ماندگار

این نوشته را جایی مینویسم که دیر یا زود مقصد همه ماست. از یک دوست می نویسم که دیگر کنارم نیست و خاطراتی که از او مانده و شده لبخند و نقش بسته بر لبانم. آنقدر خوب بود که خدا برای خودش و بهشت اش گلچین اش کرد و از ما گرفت و من ماندم و خاطراتی که از او همیشه ماندگار است.

یک روز غروب که آن روزها طبق معمول پای یک سیستم قدیمی مشغول حل مساله های برنامه نویسی بودم، آمد سراغم از آن دوستانی بود که مادرم، پدرم، خواهران و بردارم از خودمان میدانستند اش و عجیب دوست اش داشتند، مادرم پای سماور نفتی آلاچیق برای پدرم که تازه از باغ برگشته بود چای میریخت که عرفان آمد، تابستان بود و عطر خوب برنج فضای محیط را عطراگین میکرد. با اینکه میدانستم چند ماهی مانده به 18 سالگی اش و گواهینامه نداشت بلاخره اتومبیلی که چند ماهی بود که میخواست خریداری کند را خریده بود و آمده بود که سورپرایزم کند، برای همه ما بستنی خریده بود به عنوان شیرنی خرید ماشین. یک پراید سفید که آن روزها یک اتومبیل خوب محسوب میشد. از من سه سال بزرگ تر بود و همیشه در همه جا هوایم را داشت و برایم مثل یک برادر بود.

آمد به اتاقم و گقت: من که نمیفهمم انقدر این دکمه ها رو فشار میدی که چی!

لبخندی زدم و گفتم: بلاخره حلش کردم، آخریش بود.

با یک نگاه معنی دار به من فهماند که برویم بیرون و کنار مادر و پدر باشیم. بستنی خوردیم. مادر برایمان شیرینی محلی آورد که با چای بخوریم و پدر که میگفت: این مهدی آخرش کار دست خودش میده از بس که پای اون لامصب میشینه! با همان لهن جذاب و گیرایی که داشت. همه خندیدم و من تازه چشمم به ماشین عرفان افتاد که بیرون حیاط پارک بود و گفتم: میدونستم یه روز میخریش!

عرفان گفت: پاشو… پاشو لباس عوض کن بریم یه دوری بزنیم!

خانه پدری با ساحل دریا 3 – 4 کیلومتر بیشتر فاصله نداشت و راهی ساحل دریا شدیم. عرفان زندگی سختی داشت. هم کار میکرد و هم درس میخواند آخرش همان دیپلم را گرفت و تمام. فرزند طلاق بود و پدر و مادرش وقتی که پنج ساله بود از هم جدا شدند و عرفان با مادر زندگی میکرد. آن روزها خبری از اینترنت فراگیر نبود و اینطور نبود که همیشه برزو باشی. ما هر دو هفته از یک دوست یک دیسک MP3 موزیک میگرفتیم و گوش میدادیم. آن روزها شادمهر عقیلی ترانه ای منتشر کرده بود به اسم ماندگار از همانهایی که وقتی گوش میکنی گم میشوی در خودت و پیدا شدنت با خداست! حسابی گل کرده بود و همه به ماندگار گوش میدادند و تا امروز جزء ترانه های ماندگار بچه های هم نسل ماست.

عرفان همینطور که از ترانه ماندگار و شادمهر که خواننده مورد علاقه اش بود تعریف میکرد. از داشبورد یک عکس بیرون آورد و نشانم داد. گفت:

اسمش فرشته است و تازه باهاش آشنا شدم از فامیلای خیلی دورمونه، میخوام اگه خدا بخواد شیش – هفت ماه دیگه با مامان بریم خواستگاریش، میدونی مهدی خیلی دوسش دارم و فکر کنم اونم از من خوشش میاد.

من که حسابی کُپ کرده بودم،گفتم: عرفان معلومه چی میگی، تو تازه دیپلم گرفتی، فکر میکنی با کار کردن تو یه مکانیکی میتونی از پس خرج و مخارج عروسی و زندگی بر بیای. با دست اش روی پایم زد و گفت: تو دیگه چرا مهدی، خدا بزرگه، نمیخوام از دست بدم فرشته رو، دوسش دارم، میفهمی.

دست اش را گرفتم و گفتم: آره داداش میفهمم.

همینطور گذشت و عرفان به فرشته رسید و حالا یادگارش باقی ایست. همینطور رفاقتمان استوار بود و پا برجا. که آن روز لعنتی رسید. من مشهد بودم رفته بودم برای زیارت شاه خراسان. مادرم تماس گرفت و پرسید: پسرم، چه خبر، حالت خوبه؟ از لرزش صدایش می شد فهمید که حتما اتفاقی افتاده ولی بد به دلم راه ندادم. بعد از چند دقیقه یاشار که از دوستانم بود زنگ زد و حال و احوال پرسید و التماس داعا داشت. چند دقیقه بعد محمد زنگ زد و این بار بدون هیچ معطلی ای گفتم: محمد به روح مادرت بگو چی شده؟ بغض اش ترکید و گفت عرفان رفت. همین. نمیدانم من تلفن را قطع کردم یا محمد. نمیدانم از حرم تا هتل چه طور رسیدم. اشک امانم را بریده بود و میدانستم که واقعا عرفان دیگر نیست.

اشک هایم که خشکید زنگ زدم خانه مان مادرم که جواب داد، پرسیدم: مامان راست میگن، بگو که دروغه، بگو میخواستین با من شوخی کنید! و فقط به یاد دارم که چند دقیقه ای پا به پای هم اشک ریختیم، عرفان خیلی عزیز بود. خیلی عزیز.

ساکم را بستم و برای خداحافظی رفتم حرم و تکیه دادم به دیوار و با امام درد و دل کردم و حسابی اشک ریختم و خداحافظی.

با هر مصیبتی که بود غروب فردا رسیدم به خانه. با کسی حرف نمیزدم و پیراهن مشکی به تن کردم و نشستم روی پله های آلاچیق. نمیدانستم چه کار باید کرد، فکر اینکه فرشته چه کشیده، فکر مادرش امانم را بریده بود و رفتم خانه شان، مرا که دیدند همه آمدند برای تسلیت گفتن آخر میدانستند حساب من و عرفان جور دیگریست.

فرزند خردسال عرفان در آغوشم بود و با فرشته حرف میزدم. به من گفت: عرفان همیشه میگفت: مهدی از خودمونه، داداشمه. و یاد آخرین باری که با عرفان بودم در خاطرم تداعی شد. آمده بود دانشگاه دنبالم که برای صرف نهار باهم باشیم. کلی حرف زدیم و خدیدیم و عرفان آخرین حرفی که زد این بود که: مهدی خیلی دوست دارم، تو نبودی من باید میون این همه گرگ چیکار میکردم و خدیدیم و رفت و حالا من هستم و از عرفان فقط خاطراتش باقی مانده. دیروز آخرین پنج شنبه سال بود. اولین نفری بودم که سر خاک عرفان حاظر شدم. بعد از چند ساعت که فرشته و مادر عرفان آمدند حسابی خاطره بازی کردیم و جای عرفان را خالی! حالا من مانده ام و یک عرفان و یک ترانه ماندگار که هر وقت می شنوم انگار عرفان کنارم نشسته و تنها نیستم، عرفان برای من همیشه ماندگار است، هر چند نبود که ببیند روزهای سختی که بر من گذشت ولی یادش و خاطراتش همیشه ماندگار است.

خواندن ادامه مطالب

بهار

چند روز دیگر از راه می رسد و زمستان در پیچ کوچه دست می دهد با بهار و خوشامد می گوید به گیاه و خرامان بساطش را پهن میکند، بلاخره بهار است و هرچند فصل عشاق نیست و پادشاهی نمیکند ولی فصل وصال است و دوستی، به بهانه نزدیک شدنش هر روز ترانه زیبای بهار بهار زنده یاد ناصر عبدالهی از دستگاه پخش محل کارم پخش می شود. از پنجره اتاقم که به بیرون نگاه میکنم از بهار فقط نو شدن تقویم برایم ملموس است. نه لبخندی، نه خنده ای از ته دل، نه تکاپویی برای عید و نه دلخوشی، هیچ کدام از اینها نیستند، حتی کودکان هم فهمیده اند که شادی آمدن بهار و موسم عید بیهوده است. سبزه و ماهی عید چه دلخوشی زیبایی بود برای هم نسلان ما در سالها قبل و چقدر مسرور بودیم از آمدنش از شمارش اسکناس های تا نخورده مادر بزرگ که مال ما میشد، از بوسه های مادر و لبخند پدری که کهکشان مهربانی هاست با آن غرور مردانه اش که حتی لحظه سال نو هم از خودش دور اش نمیکرد و آغوش گرم اش که یادآور مهر و محبت است.
هر روز که به بهار نزدیک تر می شویم غمی که با حسرت همراه است بر دلها سایه می افکند البته نه همه دلها، دلهایی که وسعت دارند، بخشنده اند و مهربان. با خودم فکر میکنم کاش روزی برسد که دوباره لبخند را بر لبان همه مردم ببینم که میرقصد، که صلح حکومت میکند بر دنیا و دیگر هیچ کودکی کشته نمی شود بخاطر پول و سیاست. کاش روزی فرا برسد که همه کارخانه های اسلحه سازی تعطیل شوند و بجایشان مزرعه های پر از گل برپا کنند. کاش روزی فرا برسد که هیچ عشقی دیگر بی ثمر نباشد، نافرجام نباشد و همه عشاق برسند به معشوقه هایشان و دوباره لبخند موج بزند. کاش روزی برسد که مرزها دیگر نباشند. و باز هم آرزوی صلح و دوستی حرف آخرم است برای این چند خط که خواندید.

خواندن ادامه مطالب

به بهانه روز شهید

یادش بخیر چند سال پیش بود که وقتی تازه از دوران رکود بیرون آمده بودم و فهمیدم دیگر نمیشود مثل یک بازنده زندگی کرد، وقتی که تصمیم گرفته بودم دیگر دست به کامپیوتر که هیچ اصلا کد هم ننویسم، با تلاش یکی از دوستانم که واقعا واژه دوست برازنده اش است دوباره شروع کردم. تصمیم به شروع دوباره و هیجانی که با من بود، دست بکار شدم، تشکیل تیم و تهیه لوازم کار و تشریح پروژه چند روزی زمان برد و پروژه دانشنامه جامع دفاع مقدس رسما شروع شد. این پروژه یک پروژه معمولی نبود، باید همه آن چیزهایی که در طی این چند سال یادگرفته بودم را روی دایره میریختم، پروژه دفاع مقدس خیلی بزرگ بود، واقعا بزرگ، وقتی شروع شد همکارانم اعتراض داشتند که چرا آنقدر محتوا باید برای پروژه آماده شود، خوب راست هم میگفتند 110 گیگ داده برای یک پروژه داده محور که با سخت افزار هم ارتباط مستقیم داشت واقعا زیاد بود و در هیچ جای دنیا نمونه مشابهی نداشت، از طرفی تحریم های جاوا و اوراکل هم قوز بالای قوز بود هنوز هم باورم نمیشود با موتور بانک اطلاعات SQLite توانستم تمام آن داده ها را متمرکز و قابل پردازش کنم، شروع کار ما با سه نفر بود و کم کم دوستان دیگری اضافه شدند که نه نفر شدیم و خیلی خوب همه چیز ادامه داشت تا اینکه روزگار آن روی خودش را نشان داد و اندکی اختلاف نظر و شرایط نامساعد مالی باعث شد بروند تمام آن دوستان همکار، بعضی ها با همان لبخندی که آمده بودند رفتند و بعضی ها با کمی کدورت که از خودشان به دل داشتند و فقط من ماندم و همان دوست ناجی که گفتم برایتان. رایزنی ها انجام شده بود و کار با هر سختی و مشقت و شب زنده داری های پای کار به اتمام رسید. حال و هوایم تغییر کرده بود تصویر شهیدان زین الدین و چمران و صیاد شیرازی بر دیوار اتاق کارم نقش بسته بود و عجیب آرامش میداد به من، شب ها بیشترین بازدهی را داشتم و بخاطر همین تا صبح مشغول کار بر روی پروژه بودم، کاری که من برای اولین بار در حال انجام بودم نه منبعی بود برای پرسش، نه مرجعی بود برای یادگیری بیشتر، هیچکس فکر این همه حجم بالای کار هم از مخیله اش گذر نمیکرد، به هر حال تمام شد پروژه و خوشحال از اینکه ما هم اثری تولید کرده ایم که به یادگار بماند و نام ایران بچرخد بر زبانها و افتخار آفرین باشد برای میهن. اما همیشه آن چیزی که فکر میکنی اتفاق نمی افتد، با تغییر یک مدیر کل و به طبعش تغییر سیاست های سازمان پروژه ما از متن به حاشیه رفت، دوباره و چند باره رایزنی ها شروع شد اما نه، انگار سردار های ما هم با گذر زمان تغییر کرده بودند، منی که از زین الدین و چمران و باکری و باقری ها فقط نامشان را شنیده بودم و چند صفحه ای درباره شان خوانده بود خوب میدانستم برگ برنده در دست ماست ولی دیگران انگار نه انگار دفاع مقدسی بود و فرهنگ شهادتی که خودشان یادمان داده بودند، انگار دوست نداشتند ببینند چند جوان متخصص دست به کاری زده اند که نمونه اش نیست، که نمونه است. بگذریم هنوز پروژه دفاع مقدس روی میز کار من است و پرونده اش بسته نشده. تا وقتی شهدا زنده اند پروژه دفاع مقدس هم زنده است هر چند که خریداری نداشته باشد، هرچند که نخواهند که باشد.
اینها را نوشتم که با خودم یادآور شوم شهید، ایثار، شهادت، عشق، شور و دفاع همچنان زنده است. هرچند که هر چه بافته بودند دوستان کاخ نشین پنبه کردند و فقط از هر شهید نامی مانده بر کوچه و خیابان ها، کاش یاد میگرفتند مدیریت و خدمت را از شهدای فتح خرمشهر از جهان آرا.
خلاصه همه آن روزهای خوب، دوستی ها، صمیمیت ها، شوخی ها، لبخندها، همه آنها یادش بخیر.

خواندن ادامه مطالب

بیست و پنج

امروز روز تولدم بود و من همیشه طبق رسم هر ساله به سوالاتی که از خودم میپرسم، فکر کردم و پاسخ دادم، قانع شدم که دیگر آرزوی غلط کودکی هایم که بزرگ شدن بود، برآورده شده و من دیگر آن شور و شوق و ذوق سالهای قبل را ندارم، مدتهاست که بی دلیل نمیخندم و از خیلی چیزهای دیگر خوشحال نمیشوم، چه حقیقت تلخی که به خیلی چیزهایی که فکر میکردم در بیست و پنج سالگی میرسم و نرسیدم، یادم می آید میخواستم در بیست و پنج سالگی عضو تیم ملی فوتبال ایران باشم، بعد ها دوست داشتم در بیست و پنج سالگی جهانگرد باشم و کمی قبل تر دوست داشتم در بیست و پنج سالگی در برنامه نویسی کامپیوتر حرفی برای گفتن داشته باشم، اما خوشحالم، اصلا برایم مهم نیست که فوتبالیست نشدم و کل جهان را نگشتم ولی توانستم در برنامه نویسی حرفی برای گفتن داشته باشم و حتی صاحب نظر باشم.
به نظر من تولد بیست و پنج سالگی هر کسی مهم ترین روز زندگی آن شخص است، چون حسابش با خودش روشن می شود، دوستان اش را می شناسد، میفهمد که میتواند برویشان حساب کند یا نه، حسابش با خودش روشن می شود از آنجایی که نه احساسات هجده سالگی بر او غلبه میکند و نه بی میلی های چهل سالگی، نه خامی بیست سالگی را دارد و نه پختگی پنجاه سالگی. همه این داشتن ها و نداشتن ها باعث میشود که تولد بیست و پنج سالگی هر شخص مهم ترین روز زندگی اش باشد.
اما اگر از دریچه احساس به قضیه نگاه کنید متوجه میشوید که در بین همه شادی ها و جشن روز تولد، خوشحالی دوستان و خانواده، فوت کردن شمع و بریدن کیک تولد و کادوهای روی میز یک غمی پرسه میزند که جانگداز است برای هر کسی که پدر و مادرش برایش خیلی با ارزشند، در بیست و پنج سالگی میفهمی که پدر و مادرت دیگر پیر شده اند و معنی از خود گذشتگی را وقتی میفهمی که دستان پدرت دیگر آنقدر قوت ندارند که دستان مردانه ات را فشار دهند و تو به خودت بیایی و همینطور از آغوش مادرت که میفهمی می شود همه دنیا را با هر دو دستت بغل کنی، اینجاست که واقعا می شود معنی از خود گذشتگی را درک کرد.
هر کسی وقتی بیست و پنج سال از سن اش بگذرد باید خیلی چیزها را یاد گرفته باشد، باید یاد گرفته باشد که دوست بدارد، دوست داشتنی باشد، ببخشد و بگذرد، باید وظیفه شناس باشد و وقت شناس، همه اینها و خیلی مطالب یادگرفتنی دیگر جزء قانونی است به نام قانون بیست و پنج و به اندازه قاون جاذبه مهم است و شاید مهمتر هم باشد. و من فکر میکنم یاد گرفته باشم چون اینطور احساس میکنم و تا حالا پیش نیامده که احساسم به من دروغ بگوید.
من چقدر خوشحالم و خوشبخت که به هر آنچه که میخواستم در زندگی داشته باشم در بیست و پنج سالگی محقق شد، سایه پدر و مادری بر سرم است که جزء بهترینهای خدا هستند، دوستانم هر چند تعدادشان کم است ولی بهترینند و از همه مهمتر خدایی که واقعا نگاهش با من است، مرا دوست دارد و من بیشتر. دیگر چه چیزهایی میخواهم برای خوشبختی، یک کتابخانه غنی، آرشیو موسیقی های محبوبم، صندلی راحتی و همه اینها که من دوستشان دارم، شاید سالها بعد بیشتر به موسیقی پرداختم، شاید دوباره رفتم سمت ریاضیات، شاید سالها بعد جهان فهمید که چه میگویم، شاید یک روزی مفتخر به دریافت جایزه تورینگ شدم و شایدهای دیگر و خوشحالم که لا به لای شایدهایم ای کاش نیست.

خواندن ادامه مطالب

چند خط از مردم برای مردم

وقتی که میفهمی، وقتی که میبینی و حس میکنی خستگی و نا امیدی را در جسم و جان جوانان مرز و بومت که دیگر بریده اند و خسته و حتی توان برخاستن هم ندارند، نمیخواهم سیاه نمایی کنم ولی وقتی سیاهی هست به سیاه نمایی های من و تو نیازی نیست، بیایید با خودمان رو راست باشیم که این نبود آن که فکرش را میکردیم، این نبود آنکه پدران و مادران و عزیزانمان برایش جنگیدند و گریبان پاره کردند.
وقتی با کلی خستگی و یک حس ناامیدی در خیابان های شهر قدم میزنم و میبینم ناامیدی، خستگی و سکون را در جامعه و می دانم و میبینم مردم سرزمین ما غرق در مشکلات مالی و مردمانش فقط برای زنده ماندن میجنگند و با فقر دست و پنجه نرم میکنند و میخواهم هر آنچه اسکانس و سکه در جیب هایم هست را دور بیاندازم چون وقتی من داشته باشم و برادرم نداشته باشد رفاه من به خجالت اش نمی ارزد.
کاش قبل از آنکه بمیرم معنی صلح را میفهمیدم، لطفا یکی آدرس برنده نوبل صلح را به من بدهد تا از او بپرسم که این صلح لعنتی چیست، کجا می توان پیدا کرد اش. کاش هیچ وقت هیچ پدر و مادری را نبینم تا لحظه مرگم که شرمنده خانواده و فرزندانشان باشند. و در آخر هم من می مانم و چند خط نوشته و مسولانی که تا دیروز دغدغه رای من و تو را داشتند و از فردا همان آش است و همان کاسه و وقتی اعتراض میکنی باید به فکر اوین رفتنت هم باشی، وقتی اعتراض میکنی باید به فکر اسلام و مسلمین و پایه های نظام مقدس هم باشی که نباشد با نوشته هایت بلغزند ولی تمام فکر من بعد از انتشار این مطلب این است که اگر همت و زین الدین و جهان آرا هم بودند همین طور سپری میشد روزهایمان یا آنها به عنوان سردار و سرلشکر بیشتر به فکر مردمان سرزمین شان بودند. ولی من چون خوب میشناسم شان با قطعیت میگویم آنها هم به این شرایط حاکم اعتراض میکردند. با جدیت بیشتری به اختلاص و فساد و دزدی ها اعتراض میکردند و دیگر شرط و شروط نمیگذاشتند برای افشاء نام مفسدان مالی و یا به قولی دانه درشت ها!
به فضای مطبوعات کشور که نگاه میکنی میبینی انبوهی از روزنامه ها و مجلات و پورتالهای موافق و مخالف را که با هزینه و پشتوانه مردم اداره میشوند و سردبیرانشان هر روز با قلم به جنگ هم میروند و هنوز آنقدر نمیفهمند که اگر تمایلی به حفظ حرمت خودشان ندارند حرمت قلم را حفظ کنند.
بگذریم حکایت بسیار است مجالی بیشتر از این به پرداختن نیست. باشد که همه ما روزی با لبخند، زیر سایه حق رستگار شویم.

خواندن ادامه مطالب