بیست و پنج

امروز روز تولدم بود و من همیشه طبق رسم هر ساله به سوالاتی که از خودم میپرسم، فکر کردم و پاسخ دادم، قانع شدم که دیگر آرزوی غلط کودکی هایم که بزرگ شدن بود، برآورده شده و من دیگر آن شور و شوق و ذوق سالهای قبل را ندارم، مدتهاست که بی دلیل نمیخندم و از خیلی چیزهای دیگر خوشحال نمیشوم، چه حقیقت تلخی که به خیلی چیزهایی که فکر میکردم در بیست و پنج سالگی میرسم و نرسیدم، یادم می آید میخواستم در بیست و پنج سالگی عضو تیم ملی فوتبال ایران باشم، بعد ها دوست داشتم در بیست و پنج سالگی جهانگرد باشم و کمی قبل تر دوست داشتم در بیست و پنج سالگی در برنامه نویسی کامپیوتر حرفی برای گفتن داشته باشم، اما خوشحالم، اصلا برایم مهم نیست که فوتبالیست نشدم و کل جهان را نگشتم ولی توانستم در برنامه نویسی حرفی برای گفتن داشته باشم و حتی صاحب نظر باشم.
به نظر من تولد بیست و پنج سالگی هر کسی مهم ترین روز زندگی آن شخص است، چون حسابش با خودش روشن می شود، دوستان اش را می شناسد، میفهمد که میتواند برویشان حساب کند یا نه، حسابش با خودش روشن می شود از آنجایی که نه احساسات هجده سالگی بر او غلبه میکند و نه بی میلی های چهل سالگی، نه خامی بیست سالگی را دارد و نه پختگی پنجاه سالگی. همه این داشتن ها و نداشتن ها باعث میشود که تولد بیست و پنج سالگی هر شخص مهم ترین روز زندگی اش باشد.
اما اگر از دریچه احساس به قضیه نگاه کنید متوجه میشوید که در بین همه شادی ها و جشن روز تولد، خوشحالی دوستان و خانواده، فوت کردن شمع و بریدن کیک تولد و کادوهای روی میز یک غمی پرسه میزند که جانگداز است برای هر کسی که پدر و مادرش برایش خیلی با ارزشند، در بیست و پنج سالگی میفهمی که پدر و مادرت دیگر پیر شده اند و معنی از خود گذشتگی را وقتی میفهمی که دستان پدرت دیگر آنقدر قوت ندارند که دستان مردانه ات را فشار دهند و تو به خودت بیایی و همینطور از آغوش مادرت که میفهمی می شود همه دنیا را با هر دو دستت بغل کنی، اینجاست که واقعا می شود معنی از خود گذشتگی را درک کرد.
هر کسی وقتی بیست و پنج سال از سن اش بگذرد باید خیلی چیزها را یاد گرفته باشد، باید یاد گرفته باشد که دوست بدارد، دوست داشتنی باشد، ببخشد و بگذرد، باید وظیفه شناس باشد و وقت شناس، همه اینها و خیلی مطالب یادگرفتنی دیگر جزء قانونی است به نام قانون بیست و پنج و به اندازه قاون جاذبه مهم است و شاید مهمتر هم باشد. و من فکر میکنم یاد گرفته باشم چون اینطور احساس میکنم و تا حالا پیش نیامده که احساسم به من دروغ بگوید.
من چقدر خوشحالم و خوشبخت که به هر آنچه که میخواستم در زندگی داشته باشم در بیست و پنج سالگی محقق شد، سایه پدر و مادری بر سرم است که جزء بهترینهای خدا هستند، دوستانم هر چند تعدادشان کم است ولی بهترینند و از همه مهمتر خدایی که واقعا نگاهش با من است، مرا دوست دارد و من بیشتر. دیگر چه چیزهایی میخواهم برای خوشبختی، یک کتابخانه غنی، آرشیو موسیقی های محبوبم، صندلی راحتی و همه اینها که من دوستشان دارم، شاید سالها بعد بیشتر به موسیقی پرداختم، شاید دوباره رفتم سمت ریاضیات، شاید سالها بعد جهان فهمید که چه میگویم، شاید یک روزی مفتخر به دریافت جایزه تورینگ شدم و شایدهای دیگر و خوشحالم که لا به لای شایدهایم ای کاش نیست.

موارد مشابه