یک استکان چای لیمویی!

 کمی مانده به نیمه شب، طعم داغ و لب سوز یک چای لیمویی در کنار یک دوست قدیمی که خاطرات مشترک روزهای نوجوانی چاشنی گپ و گفتمان شده بود.

از خواب کبوتر تا هراس نرسیدن به هدف از بغض هایی که در گلو ماندند و هیچگاه تبدیل به اشک نشدند، از روزهایی که هیچکس همراه نبودند گفتیم و از دوست مشترکی که دیگر کنارمان نیست ولی خاطرات اش مگر بیخیالمان میشود، خاطرات کشنده ترین سلاح بشر است که هیچ راهی ندارد از دستشان خلاص شوی جز مرگ که آن هم دست خداست.

صدای سیاوش قمیشی به گوش میرسد از آخر کوچه، آهنگی آشنا که مگر میشود متولد دهه شصت باشی و نشنیده باشی و خاطره بازی نکرده باشی و دوستی که دست تکان میداد از ماشین سیاه رنگی که خاک پوشانده سر و رویش را، یاد حرف دوستی افتادم که میگفت ماشین با رنگ سیاه یه خوبی داره که دیر کثیف میشه! و ناگهان نسیم خنکی که توجه هردویمان را جلب کرد و خوشحالی بعد از خنک شدن در شب مردادی داغ.

ساعت از نیمه شب گذشته و جاده در سکوت فرو میرود گویی انگار نه انگار که شلوغی چند ساعت پیش جاده امانمان را بریده بود کم کم باید به فکر رفتن باشیم هر آمدنی یک رفتنی دارد بعضی ها تلخ و بعضی ها شیرین، بعضی رفتن ها هم طعمی شبیه به چای لیمویی دارند، از همانهایی که بهانه نوشتن این ساعت شد. اما امان از آمدن های بی موقع از همان آمدن هایی که روح ات را تسخیر میکنند و جسم ات را مدهوش، پاهایت توان رفتن ندارند و فکرت که گویی هنوز در عصر یخبندان بسر میبرد، به خودت که می آیی، میبینی سن و سالی از تو گذشته نه میتوانی خوش آمد بگویی و نه توان ماند بر سر در خانه دل داری تا با تعارفی خاص که مختص این روزهای مدرن است بگویی خداحافظ میهمان نمیخواهیم! ولی من ترجیح میدهم خوش آمد بگویم هر چند ممکن است حالم بدتر از اینی شود که هست، ولی خدا را چه دیدی شاید آمد و بر پشتی کهنه و گلدار خانه دل تکیه داد یک چای لیمویی نوشید و حالت را خوب کرد و به قول بهرام خان رادان در شاهکار پول چوبی: عشق یعنی حالت خوب باشه!

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 + دوازده =