آسمان ابری و باز چشمانم که بارانی شده

آسمان ابری و باز چشمانم که بارانی شده
بی تو با یاد تو این دل که قربانی شده
خاطراتت سخت میرنجاند مرا ای جان دل
باد می آید موج گیسویت تماشایی شده
برگ ها زیر پایم گریه زاری می کنند
نمی دانند باز حال و هوایم پاییزی شده
این مسیر مستقیم و گاها پر پیچ و خم
مقصد هر روز انسان های زندانی شده
کاش می شد پرواز میکردم پر می کشیدم
از این دنیا نمی دانی عجب زندان تاریکی شده

خواندن ادامه مطالب

بهاری که گم شد نگاری که رفت

بهاری که گم شد نگاری که رفت
هوایی که کم شد عزیزی که رفت
آسمان غم گرفته زمین گوشه گیر است
من اینجا تو بی من و لبخندی که رفت
درختی که افتاد غنچه ای که نشکفت
مردی که گریست و غروری که رفت
سپاهی که مغلوب شد، جنگ پایان گرفت
سرزمینی که فتح شد، پادشاهی که رفت
زمانی که ایستاد و تو نیستی هنوز
چایی که یخ کرد و مردی که رفت

خواندن ادامه مطالب

این دل که دلتنگته

هر روز جای خالی تو حس میکنم
من اینجا تنها این دل که دلتنگته
تو ابرای پاییزی میگردمو
تو اونجا که این دل که دلتنگته
تو عاشق ولی سرد و دلگیر از زندگی
من عاشق که دلگرم و دلتنگته
این عشق چیزی جز تباهی نداشت
برای این من که سخت دلتنگته
هر روز تنها بی تو نفس میکشم
نفس هام بی تو که دلتنگته
تو دلتنگی و به روت نمیاری که
این من که دیونه وار که دلتنگته

خواندن ادامه مطالب

قصه عشق

قصه عجیبیست داستان آدم ها، گاهی تلخ، گاهی شیرین، گاهی پر از لبخند و گاهی از غصه سرشار. همه ما در زندگی حداقل یک قصه نگفته داریم برای خودمان که سالها گوشه سینه خاک میخورد و رنج میکشیم وقت تنهایی و سنگینی میکند بر سینه. در طول زندگی همیشه دنبال کسی میگردیم که بیاید با هم نفس بکشیم، قلب هایمان باهم و برای هم بتپد و قصه ناگفته مان را برایش بگوییم، این نامش عشق است، عشق گاهی دیر می آید، گاهی زود، ممکن است هیچ وقت سر و کله اش پیدا نشود و بی عشق از دنیا پر بکشیم به سوی ابدیت. عشق هر کس راوی قصه اوست، آدمی که عاشق می شود به سان کودک دانش آموزی ست که دفتری نو خریده، هواسش هست که بد ننویسد در آن، کج ننویسد و خط نخورد واژه ای که با دیدنش برود روی اعصاب اش و دل گیر شود از خویش، آدم عاشق پیشه هواسش هست که تلخ نگوید با معشوق، بد نگوید و طراوت عشق را نگیرد. اما همیشه به همین سادگی ها هم نیست، عشق با تمام زیبایی هایی که دارد کمی هم خطرناک است، ممکن است کاری کند با آدم که دیگر نشود آن آدم سابق، سخت، سرد، خنثی و بی هیچ ردی از احساس…

خواندن ادامه مطالب

رها

در زمانه ای زیست میکنیم که بخندی میگویند چه دلخوش است، گریه کنی میگویند به غم دائم مبتلاست و اگر خنثی باشی، بی هیچ اشک و لبخندی؛ میگویند از احساس نشانی ندارد، بد زمانه ایست نازنین و حال در این دوران خاکستری از زمانی که در آن گم شده ایم نبودن تو هم برای ما شده غوز بالای غوز، تو نیستی، دست هایت را نمی توانم بفشارم، صدایت پر نمی کند خانه دل را از عشق و چشمهایت نمیبیند حال این روزهایم را و از من چه انتظاری می رود که دل مرده و غمگین نباشم. امشب ماه، ماه دیگریست، نورانی تر، زیباتر، ماه تر و چقدر خوب میشد که باهم، دست در دست هم، شانه به شانه هم در سرمای مرموز این پائیز زیبا به تماشای کامل ترین ماه نیم قرن اخیر بنشینیم تو بخندی و پر شود فضا از عشق و دنیا فراموش نکند که هنوز زیبایی های خودش را دارد و رها شوی در من، من گم شوم در تو، ما شویم با هم.
قاب عکسی که گوشه میز جا خوش کرده، تصویر تو را دارد ولی بویی از احساس نبرده، خیره میشوم به تصویر تو و شعر میخوانم برایش و شعر می خوانم برایت…

خواندن ادامه مطالب