هوای تازه

چند روز پیش بود که طبق معمول تکیه زده بودم بر صندلی ای که مدتهاست شده ماوای من، پشت میزی که در آن زندگی میکنم، مینویسم، فکر میکنم و هر از چندگاهی از بیرون پنجره دنبال هوای تازه میگردم که چک کنم آیا هنوز زنده ام یا نه. یک آن عجیب قلبم درد گرفت انگار همه شکستگی های دلم و زخم هایش با هم یک صدا به زبان آوردند رنج هایم را، خلاصه کارمان کشید به مطب پزشک و باور کنید اصلا هواسم نبود که چه می گوید آقای پزشک. فقط این را میدانم که زمانه با سلاح ناملایمتی هایش کار خودش را کرد و تصرف نمود وجود سرشار از رنج و دردم را، نه اینکه به فکر خودم باشم و همه دردهایم برای خودم باشد نه ابدا، مشکل از جایی شروع شد که فهمیدم نمیتوانم بیخیال خیلی چیزها و مسائل باشم، فهمیدم که نمیتوانم سرم را مثل بچه آدم مثل خیلی ها پایین بگیرم و به زندگی خودم برسم، تکلیف من مدتهاست مشخص شده ، من کارم وقتی تمام شد که از دست دادم ستاره ام را که سهم من نشد از هفت آسمان. حالا همه دغدغه های زندگی من شده آینده جوانان هم سن و سالم که بیشترشان نمیدانند چکار میکنند، بعضی هایشان کوچک کرده اند به جامعه مجازی که نمیدانند چه بلایی دارد به سرشان می آید با این همه گرگ های مجازی، بعض ها هم کلافه و سردرگم با نداشته هایشان می سازند و می سوزند و با افسردگی به زندگی ادامه می دهند و ممکن است در دام اعتیاد غرق شوند و کارشان برسد به ارتکاب جنایت، در این میان هستند عده ای که سر آخر جسم بی جانشان یا در سردخانه هاست یا کف آسفالت زیر پل و خداحافظی از دنیایی که نتوانستند تاب بیاورند بی مهری هایش را. البته هستند جوانان موفق و پیشرو که می سازند آینده کشورشان را هرچند با سختی ولی خوب میدانم که میدانید همه مثل هم نیستند. همه قوی نیستند و آستانه تحمل همه بالا نیست.

و می ماند حساب مسولین بلند مرتبه ای که حسابشان با کرام الکاتبین است، آنهایی که یا مشغول موعظه اند یا محاسبه اینکه کدام هلال است و کدام حرام، آنهایی که نمیدانند چقدر جوان لایق هستد در این مملکت که میدان ندارند، آنهایی که من و تو برایشان پچیزی نمی ارزیم. همانهایی که در مجلس روضه در حال خندیدن، از گریه بیهوش می شوند، امان از این دوربین های رسانه. آخر با گریه پایه هایشان استوار تر است. بعضی ها هم نشسته اند ببینند کدام جبهه سیاسی چه غلطی میکند که برایشان پرونده تشکیل دهند.

جامعه ما بیشتر از اینکه نخبه و پژوهشگر و اندیشمند پرورش دهد مداح پرورش داده که این واقعا تلخ است، پیر غلامانی که تعزیه خوانیشان شهرت جهانی داشت و یک فرهنگ غنی بود کجایند؟ حالا دوره ایست که چند نفر حوسین حوسین گویان بر باد دادند هرچه ایمان بود و عقیده، امام حسین هم مانده که با کربلا هم نتوانست عده ای را به راه راست هدایت کند.

درد از جایی بیشتر میشود که هر صبح با خبر های تلخی از سطح جامعه روبرو میشوی، یکی خودکشی میکند، آن دیگری خود سوزی، فلان مبلغ اختلاص شده، فلان شخص سیاسی فلان جرم را مرتکب شده و از این دست اخباری که پر میکنند روز آدم را.

و تازگی ها برخی پشت میزنشینان بالا نشین به خودشان این جسارت را داده اند که تصمیمات سیاسی شان را از خانواده شهدا مایه بگذارند، شهدایی که رفتند تا داشته باشیم ایرانی آباد و آزاد که همه با هم برابر و برادر باشیم و دوست اما چه فکر میکردند و چه شد. در این میان برخی سایت های به ظاهر فرهنگی خبری که خودشان هم خوب میدانند چقدر زرد شده رنگشان ولی به روی خودشان نمی آورند میشوند کاسه داغ تر آش و آتش میزنند به دشت فرهنگی جامعه که من و تو، چپ و راست و همه در آن مشغول سیاحت هستیم و فرهنگ پروری و فرهنگ اندوزی.

باشد حساب همه ما با خداوند یکتا

خواندن ادامه مطالب

راننده تاکسی

مدتهاست قلم من طعم سیاست ندارد و خودم با سیاست بیگانه ام، مدتهاست عاشقانه می نویسم، فناورانه می نویسم، پژوهش میکنم و گاهی وجودم را از موسیقی سرشار میکنم، اما اینها هیچ کدام دردی از زخم های این روح سرکش و فرسوده ام دوا نمی کند، می گویند دنیا زندان مومن است. حالا شاید من مومن نباشم که خدا خوب خودش میداند ولی دنیا زندان من است. چند روز پیش پایتخت بودم و چقدر دلم گرفت. هیچ شور و شوق امیدی به زندگی در جامعه ایرانی دیده نمی شود. راستی چقدر ما با هم بد شده ایم. کجاست آن مهربانی که میگفتند خاص ایرانیان است. حالا کارمان به جایی رسیده که فحش نشنویم از هم باید خدا را شکر کنیم. این روزها هر چقدر هم که بخواهی نشنوی و نبینی و دوری کنی و خودت را به کوری و کری بزنی به لطف تکنولوژی های ارتباطی و رسانه های مجازی از چند و چون اتفاقاتی که دور و برت می افتد با خبر میشوی.

چند روز پیش بود که از آزادی به سمت ولیعصر در حال حرکت بودم. راننده تاکسی از من پرسید: انگار اهل تهران نیستی، کجا می روی و همین سوال کافی بود که من با اینکه آدم تو داری هستم سفره دلم باز شود برای آن مرد راننده البته چهره صمیمی و لحن مهرباننش کم تاثیر نبود. گفتم: که می روم برای آخرین بار تکلیف پروژه ای که تولید شده و تا حالا تکلیف اش مشخص نشده را تکلیف اش را مشخص کنم. گفت: سنت نمی خورد اهل بساز و بفروش باشی. گفتم: خدا خیرت بدهد می توانستم بساز بفروش باشم ولی چیزی ساخته ایم که انگار نمی خواهند استوار باشد. از نگاهش کنجکاوی را حس کردم و زیر لب گفتم: پروژه ما مربوط به دفاع مقدس است. یک آه، یک لبخند و یک ضربه آهسته بر روی فرمان خودرو کافی بود که این بار او سفره دلش را باز کند برایم. از کیف پولش یک کارت قدیمی نشانم داد و من فهمیدم از بچه های عملیات خیبر است و البته قهرمان شنای ارتش های جهان در زمان جوانی خودش. گفت: جوان، میبینی هر چه بافته ایم پنبه شده. از شهید همت برایم گفت، از حاج احمد کاظمی و چند سردار دیگر، کمی گفت و گو که بیشتر شبیه درد و دل بود. آخر هم که به مقصد رسیدیم از من کرایه نگرفت و گفت: برای من رزمنده دفاع مقدس خیلی ارزش دارد که هنوز جوانی با سن و سال تو به فکر ماست و گفت: من با خدا معامله کردم و راننده تاکسی شدم اگر معامله ام جور دیگری بود شاید حالا باید میامدی و من را میدیدی و دو لبخند با هم نشان از خدا حافظی بود برای همیشه.

حرف آخر من که تازه شروع شده با آن دوستان سجاده نشین و واعظ بالا نشین است. کاش آنقدر نگران خنده های مردم هستید کمی هم نگران آمار خودکشی جوان ها بودید، نگران آمار خشونت و تعداد زیاد زندانیان، کاش نگران فرار مغزها هم بوید که می روند ولی انصافا دلشان همینجاست. کاش نگران اوضاع نامناسبت تحصیل دانش آموزان و دانشجویان هم بودید، راستی جناب علامه میدانید زندانیان سیاسی چند نفر هستند؟ فکر نمیکنم بدانید تعدادشان را و حتی جرمشان را. تا حالا خرید رفته اید؟ گمان نمیکنم رفته باشید و دیده باشید وضعیت بد معیشت مردم را، مردم مدتهاست که در سختی زندگی میکنند و هستند عده ای که یک وعده در روز غذا می خورند. خلاصه بیشتر مطالعه کنید در میان کلام مولایم امیر المومنین در نهج البلاغه.

عدالت هم که وجود خارجی ندارد که اگر داشت من به جای این مطلب چیز دیگری می نوشتم. و اینکه یک کلاه بر سرتان گذاشته اید و صد کلاه بر سرما. انقدر درد زیاد است که نمی شود با واژه بیان اش کرد دوست دارم رودرو صحبت کنیم. البته انسان گاهی وقتها برایش اتفاقی می افتد که دیگر چیزی برایش مهم نیست من هم برایم مهم نیست باشد، نباشد، باشی، نباشم، من می نویسم برای جوان تر ها، بعضی ها می خوانند و کمی به فکر فرو می روند و بعضی ها می فهمند که هنوز کسی درد و سختی در جامعه ما را می فهمد و بیشتر می نویسم برا خودم که شرمنده خودم نباشم.

چند روز پیش تصویری از یکی از روحانیون مجلس مشاهده کردم با آن گروه حفاظت و آن خودروی گران قیمیتی که سوارش بود و محافظی که در را برایش باز می کرد تا پیاده شود. برادر چرا محافظ مدتهاست کسی کاری به کارتان ندارد خیالتان آسوده باشد به خدمت به خلقتان برسید! و یاد صحبتی از یک بسیجی که به یاد ندارم کجا خواندمش افتادم که میگفت: ما انقلاب نکردیم که بخواهیم در خودرو را برای مسولین باز کنیم!

اما حالا کشور ما افتاده دست عده ای که از خدا نمی ترسند، از خدا بترسید، در آن دنیا کسی کاری به این ندارد که چه مقامی داری و … آنجا خودت هستی و خودت و خدا و حق الناسی که روبروی توست، باید جواب بدهی.

راستی آن رزمنده ای که راننده تاکسی بود می گفت یاد امام خمینی بخیر امام که بود بیشتر هوای ما را داشت. امام یادت بخیر نور به قبرت ببارد در هیچ عکسی ندیدم که پیشانیتان جای مهر باشد.

خواندن ادامه مطالب

به بهانه روز شهید

یادش بخیر چند سال پیش بود که وقتی تازه از دوران رکود بیرون آمده بودم و فهمیدم دیگر نمیشود مثل یک بازنده زندگی کرد، وقتی که تصمیم گرفته بودم دیگر دست به کامپیوتر که هیچ اصلا کد هم ننویسم، با تلاش یکی از دوستانم که واقعا واژه دوست برازنده اش است دوباره شروع کردم. تصمیم به شروع دوباره و هیجانی که با من بود، دست بکار شدم، تشکیل تیم و تهیه لوازم کار و تشریح پروژه چند روزی زمان برد و پروژه دانشنامه جامع دفاع مقدس رسما شروع شد. این پروژه یک پروژه معمولی نبود، باید همه آن چیزهایی که در طی این چند سال یادگرفته بودم را روی دایره میریختم، پروژه دفاع مقدس خیلی بزرگ بود، واقعا بزرگ، وقتی شروع شد همکارانم اعتراض داشتند که چرا آنقدر محتوا باید برای پروژه آماده شود، خوب راست هم میگفتند 110 گیگ داده برای یک پروژه داده محور که با سخت افزار هم ارتباط مستقیم داشت واقعا زیاد بود و در هیچ جای دنیا نمونه مشابهی نداشت، از طرفی تحریم های جاوا و اوراکل هم قوز بالای قوز بود هنوز هم باورم نمیشود با موتور بانک اطلاعات SQLite توانستم تمام آن داده ها را متمرکز و قابل پردازش کنم، شروع کار ما با سه نفر بود و کم کم دوستان دیگری اضافه شدند که نه نفر شدیم و خیلی خوب همه چیز ادامه داشت تا اینکه روزگار آن روی خودش را نشان داد و اندکی اختلاف نظر و شرایط نامساعد مالی باعث شد بروند تمام آن دوستان همکار، بعضی ها با همان لبخندی که آمده بودند رفتند و بعضی ها با کمی کدورت که از خودشان به دل داشتند و فقط من ماندم و همان دوست ناجی که گفتم برایتان. رایزنی ها انجام شده بود و کار با هر سختی و مشقت و شب زنده داری های پای کار به اتمام رسید. حال و هوایم تغییر کرده بود تصویر شهیدان زین الدین و چمران و صیاد شیرازی بر دیوار اتاق کارم نقش بسته بود و عجیب آرامش میداد به من، شب ها بیشترین بازدهی را داشتم و بخاطر همین تا صبح مشغول کار بر روی پروژه بودم، کاری که من برای اولین بار در حال انجام بودم نه منبعی بود برای پرسش، نه مرجعی بود برای یادگیری بیشتر، هیچکس فکر این همه حجم بالای کار هم از مخیله اش گذر نمیکرد، به هر حال تمام شد پروژه و خوشحال از اینکه ما هم اثری تولید کرده ایم که به یادگار بماند و نام ایران بچرخد بر زبانها و افتخار آفرین باشد برای میهن. اما همیشه آن چیزی که فکر میکنی اتفاق نمی افتد، با تغییر یک مدیر کل و به طبعش تغییر سیاست های سازمان پروژه ما از متن به حاشیه رفت، دوباره و چند باره رایزنی ها شروع شد اما نه، انگار سردار های ما هم با گذر زمان تغییر کرده بودند، منی که از زین الدین و چمران و باکری و باقری ها فقط نامشان را شنیده بودم و چند صفحه ای درباره شان خوانده بود خوب میدانستم برگ برنده در دست ماست ولی دیگران انگار نه انگار دفاع مقدسی بود و فرهنگ شهادتی که خودشان یادمان داده بودند، انگار دوست نداشتند ببینند چند جوان متخصص دست به کاری زده اند که نمونه اش نیست، که نمونه است. بگذریم هنوز پروژه دفاع مقدس روی میز کار من است و پرونده اش بسته نشده. تا وقتی شهدا زنده اند پروژه دفاع مقدس هم زنده است هر چند که خریداری نداشته باشد، هرچند که نخواهند که باشد.
اینها را نوشتم که با خودم یادآور شوم شهید، ایثار، شهادت، عشق، شور و دفاع همچنان زنده است. هرچند که هر چه بافته بودند دوستان کاخ نشین پنبه کردند و فقط از هر شهید نامی مانده بر کوچه و خیابان ها، کاش یاد میگرفتند مدیریت و خدمت را از شهدای فتح خرمشهر از جهان آرا.
خلاصه همه آن روزهای خوب، دوستی ها، صمیمیت ها، شوخی ها، لبخندها، همه آنها یادش بخیر.

خواندن ادامه مطالب

چند خط از مردم برای مردم

وقتی که میفهمی، وقتی که میبینی و حس میکنی خستگی و نا امیدی را در جسم و جان جوانان مرز و بومت که دیگر بریده اند و خسته و حتی توان برخاستن هم ندارند، نمیخواهم سیاه نمایی کنم ولی وقتی سیاهی هست به سیاه نمایی های من و تو نیازی نیست، بیایید با خودمان رو راست باشیم که این نبود آن که فکرش را میکردیم، این نبود آنکه پدران و مادران و عزیزانمان برایش جنگیدند و گریبان پاره کردند.
وقتی با کلی خستگی و یک حس ناامیدی در خیابان های شهر قدم میزنم و میبینم ناامیدی، خستگی و سکون را در جامعه و می دانم و میبینم مردم سرزمین ما غرق در مشکلات مالی و مردمانش فقط برای زنده ماندن میجنگند و با فقر دست و پنجه نرم میکنند و میخواهم هر آنچه اسکانس و سکه در جیب هایم هست را دور بیاندازم چون وقتی من داشته باشم و برادرم نداشته باشد رفاه من به خجالت اش نمی ارزد.
کاش قبل از آنکه بمیرم معنی صلح را میفهمیدم، لطفا یکی آدرس برنده نوبل صلح را به من بدهد تا از او بپرسم که این صلح لعنتی چیست، کجا می توان پیدا کرد اش. کاش هیچ وقت هیچ پدر و مادری را نبینم تا لحظه مرگم که شرمنده خانواده و فرزندانشان باشند. و در آخر هم من می مانم و چند خط نوشته و مسولانی که تا دیروز دغدغه رای من و تو را داشتند و از فردا همان آش است و همان کاسه و وقتی اعتراض میکنی باید به فکر اوین رفتنت هم باشی، وقتی اعتراض میکنی باید به فکر اسلام و مسلمین و پایه های نظام مقدس هم باشی که نباشد با نوشته هایت بلغزند ولی تمام فکر من بعد از انتشار این مطلب این است که اگر همت و زین الدین و جهان آرا هم بودند همین طور سپری میشد روزهایمان یا آنها به عنوان سردار و سرلشکر بیشتر به فکر مردمان سرزمین شان بودند. ولی من چون خوب میشناسم شان با قطعیت میگویم آنها هم به این شرایط حاکم اعتراض میکردند. با جدیت بیشتری به اختلاص و فساد و دزدی ها اعتراض میکردند و دیگر شرط و شروط نمیگذاشتند برای افشاء نام مفسدان مالی و یا به قولی دانه درشت ها!
به فضای مطبوعات کشور که نگاه میکنی میبینی انبوهی از روزنامه ها و مجلات و پورتالهای موافق و مخالف را که با هزینه و پشتوانه مردم اداره میشوند و سردبیرانشان هر روز با قلم به جنگ هم میروند و هنوز آنقدر نمیفهمند که اگر تمایلی به حفظ حرمت خودشان ندارند حرمت قلم را حفظ کنند.
بگذریم حکایت بسیار است مجالی بیشتر از این به پرداختن نیست. باشد که همه ما روزی با لبخند، زیر سایه حق رستگار شویم.

خواندن ادامه مطالب

مداحی انگلیسی

به یاد می آورم سالهای دور کودکی را دست در دست پدر شبهای محرم با چه شور و چه شوقی راهی مسجد محل می شدیم تا هر شب لبیک بگوییم به دعوت آزادگی ابا عبدالله (ع) به مردانگی قمر بنی هاشم (ع) و به صبر زینب (س)، چه محیط دوستانه و دلنشینی بود، یک مسجد قدیم با کلی آدمهای خوب و مهربان، گرمی دلها شب های سرد زمستان را قابل تحمل می کرد و مداحی که با شعرها و سرود های حماسی انسان را به شور می آورد، آن روزها خبری از ترانه خوانی سخیف برخی مداحان امروزی نبود، مداحی حرمت داشت.

با یاد آوری آن خاطرات حس غمی به غیر از غم مظلومیت حسین (ع) در دلم شعله میزند و با خودم می گویم کاش برخی مداحان نخوانند به حرمت آبروی حسین (ع). این مداحی ها دلها را دور میکند از محبت سلطان عشق و به دشمن بهانه میدهد که بیش از پیش گزافه بگوید.

خواندن ادامه مطالب