عشقم این روزا…

از کنار پیاده رو دقیقا از همان خط سیر همیشگی به سمت محل کار در حرکتم، یه این فکر میکنم که چقدر زود روزهایم گذشت و به اینجا رسیدم، به اینجا که باید کار کنم، مسولیت داشته باشم، و آخر هر ماه آنقدری پول داشته باشم تا بتوانم از پس پرداخت لیست هزینه ها بر بیایم. البته نه اینکه قبل از این آدم مسولیت پذیری نبودم، نه اینطور نیست و افتخارم این است که دوستانم در مواقع قضاوت درباره من حتما به مسولیت پذیریم اشاره خواهند کرد، ولی حالا به قول معروف دیگر بزرگ شده ام و سنی از من گذشته دیگر نه میتوانم و نه این شرایط حاکم است که فارغ از هر چیز به علایقم بپردازم. البته من این شانس را دارم که کار و شغلم جزء سرگرمی هایم محسوب می شود… با همین افکار ناگهان صدای بوق بلند یک اتومبیل من را به خودم می آورد و میخکوب میشوم وسط خط عابر پیاده رو، عرق سردی که بر پیشانیم نقش می بندد گواه این را می دهد که ممکن بود چند ثانیه بعد دیگر در این دنیا نباشم. راننده اتومبیل که یک آقای میان سال خوش پوش است پیاده می شود و از من دلجویی می کند. خوشبختانه همه چیز ختم بخیر می شود و حالا من نزدیک دفتر کارم هستم.

از این حادثه چند دقیقه پیش چیزی در خاطرم مانده که هی زیر لب زمزمه میکنم، صدای یک موزیک از یک خواننده مطرح این روزها جایی که میخواند:

دلی رو زیر پا گذاشتی که قبل تو شکستگی داشت

حال من عاشق به کی به جز تو بستگی داشت

تهش واسه منو تو چی داشت

یه گوشه از تمام دنیا تو قلب تو برای من بود

کفرِ ولی میگم چشای تو خدای من بود

شروع ات انتهای من بود

عشقم این روزا…

و خودم را در روزهای با او تصور می کنم و به این فکر میکنم که کارم درآمده و این روز پیش روی من مثل همین حالا غرق در رویا و احساسات می گذرد و من به چیزی به جز او فکر نمی کنم. او که دیگر نیست نه کنارم و نه در فکرم… حتی دیگر نمی خواهم سعی کنم که داشته باشم اش… چون او خواسته که نباشد با من و من که دیگر آن من سالهای قبل نیستم. پر از مشغله و کار و پروژه های کوچک و بزرگی که روی میز است…

موارد مشابه