هوای همیشه دونفره

صحبت از زندگی یعنی زنده بودن و زنده بودن یعنی زنده ماندن و زنده ماندن یعنی اینکه زندگی کنی و همه اینها یک دلیل میخواهد وگرنه نفس کشیدن، کار کردن، قدم زدن، حرف زدن و همه اموری که به یک انسان زنده نسبت میدهند هیچ چیز نیست جز تفکرات جامعه شناختی، منطق و فلسفه ای که قرن هاست به کار بشریت نیامده است. و آن دلیل هیچ چیز نیست جز عشق. عشق با همه خوب بودن هایش، با همه لطافت و احساسات خوبی که به انسان منتقل میکند میتواند خطرناک هم باشد،می تواند انسان را زنده نگاه دارد ولی گاها باعث میشود انسان زندگی نکند و یک انسان زنده که زندگی نمی کند هیچ تفاوتی با انسانی که زندگی می کند ولی زنده نیست ندارد. اینجا همان دوزخی است که از آن صحبت میکنند، وگرنه بهشت و جهنم که تکلیفشان روشن است، و من معتقدم انسانی که از عشق سهمی ندارد. عاشق نیست و عشق را تجربه نکرده در دوزخ زندگی میکند، انسانی که عاشق است و به هر دلیل از عشق ناکامی نصیبش شده چه با یک شکست عاطفی در یک عشق عمیق و آتشین، یا اینکه دچار و درگیر یک عشق یک طرفه شده است و یا در بدترین شرایط اینکه عشق  روی خوبش را نشانش نداده است بی شک در جهنم زندگی میکند و کسانی که از عشق سیراب شده اند و عشق روی خوش اش را نشانشان داده و عشق را کامل فهمیده اند بی شک جایگاهشان بهشت است. با یک نگاه عمیق به سرگذشت بشر از ابتدا تا حال، با یک نگاه عمیق تر به اسناد، کتب و آثار هنری تمدن بشری میتوان با سادگی دریافت که دنیای حال حاضر ما همان دوزخ مذکور است، و جهنم پر جمعیت ترین جای جهان هستی است و بهشت را اینگونه تصور میکنم که یک دهکده سرسبز با درختان میوه تابستانی، یک آبشار زیبا، قایق های پارویی دونفره در کنار دریاچه ای زلال و یک کافه که با میزهای دونفره که ساعت کاریش همیشگیست و هوایی که همیشه دونفره است. آری بهشت یک دهکده خلوت، سرسبز، آرام و درنهایت صلح است، و کدخدای دهکده همان خدای خوب ماست که با با مهربانی به جمع عشاق این دهکده می نگرد.

خواندن ادامه مطالب

حضرت پائیز

بعد از مدتی ننوشتن، بعد از مدتی فقط شعر و ترانه سرودن، شاید کمی سخت باشد بخواهم دوباره با قلم نوازش دهم روی کاغذ را، کمی سخت بنظر می رسد بازی با کلمات ولی من به دنیا آمدم که کارهای سخت انجام دهم، زجر بکشم به دنیا آمدم تا با درد هم آغوش شوم و با رنج هم بستر باشم، هر چند دنیا به ما نیامد، باکی نیست. در این دنیا خیلی ها به خیلی ها نیامدند، سهم من هم شد نرسیدن، ولی بماند پیش خودمان، خودمانیم نرسیدن را همیشه از دیر رسیدن بیشتر می پسندم، بیشتر برایم خوش تر است، آدم می داند تکلیف اش روشن است، نرسیدیم که نرسیدیم گور پدر همه آنها که رسیدند مگر فرهاد به شیرین رسید یا مجنون به لیلی، من که فقط من هستم. بیخیال… اصل در نرسیدن است همه ما یک روزی میرسیم اول به خودمان بعد به هر چیز و هر کسی که بخواهیم ولی باز هم تاکید میکنم اصل در نرسیدن است.
این روزها تابستان مشغول بستن چمدانش برای رفتن است، شهریور بغض دارد در گلو و گاهی پیش خودش اشک میریزد، طفلی با خودش فکر میکند کسی با خبر نمیشود، اشک اش را نمیبیند کسی ولی این باران شهریور ماه همان اشکیست که در خلوت میریزد بر سر ما و این پائیز دوست داشتنی با خودش بوی خاک باران زده دارد، سرمای ملایمی که مختص ذات خودش است، برگهای طلایی و نارنجی و زرد که قرار بود زیر پای من و او خش خش کنان ندای عشق سردهند در کف خیابان، و همان هوای دونفره که این روزها مد شده است ولی من یک نفرم، خودم و خودم هر چند خدا همیشه با من است ولی فقط برای من نیست، خدا خدای آن پرستوی مهاجر هم هست که جدا مانده از کوچ.
این روزها خودم هستم، وقتی که فهمیدم دیگر نمی رسم، وقتی فهمیدم دنیا حتی ارزش جنگیدن هم ندارد، نشستم گوشه ای، کوله بارم را سبک کردم، پاهایم را در جویبار آرامش رها کردم و یک چرت کوتاه که خالی بود جایش واقعا، وقتی که بیدار شدم خودم بودم، از دنیای دیجیتال، صفرها و یک ها فاصله گرفتم ولی خداحافظی نکردم، کمتر از خانه میزنم بیرون، این روزها دوباره رفتم سراغ ورزش، دیگر سیگار نمیکشم، چای پر رنگ نمی خورم، دیگر پشت سر هم به یک موسیقی گوش نمیدهم، این روزها فقط دنبال آرامشی هستم که سالهاست ندارم.
داشتم از حضرت پائیز می نوشتم، پائیز برای من حرمت زیادی دارد اولین زبان برنامه نویسی که یاد گرقتم در پائیز بود، اولین برنامه ای که نوشتم در پائیز بود، اولین های من همیشه پائیزی هستند، آمدن ها، رفتن ها، بودن ها و نبودن ها همه رنگ و بوی پائیز دارند با خودشان.
دوست دارم ساعتها برایتان بنویسم، ولی یک ساعت دیگر باید جایی باشم، می روم که باشم، شاید هم نشد که باشم، مهم نیست… دیگر هیچ چیز برای من مهم نیست حتی همین پائیز که حضرت خطابش کردم.

خواندن ادامه مطالب

چهار دقیقه و ده ثانیه

همیشه در زندگی انسانها، حتی آنها که نمی اندیشند، حتی آنها که هیچ چیز برایشان مهم نیست، در زندگی همه انسانها لحظه هایی ثبت می شوند که محال است از خاطرشان پاک شوند. دیشب، ساعت هایی که گذشت، افکاری که پدید آمدند، خنده هایی از ته دل و تر شدن چشمها همه برایم خاطره ای شدند که هرگز از ذهنم بیرون نخواهند رفت.
وقتی که تصمیم میگیری خوب باشی، وقتی از بین انسان ماندن و شیطان شدن انسانیت را انتخاب میکنی، وقتی که صلح را به آشوب و جنگ ترجیح میدهی. همه اینها دیشب اتفاق افتاد و من چقدر مسرورم که سربلند بیرون آمدم از این آزمون زندگی، آزمونی که از بین تمام جمعیت جهان من برای آن انتخاب شده بودم، آزمونی که استادش خدا بود و مراقب نمی خواست.
نمی دانم شما عزیز جانی که این مطلب را میخوانید تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که در چهار دقیقه و ده ثانیه چه اتفاقی ممکن است روی دهد یا چه کاری از دستتان بر می آید؟ برای من دیشب همین گونه بود، ولی چهار دقیقه و ده ثانیه ای که به اندازه چهار سال و ده ماه طول کشید. من در این مدت خندیدم، اشک ریختم، ذوق زده شدم، ترسیدم که مبادا غروری که همیشه با من است کار دست انسانیت دهد، ترسیدم تا مبادا لبخند از لب کودکی قهر کند و ترسیدم تا مبادا مادری غصه اینکه فرزندش دیگر نیست را تا ابد در دلش داشته باشد. چهار دقیقه و ده ثانیه ای که برای من حکم کلاس انسان سازی را داشت.
من در آن چهار دقیقه و ده ثانیه و تمام دیشب و مطمئنم تمام لحظات باقی مانده عمرم را هم اینطور خواهد بود؛ در فکر دوستی بودم که نیست ولی امیدوارم خواهد آمد و رونق خواهد بخشید به خانه دل.
من در آن چهار دقیقه و ده ثانیه نفس گیر دیشب به یاد شعرها و ترانه هایم بودم، مبادا کاری کنم بخشکد چشمه احساس و نباشد دیگر هیچ شعر و ترانه ای که مخاطب داشته باشد، به یاد لبخندهای مادرم افتادم و پدرم که همیشه دوست اش دارم و همینطور به یاد طوفانی که سالها زندگی من را در نوردید و تمام شد و بهاری که منتظر رسیدنش هستم. من به یاد همه اینها بودم درست چهار دقیقه و ده ثانیه.
وقتی پشت دیواری سنگی قرار میگیری از نوع مجازی، وقتی میخواهی همه دنیا بدانند رئیس تو هستی، وقتی استانداردهایی که سالها اساتید بزرگی تدوینشان کرده اند را با سری بالا زیر پا میگذاری و استانداردهای جدید مخصوص خودت را جایگزین میکنی، وقتی به همه آنچه که می توانستی برسی ولی نشد و نرسیدی وقتی با همه قدرتی که داری سفیدی کلاهت بیشتر از همه برایت مهم است. همه اینها داستان دیشب من بود که در چهار دقیقه و ده ثانیه به اوج داستان رسید و تمام شد و ثبت شد تا ابد در خاطر من.

خواندن ادامه مطالب

هدیه تولد

هدیه دادن همیشه از آن دست کارهایی بوده که مشتاقانه انجام میدهم، فرقی نمی کند به پدر یا مادر، خواهر یا برادر، دوستان و هر کسی که در گذر عمر مهر نیکی بر دلم می زند. برایم فرقی نمی کند که هدیه خیلی خاص باشد و گران قیمت، بارها شده یک شاخه گل یا یک کار دست ساز و یا نوشته و شعری را از دفتر دل هدیه داده باشم. اما اینبار ماجرا کمی فرق دارد!

این هدیه به مناسبت تولد یک دوست قدیمی است، از آن دوست های خوب که تا ابد یادشان بر دل می نشیند و فراموش نمی شود. منتها تاریخ تولد این دوست خوب من هنوز فرا نرسیده و من کمی زود تر قصد دارم این پیشکش ناقبل را تقدیم حضورش کنم. انسان از دقیقه ای دیگر خبر ندارد و شاید نباشم آن روز.

دو بزرگوار دو عالم بزرگ که دیگر با ما نیستند و من هم هیچ وقت نتوانستم از نزدیک، رو در رو زیارتشان کنم، اشعارشان، زندگی نامه شان و یادشان به شخصه در ارتباط و نزدیک شدن من با معبود نقش زیادی داشته اند و دیدم چه خوب است که در این دنیای مجازی یادی از آنها هم باشد و دیگران هم فیض ببرند از شیرینی آثاراشان که به راستی بر جسم و جان آدمی می نشیند و می نوازد روح انسان را.

هدیه من یک وب سایت و یک محصول فرهنگی دیجیتال است که می شود گفت کار دست است و چون از دل برآمده امیدوارم بر دل بنشیند.

دوست خوب روزهای دور، روزهای خوب، لحظه های شیرین زادروزتان خجسته و چه افتخار بزرگی است برای این دنیا که سرسبزی وجودت را هر سال در یک روز جشن می گیرد و روزهای دیگر را به شکرانه این نعمت که تو باشی عبادت میکند.

آدرس وب سایت: www.smsharafi.ir

خواندن ادامه مطالب

راننده تاکسی

مدتهاست قلم من طعم سیاست ندارد و خودم با سیاست بیگانه ام، مدتهاست عاشقانه می نویسم، فناورانه می نویسم، پژوهش میکنم و گاهی وجودم را از موسیقی سرشار میکنم، اما اینها هیچ کدام دردی از زخم های این روح سرکش و فرسوده ام دوا نمی کند، می گویند دنیا زندان مومن است. حالا شاید من مومن نباشم که خدا خوب خودش میداند ولی دنیا زندان من است. چند روز پیش پایتخت بودم و چقدر دلم گرفت. هیچ شور و شوق امیدی به زندگی در جامعه ایرانی دیده نمی شود. راستی چقدر ما با هم بد شده ایم. کجاست آن مهربانی که میگفتند خاص ایرانیان است. حالا کارمان به جایی رسیده که فحش نشنویم از هم باید خدا را شکر کنیم. این روزها هر چقدر هم که بخواهی نشنوی و نبینی و دوری کنی و خودت را به کوری و کری بزنی به لطف تکنولوژی های ارتباطی و رسانه های مجازی از چند و چون اتفاقاتی که دور و برت می افتد با خبر میشوی.

چند روز پیش بود که از آزادی به سمت ولیعصر در حال حرکت بودم. راننده تاکسی از من پرسید: انگار اهل تهران نیستی، کجا می روی و همین سوال کافی بود که من با اینکه آدم تو داری هستم سفره دلم باز شود برای آن مرد راننده البته چهره صمیمی و لحن مهرباننش کم تاثیر نبود. گفتم: که می روم برای آخرین بار تکلیف پروژه ای که تولید شده و تا حالا تکلیف اش مشخص نشده را تکلیف اش را مشخص کنم. گفت: سنت نمی خورد اهل بساز و بفروش باشی. گفتم: خدا خیرت بدهد می توانستم بساز بفروش باشم ولی چیزی ساخته ایم که انگار نمی خواهند استوار باشد. از نگاهش کنجکاوی را حس کردم و زیر لب گفتم: پروژه ما مربوط به دفاع مقدس است. یک آه، یک لبخند و یک ضربه آهسته بر روی فرمان خودرو کافی بود که این بار او سفره دلش را باز کند برایم. از کیف پولش یک کارت قدیمی نشانم داد و من فهمیدم از بچه های عملیات خیبر است و البته قهرمان شنای ارتش های جهان در زمان جوانی خودش. گفت: جوان، میبینی هر چه بافته ایم پنبه شده. از شهید همت برایم گفت، از حاج احمد کاظمی و چند سردار دیگر، کمی گفت و گو که بیشتر شبیه درد و دل بود. آخر هم که به مقصد رسیدیم از من کرایه نگرفت و گفت: برای من رزمنده دفاع مقدس خیلی ارزش دارد که هنوز جوانی با سن و سال تو به فکر ماست و گفت: من با خدا معامله کردم و راننده تاکسی شدم اگر معامله ام جور دیگری بود شاید حالا باید میامدی و من را میدیدی و دو لبخند با هم نشان از خدا حافظی بود برای همیشه.

حرف آخر من که تازه شروع شده با آن دوستان سجاده نشین و واعظ بالا نشین است. کاش آنقدر نگران خنده های مردم هستید کمی هم نگران آمار خودکشی جوان ها بودید، نگران آمار خشونت و تعداد زیاد زندانیان، کاش نگران فرار مغزها هم بوید که می روند ولی انصافا دلشان همینجاست. کاش نگران اوضاع نامناسبت تحصیل دانش آموزان و دانشجویان هم بودید، راستی جناب علامه میدانید زندانیان سیاسی چند نفر هستند؟ فکر نمیکنم بدانید تعدادشان را و حتی جرمشان را. تا حالا خرید رفته اید؟ گمان نمیکنم رفته باشید و دیده باشید وضعیت بد معیشت مردم را، مردم مدتهاست که در سختی زندگی میکنند و هستند عده ای که یک وعده در روز غذا می خورند. خلاصه بیشتر مطالعه کنید در میان کلام مولایم امیر المومنین در نهج البلاغه.

عدالت هم که وجود خارجی ندارد که اگر داشت من به جای این مطلب چیز دیگری می نوشتم. و اینکه یک کلاه بر سرتان گذاشته اید و صد کلاه بر سرما. انقدر درد زیاد است که نمی شود با واژه بیان اش کرد دوست دارم رودرو صحبت کنیم. البته انسان گاهی وقتها برایش اتفاقی می افتد که دیگر چیزی برایش مهم نیست من هم برایم مهم نیست باشد، نباشد، باشی، نباشم، من می نویسم برای جوان تر ها، بعضی ها می خوانند و کمی به فکر فرو می روند و بعضی ها می فهمند که هنوز کسی درد و سختی در جامعه ما را می فهمد و بیشتر می نویسم برا خودم که شرمنده خودم نباشم.

چند روز پیش تصویری از یکی از روحانیون مجلس مشاهده کردم با آن گروه حفاظت و آن خودروی گران قیمیتی که سوارش بود و محافظی که در را برایش باز می کرد تا پیاده شود. برادر چرا محافظ مدتهاست کسی کاری به کارتان ندارد خیالتان آسوده باشد به خدمت به خلقتان برسید! و یاد صحبتی از یک بسیجی که به یاد ندارم کجا خواندمش افتادم که میگفت: ما انقلاب نکردیم که بخواهیم در خودرو را برای مسولین باز کنیم!

اما حالا کشور ما افتاده دست عده ای که از خدا نمی ترسند، از خدا بترسید، در آن دنیا کسی کاری به این ندارد که چه مقامی داری و … آنجا خودت هستی و خودت و خدا و حق الناسی که روبروی توست، باید جواب بدهی.

راستی آن رزمنده ای که راننده تاکسی بود می گفت یاد امام خمینی بخیر امام که بود بیشتر هوای ما را داشت. امام یادت بخیر نور به قبرت ببارد در هیچ عکسی ندیدم که پیشانیتان جای مهر باشد.

خواندن ادامه مطالب