سرزمین آفتاب تابان

سرزمین آفتاب تابان نامی که هر شنونده و مخاطبی را به فکر فرو میبرد و ژاپن نامی است که تقریبا در همه جای دنیا شناخته شده است و کسی نیست که پی به عظمت اقتصادی، علمی، تکنولوژیکی، تاریخی و البته فرهنگی کشور ژاپن نبرده باشد. کشور انیمه ها (سبک خاص پویا نمایی ژاپنی ها)، مومیجی ها(برگ های پاییزی)، هانامی ها و ساکورا ها (شکوفه های گیلاس) و هایکو که هر خواننده ای را مسحور زیبایی کلمات و معانی ناب اش میکند. براستی سرزمین ژاپن مهد فرهنگی اصیل است که با همه ناملایمتی ها، جنگ ها و آشوب ها و حتی فاجعه بمب های اتمی، توانسته اصالت وجودی خودش و مردمانش را حفظ کند. سبک زندگی ژاپنی ها با همه غریبگی های بین مردم و سردی بین آنها، توانسته مهربان باشد و ملایم.

خواندن ادامه مطالب

انسانهایی به وسعت آسمان!

در جامعه ای زندگی میکنیم که زوال و فرسودگی در تار و پود کهنه و نخ نما اش به وضوح دیده می شود. ارتباطات خنجراش بر قلب ارتباط انسانها جا خوش کرده، فرهنگ و هنر معنای دیگری پیدا کرده اند که از حقیقت ذاتیشان صدها سال نوری فاصله دارند، این روزها همه این جسارت را پیدا کرده اند که خودشان را هنرمند بدانند، برای خود، پایگاه و فن پیج! داشته باشند و حتی برخی کمپین راه می اندازند و نظرات و ایدئولوژی های خود را به واسط هواداران و مخاطبانی که خودشان را هم خوب نمیشناسند به رگهای جامعه تزریق میکنند، هنرمندانی که حتی هنر را نمی فهمند.

خواندن ادامه مطالب

چند خط برای پروژه دانشنامه دفاع مقدس

با صدای آوینی و ترکیب آن با موسیقی باد که پیچیده در فضای اتاق سر از میز بر میدارم، گیج و مَنگ گویی که سالهاست این جسم بی روح خوابیده، نگاهی به ساعت می اندازم و ساعت میگوید چند دقیقه مانده به اذان صبح، روزهای آخر تابستان سال ۱۳۹۳، آن روز ها پروژه دانشنامه دفاع مقدس تازه اول راه بود و من به همراه همکارانم سخت مشغول کار، بر روی پروژه ای که بزرگترین پروژه نرم افزاری ایران لقب گرفته بودیم، چه عشقی بود، چه صفایی و چه همدلی زیبایی که هر مدیری در حوزه انفورماتیک آرزویش را داشت. ولی گذشت، هر روز که پروژه دفاع مقدس کامل تر میشد آن شور و شوق کاهش میافت. از آن روز تا به این حال نزدیک به یک سال و یک ماه میگذرد و من پشت همان میز و همان رایانه این مطالب را مینویسم، روزهای سخت، روزهای سرد و روزهایی که همه با هم غریبه بودند البته بودند روزهایی که همه همفکر بودیم و همدل، همه گذشتند و من از آن روزها فقط خوبی به یادم مانده و نیکی و اینکه چقدر دوستانم مهربان بودند و چقدر برای اینکه حالم بهتر باشد تلاش میکردند، روزهایی که سختی کار مجال نمیداد که به فکر بیماریم باشم، روزهایی که حتی روزها خانه نبودم از سنگینی کار ولی گذشتند و من یاد گرفتم که صبر بزرگترین هنر انسانهاست، یاد گرفتم که حتی وقتی حالم خوب نیست حال دیگران را خوب کنم، یاد گرفتم که همیشه مراقب دوستانم باشم که مبادا مشکلی داشته باشند و من بیخبر باشم.

خواندن ادامه مطالب

اشک گلهای شب بو

خداحافظی چقدر واژه غریبی است، آن هم اگر از نوع همیشه باشد، خداحافظی برای همیشه، تو هستی، او هست ولی انگار جای چیزی خالیست، چیزی سر جایش نیست، نمیدانم چیست، حتی نام اش هم برایم مفهوم نیست، تنها چیزی که میدانم این است که نیست آنچه که باید باشد.

خواندن ادامه مطالب

گلهای داوودی

حیاط خانه امروز سبز تر از روزهای قبل بود و من انگار حال عجیبی داشتم، مادرم چای از سماور می ریخت، خواهرم میخندید. انگار که سالها پیش بود که جمعمان جمع بود هرچند کودک بودم، گاهی اوقات دوست دارم کودک میماندم فارق از این همه رنج، این همه جنگ و آشوبی که سالهاست رخنه کرده در وجودم و نمی رود پی کارش، پدرم آمد با نان داغ، نسیم وزید و عطر شالیزار پیچید در فضای حیاط و حیاتمان تازه گشت، رقص خوشه های زرد برنج عجیب دیدنی بود و با موسیقی باد و نغمه چکاوکان به دل می نشست، گلهای داوودی گلدان گِلی زیبا بود، عطش داشتند که مادرم گفت: سیراب کن گلها را.

خواندن ادامه مطالب