مسافر

برای کسی که رسیده به مقصد چه فرقی دارد که مسیر چگونه گذشت است. چه فرقی دارد که زیبایی های مسیر را دیده یا اینکه چشمانش را به صفحه حوادث روزنامه دوخته است. یا اینکه کل مسیر را در خواب سپری کرده. یا اینکه در یک فکر و یک جدال با خودش که چرا شد و نشد. اما وای به حال مسافری که یادش بیافتد که چیزی را جا گذاشته در مبدا، در مسیر، چیزی را جا گذاشته بر روی طاقچه کنار آینه، بدتر از همه اینکه حتما میخواست آن چیز را داشته باشد، حال میخواهد برایش تداعی کننده یک حس نوستالژیک باشد یا نه، یا اینکه مثل یک دستمال گل دوزی شده یادگاری مادر بزرگ یا یک ساعت قدیمی یادگار پدر بزرگ باشد، به هر حال فرقی نمیکند چون مسافر رسیده به آخر خط.
فکر برگشت بر مسافر می تازد اما اینجا شما را با واژه ای آشنا میکنم به نام زمان. زمان چیز خوبی است بسیار بدرد بخور اما به طور وحشتناکی بی رحم چون اگر رفت دیگر رفته، بازگشتی در کار نیست، نه میتوان با زمان وارد مذاکره شد که برگردد، نه می شود با پول بدست آوردش و نه اینکه با خواهش برگشتنیست. زمان رفته دیگر هرگز باز نخواهد گشت. حالا فکرش را بکنید مسافر نگونبخت ما رسیده به آخر خط، چیزی که برایش بسیار مهم است را در مبدا جاگذاشته، قصد برگشتن دارد ولی افسوس که زمان اجازه نمیدهد. اینجاست که پای افسوس به میان می آید همانی که همه ما خوب میشناسیم اش و حداقل در طول حیات زندگیمان یک بار خوردیم افسوس را، بله افسوس از نوع خوراکی هاست، از نوع تلخ و بدمزه. هیچ موجودی دوست ندارد افسوس بخورد حتی انسانها که تنوع ذائقه شان بسیار است.
فکرش را بکنید کسی رسیده باشد به آخر خط، چیزهایی را در مبدا فراموش کرده بردارد که برایش بسیار با اهمیت اند، زمانی برای برگشت ندارد و یک دل سیر افسوس خورده و بعد از افسوس آه کشیده، یک آه دردناک. اما چه چیزی میتواند در مبدا جا مانده باشد که آنقدر مهم باشد برای مسافر که افسوس بخورد از نداشتنش و آه بکشد؟
لباس، مسواک، پول، عروسک، خاطره، عشق.
گزینه آخر شاید درست باشد، شاید عشق ارزش افسوس خوردن و آه کشیدن را داشته باشد، به عقیده من عشق حتی ارزش مردن را هم دارد. عشق میتواند مسافر را به سوی روشنایی سوق دهد، به سوی کمال و از همه مهمتر میتواند بر لبان مسافر لبخند بنشاند. اما عشق مانند سکه است یک روی دیگر هم دارد که تیره است، سرد است و خشن این عشق میتواند مسافر را ذره ذره به سوی مرگ بکشاند بی آنکه مسافر بفهمد، بی آنکه از زندگی لذت ببرد. اما خدا وقتی که دید معادلاتش کمی دچار اشکال شده، وقتی که دید مخلوقی که خلق کرده نه توان این همه رنج را دارد و نه لایق این همه درد است، دست به ابتکار عجیبی زد که هر روز فرشتگان زبان به تحسین خدا میگشایند و خدا لبخند میزند از پشت کوه، از جمع ستاره ها، و ما صدای خنده های خدا را میشنویم با نسیم دل انگیز بهاری که در راه است و با صدای چکاوکان و مرغان عشق.
گزینه ماقبل آخر، خاطره را میگویم، همان ابتکار جذاب خدا، هم ساختنیست هم داشتنیست. هیچ چیز در خاطره نیست که بخواهد قلب انسان را بیازارد. چرا ممکن است قلب انسان با خاطره بگیرد و یا تنگ سود ولی هیچ وقت از تپیدن باز نمی ایستد بر خلاف عشق.
و جالب است که بدانید انسانها اول خاطره می سازند و بعد ها که زمان سپری شد با خاطره هایی که ساخته اند زندگی میکنند و به آن دلخوش اند. انسانها خاطره ها را ممکن است گروهی بسازند و یا انفرادی. در خاطره همه چیز در حد تعادل وجود دارد، عشق، اشک، لبخند، خشم، کینه، مهربانی و… هر چیزی که فکرش را بکنید در خاطره میتوان یافت. شاید همان مسافری که سالها پیش چمدانش را بست و تنها حرکت کرد به سوی یک آرمانشهر که درخیالش ساخته بود و من امروز از او مینویسم، توانسته با خاطره ها خودش را سرپا نگه دارد، توانسته تمرین کند که نفس کشیدن از یادش نرود و در دام عشق نسوزد. هرچند می شود از چین و چروک چهره اش و زبری دستانش و موهای سپید اش فهمید که به او سخت گذشته است. اما هر چه بود گذشته است. مسافر داستان ما هر روز غروب برای خودش یک گیلاس پر میکند و به موسیقی جنگل و باد گوش می سپارد و غروب خورشید را زیر نظر می گیرد. انگار منتظر چیزی یا کسی است. یعنی منتظر چه کسی است در اینجا که کسی نمیشناسد او را. شاید منتظر مرگ باشد که یک روز نزدیک غروب با سوت آخرین قطار ایستگاه بیایید و شبی را مهمان مسافر باشد و صبح بدون اینکه مسافر را بیدار کند و اسباب زحمت را فراهم راهش را بگیرد و برود.

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − هشت =