خاطراتی که دیگر هیچ وقت نیستند!

امروز با یک دوست قدیمی هم صحبت شدم، یک دوست قدیمی که واقعا خوب است هر کسی در بین انبوهی از انسانهایی که هر کدام به نحوی با انرژی منفی و حس خود برتر بینی که در این زمانه نا مهربان همراه آدم میشوند، یکی داشته باشد و چقدر من خوشبختم که بیشتر از یکی دارم.

امروز باهم صحبت کردیم از برنامه نویسی فازی، از تغییر نوع متغیر در لحظه اجرا، از قوانینی که فکر تغییر آن هم جرأت میخواهد، هرچند مبحث تخصصی بود و خارج از حوزه کاری دوست من ولی بِمثال یک حرفه ای گوش داد به حرفهایم، گویی که تجربه سالها در پشت تایید هایش نهفته بود، کمی که گذشت حرف از خاطرات روزهای دور شد خاطراتی که هم میخواهم باشند و هم از آنها فراریم، حرف رسید به عشق نافرجام، عشق نافرجامی که خنجراش هر دوی ما را نوازش کرده بود و همینطور صحبتهایی که چطور به مسیر برگردم، چطور بشوم آن منِ سابق. با خدا که حرف میزدم آخر حرف هایم میگفتم چرا من، چرا من بین این همه آدم، گویی که خدا رسول اش را فرستاده بود تا انقلابی به پاکند در این منِ آشفته و همینطور هم شد هرچند سعی کردم در لابه لایه حرفهایش اما و اگر بیاورم از نوع بی منطقی هایی که خاص خودم است از همان بی منطقی هایی که فقط بِدرد کد نویسی میخورد و دیگر هیچ ولی مگر میشود فرستاده خدا باشی ولی خدا یاورت نباشد. آری او موفق شد و انقلاب نتیجه داد…

از من قول گرفت که دوباره بِایستم و شروع کنم به حرکت، قول گرفتن اش هم شبیه آدمهای معمولی نبود، لبخند هایش، تُن صدایش، نگاه اش هیچکدام شبیه انسانهای معمولی نبودند همه خاص بودند از آن خاص های خوب ولی خودش چرا از آن آدم های معمولی که هر انسان خاصی آرزوی آن معمولی بودن را دارد، بوی خوب خاک از قدمهایش به مشام میرسید از همان خاکی که خدا به آن روح دمید و خوب و بد پدیدار شدند و خوشبختم که آن خوب ترین امروز با من بود، شاید هیچکس به جز ما دو نفر تا ابد به راز امروز که چه گفتیم و شنیدیم پی نبرد. امروز از آن روزهای خوبی بود که هر صد سال یک بار ممکن است تکرار شود، در روزهایی که از گذشته درخشان هیچ چیز نمانده جز شهرت و شمعی که تازه جان گرفته تا روشن بماند بر خلاف قوانینی که بر دنیای شمع ها حکم رانی میکنند؛ و حرف های آخرمان رسید به فوتبال:

من: هیچ میدونی برای بازی های جام جهانی، تیمهای فوتبال چقدر تلاش میکنن تا به فینال برسن!؟

دوست خوب من: خوب آره، ولی چه ربطی داره!

من: همه چی از بازی های لیگ شروع میشه تا بهترین بازیکنا انتخاب بِشن، بعد بازی های تدارکاتی، بعد بازی های قاره ای و وقتی که انتخاب شدن تا به جام جهانی راه پیدا کنن تازه همه چی شروع میشه، بعد از یه خستگی که تا روزها تو تَن بازیکنا و مربی جا خوش میکنه!

دوست خوب من: خوب بعداش!

من: وقتی که بازی ها شروع میشه همه تیمها با تمام وجود با هم بازی میکنن، انقدر بازی میکنن تا دوتا تیم به فینال برسن، وقتی که به فینال رسیدن دوتا تیم آخر خودشون رو برنده میدونن تا دقیه آخر!

دوست خوب من: خُب

من: ولی بلاخره باید یکی از اون تیما شکست رو قبول کنه و اونجاست که همه چی تموم میشه، حالا این قصه من هم یه جورایی شبیه به همین ماجراست منم قبول کردم که باختم، دیگه حرفی نمیمونه، من باختم و باید با این موضوع کنار بیام.

دوست خوب من: خوب جام بعدی هم هست میشه از نو شروع کرد.

من: سکوت، دوباره آشوب و فکر این که انگار میشه دوباره شروع کرد ولی قوی تر با یه تجربه که هر کسی نداره.

و من تازه فهمیدم که بازی های جام جهانی هر چهار سال یک بار از نو برگزار میشه!

دوست خوب من که رفت من ماندم و یک انرژی بی انتها و یک خاطره که همه اش به تاریخ پیوست مثل خاکستر در باد دور شد و دیگر هیچ وقت نیست.

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *