه ای پا به پای هم اشک ریختیم، عرفان خیلی عزیز بود. خیلی عزیز.

ساکم را بستم و برای خداحافظی رفتم حرم و تکیه دادم به دیوار و با امام درد و دل کردم و حسابی اشک ریختم و خداحافظی.

با هر مصیبتی که بود غروب فردا رسیدم به خانه. با کسی حرف نمیزدم و پیراهن مشکی به تن کردم و نشستم روی پله های آلاچیق. نمیدانستم چه کار باید کرد، فکر اینکه فرشته چه کشیده، فکر مادرش امانم را بریده بود و رفتم خانه شان، مرا که دیدند همه آمدند برای تسلیت گفتن آخر میدانستند حساب من و عرفان جور دیگریست.

فرزند خردسال عرفان در آغوشم بود و با فرشته حرف میزدم. به من گفت: عرفان همیشه میگفت: مهدی از خودمونه، داداشمه. و یاد آخرین باری که با عرفان بودم در خاطرم تداعی شد. آمده بود دانشگاه دنبالم که برای صرف نهار باهم باشیم. کلی حرف زدیم و خدیدیم و عرفان آخرین حرفی که زد این بود که: مهدی خیلی دوست دارم، تو نبودی من باید میون این همه گرگ چیکار میکردم و خدیدیم و رفت و حالا من هستم و از عرفان فقط خاطراتش باقی مانده. دیروز آخرین پنج شنبه سال بود. اولین نفری بودم که سر خاک عرفان حاظر شدم. بعد از چند ساعت که فرشته و مادر عرفان آمدند حسابی خاطره بازی کردیم و جای عرفان را خالی! حالا من مانده ام و یک عرفان و یک ترانه ماندگار که هر وقت می شنوم انگار عرفان کنارم نشسته و تنها نیستم، عرفان برای من همیشه ماندگار است، هر چند نبود که ببیند روزهای سختی که بر من گذشت ولی یادش و خاطراتش همیشه ماندگار است.

خواندن ادامه مطالب

بهار

چند روز دیگر از راه می رسد و زمستان در پیچ کوچه دست می دهد با بهار و خوشامد می گوید به گیاه و خرامان بساطش را پهن میکند، بلاخره بهار است و هرچند فصل عشاق نیست و پادشاهی نمیکند ولی فصل وصال است و دوستی، به بهانه نزدیک شدنش هر روز ترانه زیبای بهار بهار زنده یاد ناصر عبدالهی از دستگاه پخش محل کارم پخش می شود. از پنجره اتاقم که به بیرون نگاه میکنم از بهار فقط نو شدن تقویم برایم ملموس است. نه لبخندی، نه خنده ای از ته دل، نه تکاپویی برای عید و نه دلخوشی، هیچ کدام از اینها نیستند، حتی کودکان هم فهمیده اند که شادی آمدن بهار و موسم عید بیهوده است. سبزه و ماهی عید چه دلخوشی زیبایی بود برای هم نسلان ما در سالها قبل و چقدر مسرور بودیم از آمدنش از شمارش اسکناس های تا نخورده مادر بزرگ که مال ما میشد، از بوسه های مادر و لبخند پدری که کهکشان مهربانی هاست با آن غرور مردانه اش که حتی لحظه سال نو هم از خودش دور اش نمیکرد و آغوش گرم اش که یادآور مهر و محبت است.
هر روز که به بهار نزدیک تر می شویم غمی که با حسرت همراه است بر دلها سایه می افکند البته نه همه دلها، دلهایی که وسعت دارند، بخشنده اند و مهربان. با خودم فکر میکنم کاش روزی برسد که دوباره لبخند را بر لبان همه مردم ببینم که میرقصد، که صلح حکومت میکند بر دنیا و دیگر هیچ کودکی کشته نمی شود بخاطر پول و سیاست. کاش روزی فرا برسد که همه کارخانه های اسلحه سازی تعطیل شوند و بجایشان مزرعه های پر از گل برپا کنند. کاش روزی فرا برسد که هیچ عشقی دیگر بی ثمر نباشد، نافرجام نباشد و همه عشاق برسند به معشوقه هایشان و دوباره لبخند موج بزند. کاش روزی برسد که مرزها دیگر نباشند. و باز هم آرزوی صلح و دوستی حرف آخرم است برای این چند خط که خواندید.

خواندن ادامه مطالب

چند خط از مردم برای مردم

وقتی که میفهمی، وقتی که میبینی و حس میکنی خستگی و نا امیدی را در جسم و جان جوانان مرز و بومت که دیگر بریده اند و خسته و حتی توان برخاستن هم ندارند، نمیخواهم سیاه نمایی کنم ولی وقتی سیاهی هست به سیاه نمایی های من و تو نیازی نیست، بیایید با خودمان رو راست باشیم که این نبود آن که فکرش را میکردیم، این نبود آنکه پدران و مادران و عزیزانمان برایش جنگیدند و گریبان پاره کردند.
وقتی با کلی خستگی و یک حس ناامیدی در خیابان های شهر قدم میزنم و میبینم ناامیدی، خستگی و سکون را در جامعه و می دانم و میبینم مردم سرزمین ما غرق در مشکلات مالی و مردمانش فقط برای زنده ماندن میجنگند و با فقر دست و پنجه نرم میکنند و میخواهم هر آنچه اسکانس و سکه در جیب هایم هست را دور بیاندازم چون وقتی من داشته باشم و برادرم نداشته باشد رفاه من به خجالت اش نمی ارزد.
کاش قبل از آنکه بمیرم معنی صلح را میفهمیدم، لطفا یکی آدرس برنده نوبل صلح را به من بدهد تا از او بپرسم که این صلح لعنتی چیست، کجا می توان پیدا کرد اش. کاش هیچ وقت هیچ پدر و مادری را نبینم تا لحظه مرگم که شرمنده خانواده و فرزندانشان باشند. و در آخر هم من می مانم و چند خط نوشته و مسولانی که تا دیروز دغدغه رای من و تو را داشتند و از فردا همان آش است و همان کاسه و وقتی اعتراض میکنی باید به فکر اوین رفتنت هم باشی، وقتی اعتراض میکنی باید به فکر اسلام و مسلمین و پایه های نظام مقدس هم باشی که نباشد با نوشته هایت بلغزند ولی تمام فکر من بعد از انتشار این مطلب این است که اگر همت و زین الدین و جهان آرا هم بودند همین طور سپری میشد روزهایمان یا آنها به عنوان سردار و سرلشکر بیشتر به فکر مردمان سرزمین شان بودند. ولی من چون خوب میشناسم شان با قطعیت میگویم آنها هم به این شرایط حاکم اعتراض میکردند. با جدیت بیشتری به اختلاص و فساد و دزدی ها اعتراض میکردند و دیگر شرط و شروط نمیگذاشتند برای افشاء نام مفسدان مالی و یا به قولی دانه درشت ها!
به فضای مطبوعات کشور که نگاه میکنی میبینی انبوهی از روزنامه ها و مجلات و پورتالهای موافق و مخالف را که با هزینه و پشتوانه مردم اداره میشوند و سردبیرانشان هر روز با قلم به جنگ هم میروند و هنوز آنقدر نمیفهمند که اگر تمایلی به حفظ حرمت خودشان ندارند حرمت قلم را حفظ کنند.
بگذریم حکایت بسیار است مجالی بیشتر از این به پرداختن نیست. باشد که همه ما روزی با لبخند، زیر سایه حق رستگار شویم.

خواندن ادامه مطالب