وقت رفتن

همیشه وقت رفتن یک حس غمی به انسان هجوم می آورد، می درد و نابود میکند همه خاطرات و نوستالژی هایی که یک عمر زحمت کشیدی تا به وجودشان بیاوری فقط برای اینکه وقتی خسته ای و فقط خودت هستی و خدا، وقتی حالت بد میشود از هم کلام شدن با هر کسی که فکرش را بکنی به یادشان بیاوری و در تنهایی لبخند بزنی و ته دلت قرص شود که باز هم میشود شاد بود، باز هم میشود خندید.
بنظر من تاریخ مصرف یکی از بهترین ابداعات بشر در کل طول تاریخ است، وقتی شکلات میخری و به تاریخ مصرف اش نگاه میکنی حتی اگر یک روز هم گذشته باشد از خوردنش منصرف میشوی تا مبادا مسموم شوی. تاریخ مصرف فقط مختص اشیاء، نوشیدنی ها و خوراکی ها نیست. انسانها هم تاریخ مصرف دارند، وقتی تاریخ مصرفت سر رسید خودت با پای خودت بروی بهتر است تا اینکه رد شوی و با کلامی تلخ دورت کنند از خودشان. اما انسانها عاطفه دارند و محبت و همیشه فکر میکنند می توانند باشند، می توانند باشند و پس زده نشوند اما این هم یک نوع توهم است که همه انسانها به نوعی با آن درگیرند. من هم آدم اگر نباشم حداقل انسان هستم! ولی باور کنید هیچ وقت فکر نمیکردم تاریخ مصرفم اینقدر زود فرا برسد برای کسی که حاضر بودم بمیرم ولی لبخند از لبانش دور نشود، ولی همیشه آن طور که فکر میکنی نیست.
هر چند وقت رفتنم رسیده، هر چند تاریخ مصرف ام خیلی زود سر رسید ولی با این حال من خوشبخت ترین انسان روی زمینم، چون در برهه ای از زمان که خیلی آن دوران برایم ارزشمند است عشق را فهمیدم و لمس کردم، بوئیدم و همین که میخواستم برایش غزل بنویسم به ناگاه نابود شد، رفت تا یکی دیگر مثل من عشق را تجربه کند، او رفت و من ماندم با انبوهی از غزلیات ناب، برای سرودنشان واژه کم آوردم و راهی سفری شدم با خودم و در درون خودم تا واژه پیدا کنم. همینجا بود که یک دوست دستانم را گرفت و با فانوسی که در دست دیگرش بود راه را نشانم داد، خودش هم دنبال واژه میگشت و با هم راهی سرزمین واژه ها شدیم. گشتیم و گذشتیم از میان رودها، تپه ها، جنگلها و خوشحال از اینکه کلی واژه در خورجینمان داریم اما چیزی فکرم را تا مرز جنون پیش می برد، نور فانوس هنوز روشن بود ولی دستم که در دستش بود آزادانه حرکت میکرد و من فهمیدم که دستم دیگر در دستش نیست. هر سفری روزی به پایان خواهد رسید و مسافر به خانه خواهد برگشت. ما هم که به خانه برگشتیم. فانوس اش را گذاشت روی طاقچه کنار گل و فیتیله اش را خاموش کرد، چشم در چشم من گفت که واژه هایت را که پیدا کردی و حالا وقت رفتن است و من فهمیدم که تاریخ مصرفم به سر رسیده، از بس که در فکر فرو رفتم یادم رفت حداقل خورجین واژه هایم را بردارم و من ماندم دوباره با همان غزل هایی که هیچ وقت سروده نشدند چون واژه کم داشتم.
خوشحال و سرمستم که هم عشق و هم دوستی واقعی را تجربه کردم، مطمئنم که تا پایان زندگی هیچ وقت دنبال عشق و دوستی نمیگردم چون تجربه کردم هر دویشان را، هر چند آخرشان هر دو تلخ به پایان رسیدند ولی باز هم خوشحالم.
علف های هرز وقتی در باغچه دوستی روئیده شوند باید با داس همه آنها را ریشه کن کرد تا مبادا دوستی ها از بین بروند.کاری که من نکردم و از خودم دلگیرم تا آخرین نفس.

موارد مشابه