حضرت پائیز

بعد از مدتی ننوشتن، بعد از مدتی فقط شعر و ترانه سرودن، شاید کمی سخت باشد بخواهم دوباره با قلم نوازش دهم روی کاغذ را، کمی سخت بنظر می رسد بازی با کلمات ولی من به دنیا آمدم که کارهای سخت انجام دهم، زجر بکشم به دنیا آمدم تا با درد هم آغوش شوم و با رنج هم بستر باشم، هر چند دنیا به ما نیامد، باکی نیست. در این دنیا خیلی ها به خیلی ها نیامدند، سهم من هم شد نرسیدن، ولی بماند پیش خودمان، خودمانیم نرسیدن را همیشه از دیر رسیدن بیشتر می پسندم، بیشتر برایم خوش تر است، آدم می داند تکلیف اش روشن است، نرسیدیم که نرسیدیم گور پدر همه آنها که رسیدند مگر فرهاد به شیرین رسید یا مجنون به لیلی، من که فقط من هستم. بیخیال… اصل در نرسیدن است همه ما یک روزی میرسیم اول به خودمان بعد به هر چیز و هر کسی که بخواهیم ولی باز هم تاکید میکنم اصل در نرسیدن است.
این روزها تابستان مشغول بستن چمدانش برای رفتن است، شهریور بغض دارد در گلو و گاهی پیش خودش اشک میریزد، طفلی با خودش فکر میکند کسی با خبر نمیشود، اشک اش را نمیبیند کسی ولی این باران شهریور ماه همان اشکیست که در خلوت میریزد بر سر ما و این پائیز دوست داشتنی با خودش بوی خاک باران زده دارد، سرمای ملایمی که مختص ذات خودش است، برگهای طلایی و نارنجی و زرد که قرار بود زیر پای من و او خش خش کنان ندای عشق سردهند در کف خیابان، و همان هوای دونفره که این روزها مد شده است ولی من یک نفرم، خودم و خودم هر چند خدا همیشه با من است ولی فقط برای من نیست، خدا خدای آن پرستوی مهاجر هم هست که جدا مانده از کوچ.
این روزها خودم هستم، وقتی که فهمیدم دیگر نمی رسم، وقتی فهمیدم دنیا حتی ارزش جنگیدن هم ندارد، نشستم گوشه ای، کوله بارم را سبک کردم، پاهایم را در جویبار آرامش رها کردم و یک چرت کوتاه که خالی بود جایش واقعا، وقتی که بیدار شدم خودم بودم، از دنیای دیجیتال، صفرها و یک ها فاصله گرفتم ولی خداحافظی نکردم، کمتر از خانه میزنم بیرون، این روزها دوباره رفتم سراغ ورزش، دیگر سیگار نمیکشم، چای پر رنگ نمی خورم، دیگر پشت سر هم به یک موسیقی گوش نمیدهم، این روزها فقط دنبال آرامشی هستم که سالهاست ندارم.
داشتم از حضرت پائیز می نوشتم، پائیز برای من حرمت زیادی دارد اولین زبان برنامه نویسی که یاد گرقتم در پائیز بود، اولین برنامه ای که نوشتم در پائیز بود، اولین های من همیشه پائیزی هستند، آمدن ها، رفتن ها، بودن ها و نبودن ها همه رنگ و بوی پائیز دارند با خودشان.
دوست دارم ساعتها برایتان بنویسم، ولی یک ساعت دیگر باید جایی باشم، می روم که باشم، شاید هم نشد که باشم، مهم نیست… دیگر هیچ چیز برای من مهم نیست حتی همین پائیز که حضرت خطابش کردم.

خواندن ادامه مطالب

آسمان دل ما بی ابر همیشه بارانیست

آسمان دل ما بی ابر همیشه بارانیست
بی حضورت چشم ما بی غصه بارانیست
پر شده از عطر وجودت حوالی ما
شکوفه های پاییز چقدر زیباست اما بارانیست
باران دیگر آن توفیق سابق را ندارد
کم کم ببارد خوب است اینجا همیشه بارانیست
رفتن همیشه بغض و درد دارد با خودش
تو رفتی درد و بغض هم حالشان بارانیست
پاییز را دوست دارم اما لعنت به مهر
که مهرت را برد از دلم از بس که بارانیست

خواندن ادامه مطالب