زنده به عشق

این روزها با قدم زدن های متوالی در عصر های داغ مرداد از این کوچه به آن کوچه سپری می شود، البته با یک دوست قدیمی از آن شهریوری های نیک روزگار، کار دنیا را میبینی ما که حال و حوصله خودمان را هم نداشتیم حالا با هم طی میکنیم کوچه های خاطرات را یکی پس از دیگری و به یادمان می آید روزهایی را که چه زود سپری شدند و جایشان را دادند به التهاب و دلنگرانی های خاص دوره جوانی، اما این میان وابستگی چه میکند با دوست من که این روزها را با عشق سپری میکند از آن عشق هایی که خاص هستند مثل شهریوری ها، دلنگران و مضطرب کوچه ها را یکی پس از دیگری طی میکنیم و من به او اطمینان میدهم به وصال، لبخندی میزند شیرین، لبخندی که فقط به لبان خودش می آید و زود محو میشود از صورت اش، سکوت وارد صحنه میشود و چند قدمی را طی میکنیم، در دلم میگویم فلانی چقدر خوشبختی که با همه دل مشغولی ها، با همه سختی ها و نگرانی ها باز هم میتوانی سنگ صبور باشی برای دوستانت، بیشتر به فکر فرو میرم به یاد او می افتم که تازه آمده ولی مطمئن نیستم بماند، که اگر بماند کاری میشود کارستان، دوباره زنده می شود دلم به عشق و امید موج میزند در روزهای نا امیدم.

و چه زیبا گفت حافظ:

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

آهسته به شانه ام میزند و می گوید: کجایی!؟

برایش میگویم حالم را و دوباره لبخند میزند و اطمینان را می خوانم از چهره اش.

کم کم به آخر کوچه میرسیم و من اطمینان دارم که دوستم استوار است همانند نامش و میتواند راهش را ادامه دهد حتی اگر من نباشم!

ولی خودم را مطمئن نیستم تاب بیاورم مسیر آینده را بدون او که نباشد دلم زنده نیست دیگر و هیچ؛ بماند خیلی چیزها را نه میتوان گفت نه میتوان نوشت

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 + 5 =