راننده تاکسی

مدتهاست قلم من طعم سیاست ندارد و خودم با سیاست بیگانه ام، مدتهاست عاشقانه می نویسم، فناورانه می نویسم، پژوهش میکنم و گاهی وجودم را از موسیقی سرشار میکنم، اما اینها هیچ کدام دردی از زخم های این روح سرکش و فرسوده ام دوا نمی کند، می گویند دنیا زندان مومن است. حالا شاید من مومن نباشم که خدا خوب خودش میداند ولی دنیا زندان من است. چند روز پیش پایتخت بودم و چقدر دلم گرفت. هیچ شور و شوق امیدی به زندگی در جامعه ایرانی دیده نمی شود. راستی چقدر ما با هم بد شده ایم. کجاست آن مهربانی که میگفتند خاص ایرانیان است. حالا کارمان به جایی رسیده که فحش نشنویم از هم باید خدا را شکر کنیم. این روزها هر چقدر هم که بخواهی نشنوی و نبینی و دوری کنی و خودت را به کوری و کری بزنی به لطف تکنولوژی های ارتباطی و رسانه های مجازی از چند و چون اتفاقاتی که دور و برت می افتد با خبر میشوی.

چند روز پیش بود که از آزادی به سمت ولیعصر در حال حرکت بودم. راننده تاکسی از من پرسید: انگار اهل تهران نیستی، کجا می روی و همین سوال کافی بود که من با اینکه آدم تو داری هستم سفره دلم باز شود برای آن مرد راننده البته چهره صمیمی و لحن مهرباننش کم تاثیر نبود. گفتم: که می روم برای آخرین بار تکلیف پروژه ای که تولید شده و تا حالا تکلیف اش مشخص نشده را تکلیف اش را مشخص کنم. گفت: سنت نمی خورد اهل بساز و بفروش باشی. گفتم: خدا خیرت بدهد می توانستم بساز بفروش باشم ولی چیزی ساخته ایم که انگار نمی خواهند استوار باشد. از نگاهش کنجکاوی را حس کردم و زیر لب گفتم: پروژه ما مربوط به دفاع مقدس است. یک آه، یک لبخند و یک ضربه آهسته بر روی فرمان خودرو کافی بود که این بار او سفره دلش را باز کند برایم. از کیف پولش یک کارت قدیمی نشانم داد و من فهمیدم از بچه های عملیات خیبر است و البته قهرمان شنای ارتش های جهان در زمان جوانی خودش. گفت: جوان، میبینی هر چه بافته ایم پنبه شده. از شهید همت برایم گفت، از حاج احمد کاظمی و چند سردار دیگر، کمی گفت و گو که بیشتر شبیه درد و دل بود. آخر هم که به مقصد رسیدیم از من کرایه نگرفت و گفت: برای من رزمنده دفاع مقدس خیلی ارزش دارد که هنوز جوانی با سن و سال تو به فکر ماست و گفت: من با خدا معامله کردم و راننده تاکسی شدم اگر معامله ام جور دیگری بود شاید حالا باید میامدی و من را میدیدی و دو لبخند با هم نشان از خدا حافظی بود برای همیشه.

حرف آخر من که تازه شروع شده با آن دوستان سجاده نشین و واعظ بالا نشین است. کاش آنقدر نگران خنده های مردم هستید کمی هم نگران آمار خودکشی جوان ها بودید، نگران آمار خشونت و تعداد زیاد زندانیان، کاش نگران فرار مغزها هم بوید که می روند ولی انصافا دلشان همینجاست. کاش نگران اوضاع نامناسبت تحصیل دانش آموزان و دانشجویان هم بودید، راستی جناب علامه میدانید زندانیان سیاسی چند نفر هستند؟ فکر نمیکنم بدانید تعدادشان را و حتی جرمشان را. تا حالا خرید رفته اید؟ گمان نمیکنم رفته باشید و دیده باشید وضعیت بد معیشت مردم را، مردم مدتهاست که در سختی زندگی میکنند و هستند عده ای که یک وعده در روز غذا می خورند. خلاصه بیشتر مطالعه کنید در میان کلام مولایم امیر المومنین در نهج البلاغه.

عدالت هم که وجود خارجی ندارد که اگر داشت من به جای این مطلب چیز دیگری می نوشتم. و اینکه یک کلاه بر سرتان گذاشته اید و صد کلاه بر سرما. انقدر درد زیاد است که نمی شود با واژه بیان اش کرد دوست دارم رودرو صحبت کنیم. البته انسان گاهی وقتها برایش اتفاقی می افتد که دیگر چیزی برایش مهم نیست من هم برایم مهم نیست باشد، نباشد، باشی، نباشم، من می نویسم برای جوان تر ها، بعضی ها می خوانند و کمی به فکر فرو می روند و بعضی ها می فهمند که هنوز کسی درد و سختی در جامعه ما را می فهمد و بیشتر می نویسم برا خودم که شرمنده خودم نباشم.

چند روز پیش تصویری از یکی از روحانیون مجلس مشاهده کردم با آن گروه حفاظت و آن خودروی گران قیمیتی که سوارش بود و محافظی که در را برایش باز می کرد تا پیاده شود. برادر چرا محافظ مدتهاست کسی کاری به کارتان ندارد خیالتان آسوده باشد به خدمت به خلقتان برسید! و یاد صحبتی از یک بسیجی که به یاد ندارم کجا خواندمش افتادم که میگفت: ما انقلاب نکردیم که بخواهیم در خودرو را برای مسولین باز کنیم!

اما حالا کشور ما افتاده دست عده ای که از خدا نمی ترسند، از خدا بترسید، در آن دنیا کسی کاری به این ندارد که چه مقامی داری و … آنجا خودت هستی و خودت و خدا و حق الناسی که روبروی توست، باید جواب بدهی.

راستی آن رزمنده ای که راننده تاکسی بود می گفت یاد امام خمینی بخیر امام که بود بیشتر هوای ما را داشت. امام یادت بخیر نور به قبرت ببارد در هیچ عکسی ندیدم که پیشانیتان جای مهر باشد.

موارد مشابه