بی هوای من و تو آسمان حال عجیبی دارد

بی هوای من و تو آسمان حال عجیبی دارد
باده و می با مستی من ماجراهای عجیبی دارد
منظومه عشاق جهان دفترش خط خورده است
بی حضورت در بر ما دفتر عشق یک غزل کم دارد
تو کجایی، من کجایم در این گنبد گیتی
اختران در گردشند و آسمان یک قمر کم دارد
تلخ میخندی به ما جانا، صحبت دوری میکنی با ما
این چهره غمگین ما سالهاست خنده ای کم دارد
بی می و ساغر و ساقی دم به دم مست میگردم ولی
تو نباشی میخانه دل ساغر و ساقی و می کم دارد
بی دلا بی مهر یار و مستی چشمان یار
این تن فرتوت ما یک نفس کم دارد

خواندن ادامه مطالب

چهار دقیقه و ده ثانیه

همیشه در زندگی انسانها، حتی آنها که نمی اندیشند، حتی آنها که هیچ چیز برایشان مهم نیست، در زندگی همه انسانها لحظه هایی ثبت می شوند که محال است از خاطرشان پاک شوند. دیشب، ساعت هایی که گذشت، افکاری که پدید آمدند، خنده هایی از ته دل و تر شدن چشمها همه برایم خاطره ای شدند که هرگز از ذهنم بیرون نخواهند رفت.
وقتی که تصمیم میگیری خوب باشی، وقتی از بین انسان ماندن و شیطان شدن انسانیت را انتخاب میکنی، وقتی که صلح را به آشوب و جنگ ترجیح میدهی. همه اینها دیشب اتفاق افتاد و من چقدر مسرورم که سربلند بیرون آمدم از این آزمون زندگی، آزمونی که از بین تمام جمعیت جهان من برای آن انتخاب شده بودم، آزمونی که استادش خدا بود و مراقب نمی خواست.
نمی دانم شما عزیز جانی که این مطلب را میخوانید تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که در چهار دقیقه و ده ثانیه چه اتفاقی ممکن است روی دهد یا چه کاری از دستتان بر می آید؟ برای من دیشب همین گونه بود، ولی چهار دقیقه و ده ثانیه ای که به اندازه چهار سال و ده ماه طول کشید. من در این مدت خندیدم، اشک ریختم، ذوق زده شدم، ترسیدم که مبادا غروری که همیشه با من است کار دست انسانیت دهد، ترسیدم تا مبادا لبخند از لب کودکی قهر کند و ترسیدم تا مبادا مادری غصه اینکه فرزندش دیگر نیست را تا ابد در دلش داشته باشد. چهار دقیقه و ده ثانیه ای که برای من حکم کلاس انسان سازی را داشت.
من در آن چهار دقیقه و ده ثانیه و تمام دیشب و مطمئنم تمام لحظات باقی مانده عمرم را هم اینطور خواهد بود؛ در فکر دوستی بودم که نیست ولی امیدوارم خواهد آمد و رونق خواهد بخشید به خانه دل.
من در آن چهار دقیقه و ده ثانیه نفس گیر دیشب به یاد شعرها و ترانه هایم بودم، مبادا کاری کنم بخشکد چشمه احساس و نباشد دیگر هیچ شعر و ترانه ای که مخاطب داشته باشد، به یاد لبخندهای مادرم افتادم و پدرم که همیشه دوست اش دارم و همینطور به یاد طوفانی که سالها زندگی من را در نوردید و تمام شد و بهاری که منتظر رسیدنش هستم. من به یاد همه اینها بودم درست چهار دقیقه و ده ثانیه.
وقتی پشت دیواری سنگی قرار میگیری از نوع مجازی، وقتی میخواهی همه دنیا بدانند رئیس تو هستی، وقتی استانداردهایی که سالها اساتید بزرگی تدوینشان کرده اند را با سری بالا زیر پا میگذاری و استانداردهای جدید مخصوص خودت را جایگزین میکنی، وقتی به همه آنچه که می توانستی برسی ولی نشد و نرسیدی وقتی با همه قدرتی که داری سفیدی کلاهت بیشتر از همه برایت مهم است. همه اینها داستان دیشب من بود که در چهار دقیقه و ده ثانیه به اوج داستان رسید و تمام شد و ثبت شد تا ابد در خاطر من.

خواندن ادامه مطالب

ماه شب آرای من چرا سحر نمی شود

ماه شب آرای من چرا سحر نمی شود
از دل پاره پاره ام غصه بدر نمی شود
از اختران بپرس راز دل خون مرا
شق القمر نمیشود، چرا سحر نمی شود
از غم دوری ات، جان به بدن نمانده است
درد تمام نمی شود، چرا سحر نمی شود
نور تویی، حور تویی، شقق تویی، فلق تویی
از سر ما، مستی ما چرا بِدر نمی شود
بار الها چرا این شب تار و تیره ات
به انتها نمی رسد، چرا سحر نمی شود
از رخ یار دلبربا شمس خجل گشته است
بگو چرا این شب تار، چرا سحر نمی شود
این دل ما از غم تو دگر جوان نمی شود
این شب تار و تیره ام، بی تو سحر نمی شود

خواندن ادامه مطالب

این روزها چقدر خسته ام بانو

این روزها چقدر خسته ام بانو
چقدر هوا بی تو دلگیر است
ببین شکوفه های گیلاس
شکوفه های سیب
همه شکوفه های جهان مهمانی گرفته اند
همه شکوفه ها منتظراند تا تو بیایی از راه
شاید یک روز برسد، در را بازکنم
بگویم سلام، خوش آمدی
شاید یک روز نباشم دیگر
این روزها میترسم بانو
آخر میدانی
سهم من از دنیا همیشه نرسیدن بود

خواندن ادامه مطالب

رسول عشق

نیستی و من برایت شعر می نویسم
از این میترسم که نباشی، از این میترسم
که خواب باشم من، رویا باشی تو
می دانی بانو؟
من با همه فاصله های دنیا مشکل دارم
مشکل من شخصی نیست
من رسول عشقم
من رسولی فرستاده عشقم
که بی تو هیچ معجزه ای ندارد

خواندن ادامه مطالب