گلهای نرگس بهاری

تو همون گل بهاری، نو بهاری… داشتم زمزمه می کردم یکی از ترانه هایم را زیر لب، که خیالت در زد و آمد به سراغم. اینکه می گویند دنیا خیلی کوچک است به راستی که حقیقت دارد، تو نیستی و نبودنت قطعیست ولی من هنوز گاهی از پنجره به حیاط خیره می شوم تا کنار گلهای نرگس ببینمت، من هنوز گاهی اوقات با صدای بلند برایت شعر می خوانم از مشیری، از مصدق و از شاملو تا روح ات پرواز کند و باهم پر بزنیم، برویم تا جایی که هیچ سیاهی و ناپاکی نباشد و نبینیم.
همیشه عادت داشتی خاص باشی، اصلا همین خاص بودنت به دل می نشست، تو پاییز آمدی و بهار رفتی و شکستی رسم دیرینه عشاق جهان را، خط زدی به روی همه شعرهای عاشقانه، شعرهای رسیدن و نرسیدن، خط زدی به روی قوانین وصل و جدایی و من ماندم تنها و روبرویم کل جهان با تاریخ صدها هزار ساله اش که حالا باید برایشان بنویسم، شعر بسرایم از رسیدن عشاق در پاییز و جدایی هایی که بوی بهار می دهند.
من سالهاست که این روزها بهار را به تو تبریک می گویم و تو دست در دست دیگری می خندی به دنیا ولی خوب میدانم و خوب می دانی که گوشه ای از افکارت خیال من جا خوش کرده، گوشه ای از قلبت اسمم به یادگار مانده. راستی هنوز موهای مشکی ات بلند  و لبهایت سرخ خانه خراب کن است یا اینکه وقتی رفتی موهایت را کوتاه کردی؟، هنوز از صدای رعد می ترسی؟، هنوز صبح ها به گلهای باغچه آب میدهی؟ یا آنها را هم مثل من تشنه به حال خودشان رها کردی؟…
به هر حال می دانم که حالت خوب است و لعنت به من که هنوز نمی توانم از تو ننویسم، این عید، این بهار مال من نیست، برای من فقط یک سال دیگر میگذرد و پیرتر می شوم، این بهار، این عید برای توست، بهار، بهارت مبارک. تنت سلامت و لب هایت خندان.

خواندن ادامه مطالب

روزهای خوب، روزهای خیلی خوب

چقدر دلم برای کودکی هایم تنگ شده، برای وقتی که نوجوان بودم. آن روزها مدرسه ما بخاطر تعداد زیاد دانش آموزان دو شیفته بود، یک هفته درمیان صبح ها و عصرها سر کلاس درس حاضر می شدیم، شیطنت می کردیم و اگر فرصتی دست می داد به درس معلم توجه می کردیم! دوستان خوبی داشتم که حالا هیچ خبری از آنها ندارم، شاید این از بی معرفتی من باشد یا آنها ولی خوب می دانم که دست سرنوشت بی تاثیر نبوده در این دور افتادگی ها از هم. من بیشتر شیفت هایی که عصر از مدرسه بر می گشتیم را دوست داشتم، شاد و خوشحال با نمره های بیست از مدرسه به خانه می آمدم و مورد مهر و محبت ها و قربان صدقه رفتن های پدر و مادر و قرار می گرفتم. چون با اختلاف سنی زیاد آخرین فرزند از چهار فرزند بودم بیشتر لی لی به لا لایم می گذاشتند!
همین طور که سالها می گذشت در اخلاق و رفتار و نگرش من به زندگی می شد تغییر را دید و احساس کرد، شاگرد اول کلاس هشتم حالا در مقطع دبیرستان تحصیل می کند، چون دیر اقدام به ثبت نام کردم و یکی از مدیران هنرستان فنی و حرفی شهر ما بخاطر نمرات پائین انظبات از پذیرش من خود داری کرد، نتوانستم رشته مورد علاقه خودم را ادامه دهم. فقط دو انتخاب داشتم ترک تحصیل کنم یا اینکه در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دهم، چون مادرم دوست داشت معلم شوم و به اصرار پدر وارد دبیرستان علوم انسانی شدم و مراحل ثبت نام انجام شد.
آن روزها احساس غریبی زیادی در من موج می زد، تمام دوستانم در دبیرستان دیگر تحصیل می کردند و من انگار جامانده ترین انسان روی زمین بودم، آن روزها بر خلاف سایر همکلاسی هایم که هدفشان این بود که در آینده وکیل، معلم، باستان شناس و… شوند، من دوست داشتم گانگستر باشم در آینده، در آن سالها مد بود که بچه درس خوانها لباس های رسمی و مرتب بپوشند و آراسته باشند، من با اینکه نمراتم خوب بودند ولی همیشه با شلوار جین و تیشرت و پیراهن هاوایی با موهای بلند رفت و آمد می کردم، زیاد علاقه به درس ها نداشتم ولی سکاندار امور فرهنگی دانش آموزی دبیرستان بودم، نمره هایم در درس عربی افتضاح بودند ولی نمرات درس آمار و مدل سازی و تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی همیشه در بالاترین سطح بودند، من بدون اینکه کیف و کتاب همراه خود داشته باشم به مدرسه می رفتم، چون بعد از مدرسه به اتفاق چند نفر دیگر از دوستانم به گیمنت می رفتیم و تا اواخر شب پشت کامپوتر سرورهای بازی کانتر استرایک را بالا و پائین می کردیم. کلا آدمی بودم با روابط دوستانه ضعیف که بیشتر اوقات با صورت خشدار و لباس پاره گیمنت را ترک می کردم.
روزها گذشت و حالا من باید به فکر دانشگاه رفتن هم باشم ولی ابدا دوست نداشتم در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دهم، من از پانزده سالگی برنامه نویسی می کردم و به چند نرم افزار مهم تسلط داشتم، گاها درآمدی هم از کار طراحی و برنامه نویسی روانه جیبهایم می شد، حالا حسابی تغییر کرده بود رفتار و خصوصیاتم، دوست داشتم مهندس کامپیوتر شوم و شرکت تولید نرم افزار داشته باشم، برای رسیدن به این هدف حتما باید دیپلم فنی در رشته کامپیوتر در اختیار داشته باشم و جز این راهی نداشت، با راهنمایی های یکی از دوستانم که چند سالی از من بزرگتر بود، مراحل اداری را انجام دادم و برای ثبت نام قدم به آموزشگاه کامپیوتری که نام اش هزاره سوم بود گذاشتم، آشنایی با خانم مدیر آموزشگاه فصل جدیدی از دفتر زندگی من را گشود و من در آن آموزشگاه ثبت نام کردم و از هفته دوم ثبت نام تا به امروز مشغول تدریس در همان آموزشگاه کامپیوتر هستم که حالا خیلی معتبر و شناخته شده است. خلاصه پایم به دانشگاه باز شد و شدم دانشجوی رشته مهندسی نرم افزار، معروف بودم و مغرور هیچ دختری به خودش اجازه نمی داد که با من سر صحبت را باز کند، نوشتن چند برنامه معروف و مصاحبه با چند وب سایت و مجله، چاپ مقلاتم در وب سایت های معتبر این شرایط روحی و خصوصیات اخلاقی را در من به وجود آورده بود.
حالا سالهاست که از دانشگاه رفتن هایم گذشته، حالا مهندس کامپوتر که نه ولی پژوهشگر علوم رایانه هستم با سابقه توسعه صد ها پروژه نرم افزاری کوچک و بزرگ، کسب عناوین دهن پر کن از مراجع خارجی، فعالیت های بین المللی، صدها ساعت تدریس دوره های تخصصی و انجام پروژه هایی که نام بردن از آنها اینجا ممکن نیست، ولی حالا در این بعد از ظهر کسالت آور زمستانی که سرمای هوا خودی نشان میدهد، دوست دارم در زنگ آخر مدرسه، در کلاس درس باشم، زنگ به صدا درآید، سوار میدل باسی شوم که برای رفت و آمد از روستا به شهر از آن استفاده می کردیم، راننده از چهره ام بفهمد که مقصد کجاست، شاد و خرامان به سمت خانه بدوم، مادرم را ببینم که در ایوان نشسته و  برای پدر چای می ریزد و من سر مست و شاد، کمی هم دلگیر به یاد آن روزهای خوب، آخرین سطر از آن خاطرات خوب را می نویسم.

خواندن ادامه مطالب

رُفقای قدیمی

امسال هم گذشت، مثل سال پیش، مانند سالهای قبل و چون می گذرد غمی نیست. روزهایی را سپری کردیم که خنده از لبمان جدا نمی شد و روزهایی بر ما گذشت که غم رفیقمان بود و بغض هم دست غم.

امسال که بگذرد بیست و شش سال است که مهمان این جهانم و غریب میگذرانم روزها و سالها را و تنها دلم به خدایی خوش است که همیشه هست، هیچ وقت نمی رود، هیچ وقت دیر نمی رسد و به شکل عجیبی غریب نواز و دستگیر است.

من در طول این سالها شانس این را داشتم که عشق را تجربه کنم، در جویبار عشق غوطه ور شوم، دست احساس را بگیرم و با شوق قدم بزنم. هرچند که آخرش به نرسیدن و شکستن و غم ختم شد و قلبم شکست و حاصل اش این بود که بعد از سپری کردن طوفانی مهیب، گوشه ای آرام بنشینم و شعر بگویم و ترانه بنویسم، قلمم روان تر تنِ کاغذ را بدرد و احساس بر منطق غلبه کند و به راستی درست است که می گویند قلبهای شکسته خانه جاودان پروردگار است، من خدا را دارم و همین برایم بس که مطمئنم همیشه یکی هست که تا آخر راه با من باشد.

بوی بهار به مشام می رسد، نوای بوی عیدی فرهاد و بهار بهار ناصر از گوشه و کنار شنیده می شود. همه چیز کم و بیش رنگ و بوی نو به خود می گیرد، همه مردم سعی می کنند کمی خوشحال باشند و کودکان سر از پا نمی شناسند برای رسیدن بهار. اما این روزها غمگین تر از همیشه ام. دیدن دست های خالی مردم سرزمینم که عاشقانه دوستشان دارم، دیدن چهره های شرمگین پدران و مادران نزد فرزندانشان، دیدن کودکان کار سر چهار راه ها و همه اینها باعث غریبگی من و لبخندِ از ته قلب است. این روزها کمتر دست به قلم می شوم، دوست ندارم نوشته هایم رنگ تیره به خود بگیرد، دیگر از جدایی و عشق های بی سرانجام، نرسیدن ها و شکستن ها نمی نویسم. دوست دارم امید از نوشته هایم تراوش کند و سپاسگذارم  از همه شما رفقای قدیمی که از اولین یادداشت های یک برنامه نویس تا به این لحظه با من بودید. به هر حال طبق رسم قدیمی بهارتان  مبارک رفقای قدیمی. من دیوانه ام و برای دیوانه هر روز عید است، اما دیوانگان هم فقط در سال یک بهار دارند.

دعای من برای شما این است که سلامت باشید کنار عزیزانی که دوستشان دارید و کسی باشد کنارتان که همیشه منظورتان را از نگاهتان بخواند.

خواندن ادامه مطالب

آخرین اتوبوس

ساعت نزدیک به سه بعد از نیمه شب، آخرین اتوبوس شب رو دل شب را می شکافد و پیش می رود، گویا آقای راننده عاشق تشریف دارند و برای رسیدن هر چه زودتر به معشوق راهی جز فشردن پدال گاز پیش رویش نمی بیند. همیشه انتهای هر مجلسی را بیشتر می پسندم، اینبار هم طبق معمول آخرین صندلی اتوبوس را انتخاب کردم که‌ بیشتر طعم تنهایی زیر لبانم مزه کند. در گوشم یک تراک موسیقی راک با بیس و دارم کشنده جان میکند، انگار میخواهد یادآورم شود که‌ زندگی هم همین است، بالا و پایین هایی که‌ زخم و زجر جز جدایی ناپذیر هر کدامشان است.
بی تابی را می‌توان از چهره نا آرام و پر از اضطراب سرنشین کنار دستی ام دید، انگار منتظر کسی است که‌ نا آرامیش را بگیرد و آرامش هدیه دهد به او. این هم بلاخره نصیب ماست از هم مسیر سفر.
از احوالات خودم که بخواهم برایتان بنویسم اینکه این روزها بیشتر از هر چیزی تنهاییم برایم ارزشمند شده، دوست ندارم خلوتم پر شود از شلوغی، راستش را بخواهید این روزها جمع بیشتر از پنج نفر برایم آزاردهنده است. این روزها سر و کارم بیشتر با موسیقی است و سر و سامان دادن به پروژه هایی که‌ از گذشته نیمه کاره باقی مانده اند. از وقتی که از خانه مادری دور شدم و تنها زندگی میکنم در یک شهر دیگر، دوستانم را که‌ نه آنهایی که‌ اسم شان دوست بود را هم حذف کردم چون متوجه شدم آنها پیش تر از من این کار را کرده اند، حالا مانده اند چند نفری در زندگیم که نقششان همیشگیست و امیدوارم همیشگی بمانند.

خواندن ادامه مطالب

عشقم این روزا…

از کنار پیاده رو دقیقا از همان خط سیر همیشگی به سمت محل کار در حرکتم، یه این فکر میکنم که چقدر زود روزهایم گذشت و به اینجا رسیدم، به اینجا که باید کار کنم، مسولیت داشته باشم، و آخر هر ماه آنقدری پول داشته باشم تا بتوانم از پس پرداخت لیست هزینه ها بر بیایم. البته نه اینکه قبل از این آدم مسولیت پذیری نبودم، نه اینطور نیست و افتخارم این است که دوستانم در مواقع قضاوت درباره من حتما به مسولیت پذیریم اشاره خواهند کرد، ولی حالا به قول معروف دیگر بزرگ شده ام و سنی از من گذشته دیگر نه میتوانم و نه این شرایط حاکم است که فارغ از هر چیز به علایقم بپردازم. البته من این شانس را دارم که کار و شغلم جزء سرگرمی هایم محسوب می شود… با همین افکار ناگهان صدای بوق بلند یک اتومبیل من را به خودم می آورد و میخکوب میشوم وسط خط عابر پیاده رو، عرق سردی که بر پیشانیم نقش می بندد گواه این را می دهد که ممکن بود چند ثانیه بعد دیگر در این دنیا نباشم. راننده اتومبیل که یک آقای میان سال خوش پوش است پیاده می شود و از من دلجویی می کند. خوشبختانه همه چیز ختم بخیر می شود و حالا من نزدیک دفتر کارم هستم.

از این حادثه چند دقیقه پیش چیزی در خاطرم مانده که هی زیر لب زمزمه میکنم، صدای یک موزیک از یک خواننده مطرح این روزها جایی که میخواند:

دلی رو زیر پا گذاشتی که قبل تو شکستگی داشت

حال من عاشق به کی به جز تو بستگی داشت

تهش واسه منو تو چی داشت

یه گوشه از تمام دنیا تو قلب تو برای من بود

کفرِ ولی میگم چشای تو خدای من بود

شروع ات انتهای من بود

عشقم این روزا…

و خودم را در روزهای با او تصور می کنم و به این فکر میکنم که کارم درآمده و این روز پیش روی من مثل همین حالا غرق در رویا و احساسات می گذرد و من به چیزی به جز او فکر نمی کنم. او که دیگر نیست نه کنارم و نه در فکرم… حتی دیگر نمی خواهم سعی کنم که داشته باشم اش… چون او خواسته که نباشد با من و من که دیگر آن من سالهای قبل نیستم. پر از مشغله و کار و پروژه های کوچک و بزرگی که روی میز است…

خواندن ادامه مطالب