قصه عشق

قصه عجیبیست داستان آدم ها، گاهی تلخ، گاهی شیرین، گاهی پر از لبخند و گاهی از غصه سرشار. همه ما در زندگی حداقل یک قصه نگفته داریم برای خودمان که سالها گوشه سینه خاک میخورد و رنج میکشیم وقت تنهایی و سنگینی میکند بر سینه. در طول زندگی همیشه دنبال کسی میگردیم که بیاید با هم نفس بکشیم، قلب هایمان باهم و برای هم بتپد و قصه ناگفته مان را برایش بگوییم، این نامش عشق است، عشق گاهی دیر می آید، گاهی زود، ممکن است هیچ وقت سر و کله اش پیدا نشود و بی عشق از دنیا پر بکشیم به سوی ابدیت. عشق هر کس راوی قصه اوست، آدمی که عاشق می شود به سان کودک دانش آموزی ست که دفتری نو خریده، هواسش هست که بد ننویسد در آن، کج ننویسد و خط نخورد واژه ای که با دیدنش برود روی اعصاب اش و دل گیر شود از خویش، آدم عاشق پیشه هواسش هست که تلخ نگوید با معشوق، بد نگوید و طراوت عشق را نگیرد. اما همیشه به همین سادگی ها هم نیست، عشق با تمام زیبایی هایی که دارد کمی هم خطرناک است، ممکن است کاری کند با آدم که دیگر نشود آن آدم سابق، سخت، سرد، خنثی و بی هیچ ردی از احساس…

خواندن ادامه مطالب

رها

در زمانه ای زیست میکنیم که بخندی میگویند چه دلخوش است، گریه کنی میگویند به غم دائم مبتلاست و اگر خنثی باشی، بی هیچ اشک و لبخندی؛ میگویند از احساس نشانی ندارد، بد زمانه ایست نازنین و حال در این دوران خاکستری از زمانی که در آن گم شده ایم نبودن تو هم برای ما شده غوز بالای غوز، تو نیستی، دست هایت را نمی توانم بفشارم، صدایت پر نمی کند خانه دل را از عشق و چشمهایت نمیبیند حال این روزهایم را و از من چه انتظاری می رود که دل مرده و غمگین نباشم. امشب ماه، ماه دیگریست، نورانی تر، زیباتر، ماه تر و چقدر خوب میشد که باهم، دست در دست هم، شانه به شانه هم در سرمای مرموز این پائیز زیبا به تماشای کامل ترین ماه نیم قرن اخیر بنشینیم تو بخندی و پر شود فضا از عشق و دنیا فراموش نکند که هنوز زیبایی های خودش را دارد و رها شوی در من، من گم شوم در تو، ما شویم با هم.
قاب عکسی که گوشه میز جا خوش کرده، تصویر تو را دارد ولی بویی از احساس نبرده، خیره میشوم به تصویر تو و شعر میخوانم برایش و شعر می خوانم برایت…

خواندن ادامه مطالب

گلهای شمعدانی

پائیز باشد، غروب باشد آن هم دلگیر،تنها باشی، بی هیچ نشانی از دوست و دلگیر باشی از خودت، از همه و این کابوس دیوانه وار رهایت نکند، حتی وقتی که بیداری. یک گوشه، دنج خالی از هیاهو نشسته ام، خیره به آسمان و لبخند میزنم به استکان چایی که مادر برایم آورده و شاد از اینکه هنوز دنیا خوبی هایش را دارد، مادر که باشد خوبی های دنیا هنوز سرجایشان هستند.
یک نگاه به گلهای شمعدانی داخل گلدان که بی هراس از هجوم سرمای پائیزی جا خوش کرده اند و یک نگاه به درخت بی برگ گوشه حیاط که به پائیز لبخند زده. همه اینها خیلی زود از ذهنم گذر میکنند و من به این می اندیشم که کجاست آنکه باید گلهای شمعدانی گلدانها را سیراب کند، با دستان لطیف و صدای پر مهرش برایشان از امید بگوید و به من لبخند زنان عشق هدیه دهد. چقدر دلم برایش لک زده، چقدر از نداشتن اش غمگینم، گاهی اندیشه کنان غرق در این افکارم که هنوز او از آن من است، گاهی در خیال، خود را در منظومه چشمان اش رها میکنم و رها میشوم در خیال…
صدای دلنشین مادر من را از عالم خیال به عالم واقعیت کوچ میدهد، که چای ات را بنوش یخ کرد. صدای دعا های پدر معنویت می بخشد به فضای خانه ی ما، سر سجاده اش با خدا راز و نیاز میکند و خوشحالی را می خوانم از لبخند رضایت بخش اش که همه چیز خوب است. پائیز با یک خنکی سرد به من تلنگر میزند، استکان چای که هنوز گرمایش را با خود دارد وجودم را گرم می سازد، و من هنوز و همیشه به رها می اندیشم که چقدر جای خالی اش پر کرده سراسر زندگیم را، چقدر نیست و این نبودن هایش تیشه بر تن فرتوت من است… خیلی قبل تر گفته بودم سهم من از دنیا نرسیدن بود نرسیدن به رها نقطه پر رنگ زندگی من است که پشت این صفر ها و یک های لعنتی جا خوش کرده…

خواندن ادامه مطالب

هوای همیشه دونفره

صحبت از زندگی یعنی زنده بودن و زنده بودن یعنی زنده ماندن و زنده ماندن یعنی اینکه زندگی کنی و همه اینها یک دلیل میخواهد وگرنه نفس کشیدن، کار کردن، قدم زدن، حرف زدن و همه اموری که به یک انسان زنده نسبت میدهند هیچ چیز نیست جز تفکرات جامعه شناختی، منطق و فلسفه ای که قرن هاست به کار بشریت نیامده است. و آن دلیل هیچ چیز نیست جز عشق. عشق با همه خوب بودن هایش، با همه لطافت و احساسات خوبی که به انسان منتقل میکند میتواند خطرناک هم باشد،می تواند انسان را زنده نگاه دارد ولی گاها باعث میشود انسان زندگی نکند و یک انسان زنده که زندگی نمی کند هیچ تفاوتی با انسانی که زندگی می کند ولی زنده نیست ندارد. اینجا همان دوزخی است که از آن صحبت میکنند، وگرنه بهشت و جهنم که تکلیفشان روشن است، و من معتقدم انسانی که از عشق سهمی ندارد. عاشق نیست و عشق را تجربه نکرده در دوزخ زندگی میکند، انسانی که عاشق است و به هر دلیل از عشق ناکامی نصیبش شده چه با یک شکست عاطفی در یک عشق عمیق و آتشین، یا اینکه دچار و درگیر یک عشق یک طرفه شده است و یا در بدترین شرایط اینکه عشق  روی خوبش را نشانش نداده است بی شک در جهنم زندگی میکند و کسانی که از عشق سیراب شده اند و عشق روی خوش اش را نشانشان داده و عشق را کامل فهمیده اند بی شک جایگاهشان بهشت است. با یک نگاه عمیق به سرگذشت بشر از ابتدا تا حال، با یک نگاه عمیق تر به اسناد، کتب و آثار هنری تمدن بشری میتوان با سادگی دریافت که دنیای حال حاضر ما همان دوزخ مذکور است، و جهنم پر جمعیت ترین جای جهان هستی است و بهشت را اینگونه تصور میکنم که یک دهکده سرسبز با درختان میوه تابستانی، یک آبشار زیبا، قایق های پارویی دونفره در کنار دریاچه ای زلال و یک کافه که با میزهای دونفره که ساعت کاریش همیشگیست و هوایی که همیشه دونفره است. آری بهشت یک دهکده خلوت، سرسبز، آرام و درنهایت صلح است، و کدخدای دهکده همان خدای خوب ماست که با با مهربانی به جمع عشاق این دهکده می نگرد.

خواندن ادامه مطالب