راه شب

گاهی وقتها باید برای خودت یک فنجان چای بریزی و گوشه ای بنشینی فارغ از همه ی دل مشغولی ها، باید ها و نباید ها، شدن ها و نشدنها و هر چیزی که فکرت را میبرد پی یک نبرد نابرابر میان خودت و سرنوشت، بعضی وقتها باید خودت باشی و خودت بدون اینکه انتظار یک میهمان در درونت شعله ور باشد. خوب است که آدم همه ی آن چیزهایی که هنوز او را به وجد می آورد را بشمرد، ببیند با گذشته چه فرقی کرده است. ببیند که آیا هنوز با صدای قناری دلخوش می شود یا نه. گاهی وقتها که راه شب را در پیش میگیرم و بی هدف میزنم به جاده در خیالم مرور میکنم که همین چند سال پیش بود که یک مسیر کوتاه چقدر به طول می انجامید که سپری شود. چقدر دوست داشتم دوستانم را ولی حالا نه خبری از دوستانم است و نه حس دوست داشتن من زنده. سالها پیش به خاک سپردمش با همین دستها که می نویسم. با همین اشک ها که گاهی میچکد به روی دفتر برایش اشک ریختم و فاتحه ای خواندم و تمام، دیگر حتی بر سر مزارش هم نرفتم. امان از این هیاهوی کلمات که امانم را بریده. داشتم برایتان از راه شب می نوشتم که رسیدم به اینجا. راه این شب های من دیگر خیلی زود سپری میشود از این کوچه به آن کوچه از این خاطره به آن خاطره و مثل یک بیمار روانی که گمان میکند  سالم است، اطرافیانم را نا امید میکنم. موسیقی ای که در پلیر همراهم پخش میشود تعداد تکرارش از صد هم گذشته ولی من هنوز یک بند از ترانه را هم از بر نشدم. سیگارم به نیمه رسیده و من حتی یادم نیست کی آن را به آتش کشیدم. صدای بوق ممتد یک خودرو آزارم میدهد به خودم که می آیم میبینم با وسط جاده فاصله ای ندارم همین طور با مرگ، همیشه از فاصله بی زار بودم. انگشتانم گرمای حاصل از سیگار  را حس میکنند و من نگاهی به سیگار و باخیال اینکه آیا ارزش پک آخر را دارد یا نه، در هر شرایط سیگار سرنوشتی جز له شدن زیر پا در انتظار اش نیست. مثل من که بارها له شدم زیر پا، زیر نگاه، زیر حرف همین له شدنها به من قدرت زیستن دوباره داد، قدرت نامیرایی. راه شب کم کم به انتها میرسد. انتهای آن یک خانه قدیمی است که در آن بزرگ شدم. با صدای پای من چشمان مادرم آسوده می شوند. شاید صدای پای من برای مادرم همان صدای پای دوست باشد که می گویند ولی قطعا چشمان مادرم تنها دلیل تپیدن این قلب درد آلود است که همچنان می تپد در سینه ی این جوان سالخورده و من هنوز نفس میکشم. خواب از چشمانم فراریست و آرزوی یک خواب آسوده سالهاست که بر دلم مانده، هر چند به قول دوستی بلاخره یک روز میخوابم نه من همه یک روز میخوابند که به نظر من بیداری مجدد است. نگاهی به سقف نگاهی به ساعت و نا امیدی از اینکه هنوز چند ساعت مانده به صبح. با همه این ها من هنوز فکر آن فنجان چایی هستم که برای خودم ریختم ولی سهم من نشد،.من سالها پیش یک فنجان چای لیمویی در دستانم و حس خوبی که در انتظار من بود ولی حواسم نبود فنجان چای من از دستانم لغزید ریخت بر روی قالی مادر بزرگ و گلهایش نو شدند ولی من در غم با یک حس نفرت از خودم که چرا حواسم نبود و چای ریخت به پای گلهای قالی آن روز خوب در خاطرم مانده، هوای برفی، گلهای قالی، موسیقی باد و یک حس مبهم که چرا من نتوانستم جرئه ای از آن چای را بنوشم و من دیگر هیچ وقت چای لیمویی، گلهای قالی و برف را دوست نداشتم. ولی شما خوب حواستان باشد مراقب فنجان چایتان باشید که نلغزد، نریزد و نماند یک حسرت بر دلتان از داغ یک فنجان چای داغ که سهمتان نشد.

خواندن ادامه مطالب