چند خط برای پروژه دانشنامه دفاع مقدس

با صدای آوینی و ترکیب آن با موسیقی باد که پیچیده در فضای اتاق سر از میز بر میدارم، گیج و مَنگ گویی که سالهاست این جسم بی روح خوابیده، نگاهی به ساعت می اندازم و ساعت میگوید چند دقیقه مانده به اذان صبح، روزهای آخر تابستان سال ۱۳۹۳، آن روز ها پروژه دانشنامه دفاع مقدس تازه اول راه بود و من به همراه همکارانم سخت مشغول کار، بر روی پروژه ای که بزرگترین پروژه نرم افزاری ایران لقب گرفته بودیم، چه عشقی بود، چه صفایی و چه همدلی زیبایی که هر مدیری در حوزه انفورماتیک آرزویش را داشت. ولی گذشت، هر روز که پروژه دفاع مقدس کامل تر میشد آن شور و شوق کاهش میافت. از آن روز تا به این حال نزدیک به یک سال و یک ماه میگذرد و من پشت همان میز و همان رایانه این مطالب را مینویسم، روزهای سخت، روزهای سرد و روزهایی که همه با هم غریبه بودند البته بودند روزهایی که همه همفکر بودیم و همدل، همه گذشتند و من از آن روزها فقط خوبی به یادم مانده و نیکی و اینکه چقدر دوستانم مهربان بودند و چقدر برای اینکه حالم بهتر باشد تلاش میکردند، روزهایی که سختی کار مجال نمیداد که به فکر بیماریم باشم، روزهایی که حتی روزها خانه نبودم از سنگینی کار ولی گذشتند و من یاد گرفتم که صبر بزرگترین هنر انسانهاست، یاد گرفتم که حتی وقتی حالم خوب نیست حال دیگران را خوب کنم، یاد گرفتم که همیشه مراقب دوستانم باشم که مبادا مشکلی داشته باشند و من بیخبر باشم.

امروز ساعت نزدیک به ۱۱ شب به یاد آن روزها، دوباره صدای آوینی در محل کار پخش میشود ولی این بار نه از یک ساختمام قدیمی فرتوت در یکی از کوچه پس کوچه های شهر، بلکه در یک واحد از بهترین ساختمان اداری در مرکز شهر، همه چیز تغییر کرده، حتی خودم، رابطه ها عوض شدند، دوستی ها کمرنگ شدند و تنها اندکی صمیمیت مانده که به آن دلخوشم، و من چقدر خوشحالم که توانستم به همراه چند مهندس جوان و البته خبره کاری را طی یک سال انجام دهم که یک سازمان عریض و طویل دولتی پانزده سال است که مشغول انجام آن است و هنوز به اتمام نرسانده.

وقتی به حرفهای کسانی که از کار من اطلاع داشتند فکر میکنم میخدم، میگفتند نمی شود، می گفتند نمیتوانی، سرمایه ات به هدر میرود و می گفتند مگر دیوانه ای، آری تولید نرم افزار های بزرگ در ایران که کوچکترین اهمیتی به قانون کپی رایت نمیدهند دیوانگی محض است ولی به قول لری الیسون (مدیر عامل شرکت اوراکل) تنها انسانهای دیوانه کارهای بزرگ انجام میدهند، حتی بودند دوستانی که به حرف همراه بودند ولی شبها به امید شنیدن خبر شکست من می خوابیدند و بودند دوستانی که بدون آنها ممکن نبود این مسیر سخت را طی کنیم، دوستانی که از هر نگاهشان امید تراوش میکرد و به مجموعه آبشار رایانه انرژی میداد.

به هر حال گذشت آنچه که بود و چشم دوخته ام به یک مسیر بلند که نام اش آینده است به همراه همکارانم که حال کوله باری از تجربه به دوش دارند در حوزه نرم افزار. و همینجا خالصانه تشکر میکنم از همه اعضای آبشار رایانه چه کسانی که از اولین ساعات شروع کار با من بودند، چه کسانی که در بین راه مسیرشان را جدا کردن و چه کسانی که هنوز هستند با همه ی سختی ها و دشواری ها. ولی بزرگترین شانس من رفتن کسی بود که لایق نبود باشد و اگر بود شاید امروز نه پروژه ای بود که تکمیل شود، نه آبشار رایانه ای و نه این نوشته که رو به پایان است، اولین بار است که از رفتن کسی اینقدر خوشحالم.

عادت به طولانی نوشتن ندارم و حرف آخر اینکه، روزهایی که پروژه دانشنامه دفاع مقدس در حال انجام بود با همه سختی ها، اشک ها و لبخند ها گذشتند و امروز دوباره احساس میکنم که آن مَنِ سالهای دورم با همان انرژی ای که زبان زد همگان بود و قاصدک نوید روزهای روشن را میدهد.

تا یادم نرفته بگویم که مطمئنم دلم تنگ میشود برای همه آن شب زنده داری ها، برای اشک های مادران چشم انتظار، برای غربت دوستانی که از یاران شهید خود جا مانده اند، برای زین الدین، برای باقری، برای طهرانی مقدم و همه خوب هایی که رفتند تا ما امروز باشیم و یادمان نرود که هرجا لاله ای میبینیم شهیدی است که در نزد پروردگار عند ربهم یرزقون است‌.

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 + 13 =