رُفقای قدیمی

امسال هم گذشت، مثل سال پیش، مانند سالهای قبل و چون می گذرد غمی نیست. روزهایی را سپری کردیم که خنده از لبمان جدا نمی شد و روزهایی بر ما گذشت که غم رفیقمان بود و بغض هم دست غم.

امسال که بگذرد بیست و شش سال است که مهمان این جهانم و غریب میگذرانم روزها و سالها را و تنها دلم به خدایی خوش است که همیشه هست، هیچ وقت نمی رود، هیچ وقت دیر نمی رسد و به شکل عجیبی غریب نواز و دستگیر است.

من در طول این سالها شانس این را داشتم که عشق را تجربه کنم، در جویبار عشق غوطه ور شوم، دست احساس را بگیرم و با شوق قدم بزنم. هرچند که آخرش به نرسیدن و شکستن و غم ختم شد و قلبم شکست و حاصل اش این بود که بعد از سپری کردن طوفانی مهیب، گوشه ای آرام بنشینم و شعر بگویم و ترانه بنویسم، قلمم روان تر تنِ کاغذ را بدرد و احساس بر منطق غلبه کند و به راستی درست است که می گویند قلبهای شکسته خانه جاودان پروردگار است، من خدا را دارم و همین برایم بس که مطمئنم همیشه یکی هست که تا آخر راه با من باشد.

بوی بهار به مشام می رسد، نوای بوی عیدی فرهاد و بهار بهار ناصر از گوشه و کنار شنیده می شود. همه چیز کم و بیش رنگ و بوی نو به خود می گیرد، همه مردم سعی می کنند کمی خوشحال باشند و کودکان سر از پا نمی شناسند برای رسیدن بهار. اما این روزها غمگین تر از همیشه ام. دیدن دست های خالی مردم سرزمینم که عاشقانه دوستشان دارم، دیدن چهره های شرمگین پدران و مادران نزد فرزندانشان، دیدن کودکان کار سر چهار راه ها و همه اینها باعث غریبگی من و لبخندِ از ته قلب است. این روزها کمتر دست به قلم می شوم، دوست ندارم نوشته هایم رنگ تیره به خود بگیرد، دیگر از جدایی و عشق های بی سرانجام، نرسیدن ها و شکستن ها نمی نویسم. دوست دارم امید از نوشته هایم تراوش کند و سپاسگذارم  از همه شما رفقای قدیمی که از اولین یادداشت های یک برنامه نویس تا به این لحظه با من بودید. به هر حال طبق رسم قدیمی بهارتان  مبارک رفقای قدیمی. من دیوانه ام و برای دیوانه هر روز عید است، اما دیوانگان هم فقط در سال یک بهار دارند.

دعای من برای شما این است که سلامت باشید کنار عزیزانی که دوستشان دارید و کسی باشد کنارتان که همیشه منظورتان را از نگاهتان بخواند.

خواندن ادامه مطالب

آخرین اتوبوس

ساعت نزدیک به سه بعد از نیمه شب، آخرین اتوبوس شب رو دل شب را می شکافد و پیش می رود، گویا آقای راننده عاشق تشریف دارند و برای رسیدن هر چه زودتر به معشوق راهی جز فشردن پدال گاز پیش رویش نمی بیند. همیشه انتهای هر مجلسی را بیشتر می پسندم، اینبار هم طبق معمول آخرین صندلی اتوبوس را انتخاب کردم که‌ بیشتر طعم تنهایی زیر لبانم مزه کند. در گوشم یک تراک موسیقی راک با بیس و دارم کشنده جان میکند، انگار میخواهد یادآورم شود که‌ زندگی هم همین است، بالا و پایین هایی که‌ زخم و زجر جز جدایی ناپذیر هر کدامشان است.
بی تابی را می‌توان از چهره نا آرام و پر از اضطراب سرنشین کنار دستی ام دید، انگار منتظر کسی است که‌ نا آرامیش را بگیرد و آرامش هدیه دهد به او. این هم بلاخره نصیب ماست از هم مسیر سفر.
از احوالات خودم که بخواهم برایتان بنویسم اینکه این روزها بیشتر از هر چیزی تنهاییم برایم ارزشمند شده، دوست ندارم خلوتم پر شود از شلوغی، راستش را بخواهید این روزها جمع بیشتر از پنج نفر برایم آزاردهنده است. این روزها سر و کارم بیشتر با موسیقی است و سر و سامان دادن به پروژه هایی که‌ از گذشته نیمه کاره باقی مانده اند. از وقتی که از خانه مادری دور شدم و تنها زندگی میکنم در یک شهر دیگر، دوستانم را که‌ نه آنهایی که‌ اسم شان دوست بود را هم حذف کردم چون متوجه شدم آنها پیش تر از من این کار را کرده اند، حالا مانده اند چند نفری در زندگیم که نقششان همیشگیست و امیدوارم همیشگی بمانند.

خواندن ادامه مطالب

تهران غمگین

این چند خط را زمانی نوشتم که آیت االله هاشمی رفسنجانی از بین ما رفته بود، احمد و صمد دو برادر زباله گرد در آتش فقر و اعتیاد سوختند و پلاسکو فرو ریخته بود و قهرمانان آتشنشان ما از بین ما پر کشیدند. هر چند انتشار این متن خیلی دیر شده ولی احساسم این است که خواندنش خالی از لطف نیست.

این روزها قدم که‌ میزنی در خیابانهای شهر، جز غم نه چیزی میبینی، نه میشنوی، این روزها تهران عجیب غمگین است. کار به انتها می‌رسد و کارد به استخوان، شهر بی نظم و شلوغ، گمشده در دود و مردمانی که دیگر مثل قبل هوای یکدیگر را ندارند، راحت از کنار گرفتاری های هم میگذرند و وجدانشان دیگر نای بیداری ندارد، این روزها حال هیچکدام ما خوب نیست، چه آن برج نشینی که به فکر صفرهای حساب بانکی اش است، چه آن بینوایی که‌ روزگار با او نامهربان بوده و تنها چیزی که‌ میخواهد یک تکه کارتن خشک و تمیز است و کمی نان که لااقل شب را گرسنه نخوابد و حتی من که هیچکس نیست سلامم را پاسخ دهد، هیچکس نیست که‌ یادآور شود دوست هنوز هم هست و دنیا هنوز زیبایی هایش را با خود به همراه دارد. احمد و صمد چقدر غریبانه از پیش ما رفتند، آنها پیش از اینکه قربانی آتش شوند، قربانی اعتیاد و فقر و عدم سلامت اجتماعی جامعه ای شدند که مدعی فرهنگ ۲۵۰۰۰ ساله آریاییست، آخر کودک ده ساله با زباله گردی چه رابطه ای دارد، کاش احمد و صمدهای دیگر این شهر از فردا همه شان پشت میز درس در مدرسه نامشان مهر حاضر بخورد‌. آیت الله رفت، اولش باورمان نمیشد، بعد کمی ترسیدیم از ایران بدون آیت الله، بعد هم مراسم تشیع و حواشی آن و کمی بعد تر فراموشمان شد و حال کم کم عادت میکنیم به ایران بدون آیت الله که از حق نگذریم این اواخر خوب هوای مردم را داشت.
پلاسکو این روزها همه از تو میگویند و مینویسند، نه که خیلی مهم باشی و محبوب نه، فقط بخاطر اینکه کلمه کلیدی اخباری بودی که قلبمان را شکست و چشمهای مان را تر کرد، بخاطر قهرمانانی که‌ زمین تاب سنگینی و جوانمردیشان را نداشت، قهرمانانی که‌ جاودانه خواهد ماند نامشان و خیلی زود از کنار ما پر کشیدند، قهرمانانی که‌ نه فیش حقوق نجومی داشتند و نه ثروت و زور، آنها فقط یک قلب مهربان و یک روح بزرگ داشتند و عشق به میهن و مردم. حال از پلاسکو فقط مانده تلی از آوار و خاکستر، صدها خانواده ای که نمی‌دانند چه کنند و هزاران نفری که بیکار شدند.
تهران غمگین یعنی اینکه میان این همه دود هر روز کودکان کار را ببینی و برایت عادی شود، تهران غمگین یعنی از کنار ایستگاه های آتشنشانی که رد میشوی بغض امانت ندهد، تهران غمگین یعنی اینکه تو حتی در خیال من هم دیگر نباشی و من در خیالم هم دیگر نداشته باشم تو را.

خواندن ادامه مطالب

روزهایی که نبودم

نزدیک به ۹۰ روز است که نبودم و ننوشتم، نه دلنوشته ای، نه روز نوشتی، نه ترانه و شعری و نه حتی یک خط کد!

همه چیز خوب بود و روزهایم به خوبی و خوشی می گذشت همراه با ورزش و موسیقی و شعر و تحمل زخم هایی که بر دلم به جا مانده بود. تا اینکه کسی پیدا شد و پیشنهادی داد که من ترقیب شوم برای هجرت از شمال به پایتخت و به قول خودش انجام یک کار حرفه ای! هر چند خیلی قبل تر از اینها می دانستم که در این مملکت کار حرفه ای معنی و مفهمومی ندارد خصوصا در حوزه IT مگر اینکه دستت به جایی بند باشد که آنهم باز به دل هر حرفه ای نمی شیند چون کار طعم سیاست به خود می گیرد و… .

بماند که دوست عزیز ما نه خود حرفه ای بود و نه بویی از اخلاق حرفه ای برده بود. رفت و زیر قول و قرارش زد و به قول معروف دستمان را در پوست گردو گذاشت. حال من مانده بودم و تنها خودم و خدایی که همیشه با من است. نه توان بازگشت مانده بود و نه نای ماندن ولی انسان وقتی مجبور باشد به شرایط عادت می کند و خودش را وفق میدهد با هر آنچه که هست. روزها می گذشت و من در تهران بزرگ روز ها را سپری میکردم و شب ها را می گذراندم.

یکی از همین روزها بود که با دوست عزیزی آشنا شدم و اینبار با پیشنهاد دیگری از جانب ایشان مواجه بودم، نمی دانستم باید قبول می کردم یا محترمانه نه می گفتم ولی نمی دانم چه شد که یک آری گفتم و کارمان شروع شد، خوبی این پیشنهاد و این شروع این بود که حرفی از کار حرفه ای در میان نبود و این خودش به خودی خود خیلی خوب بود. روزها همینطور پی هم می گذشتند و من به همراه چند نفر از دوستانم که مدت زیادی از آشنایی مان نمی گذشت مجموعه ای را تشکیل دادیم که خدمات فناوری اطلاعات ارائه میدهد. هر چند نوپا هستیم و هنوز آنچنان سری میان سرها بیرون نیاورده ایم ولی حرفه ای بودن مان را می شود از دور تشخیص داد. از اخلاق کاری خوب دوستان و توان و تخصصی که هست و این یعنی یک شروع خوب. یک شروع حرفه ای.

آه راستی داشت از خاطرم می رفت که برایتان بنویسم از آن دوست بد قول و بد اخلاق؛ با اینکه حرفه ای نبود و اخلاق حرفه ای نداشت و ضربه های مالی و معنوی بدی به من وارد کرد ولی در نهایت من جوابش را به صورت حرفه دادم! (-:

و در نهایت از همه دوستان عزیزی که از طریق وب سایت و توسط ایمیل و همینطور شبکه های اجتماعی جویای احوال من شدند تشکر می کنم و سر تعظیم فرود می آورم. شرمسارم از اینکه نتوانستم تمام پیامهای پر مهر شما عزیزان را پاسخ دهم و حرفی چز عذرخواهی ندارم. و در آخر کلام زندگی در جریان است و از خداوند مهربان میخواهم که همه شما دوستانم خوشحال و سربلند و سلامت و جاری باشید.

خواندن ادامه مطالب

قصه عشق

قصه عجیبیست داستان آدم ها، گاهی تلخ، گاهی شیرین، گاهی پر از لبخند و گاهی از غصه سرشار. همه ما در زندگی حداقل یک قصه نگفته داریم برای خودمان که سالها گوشه سینه خاک میخورد و رنج میکشیم وقت تنهایی و سنگینی میکند بر سینه. در طول زندگی همیشه دنبال کسی میگردیم که بیاید با هم نفس بکشیم، قلب هایمان باهم و برای هم بتپد و قصه ناگفته مان را برایش بگوییم، این نامش عشق است، عشق گاهی دیر می آید، گاهی زود، ممکن است هیچ وقت سر و کله اش پیدا نشود و بی عشق از دنیا پر بکشیم به سوی ابدیت. عشق هر کس راوی قصه اوست، آدمی که عاشق می شود به سان کودک دانش آموزی ست که دفتری نو خریده، هواسش هست که بد ننویسد در آن، کج ننویسد و خط نخورد واژه ای که با دیدنش برود روی اعصاب اش و دل گیر شود از خویش، آدم عاشق پیشه هواسش هست که تلخ نگوید با معشوق، بد نگوید و طراوت عشق را نگیرد. اما همیشه به همین سادگی ها هم نیست، عشق با تمام زیبایی هایی که دارد کمی هم خطرناک است، ممکن است کاری کند با آدم که دیگر نشود آن آدم سابق، سخت، سرد، خنثی و بی هیچ ردی از احساس…

خواندن ادامه مطالب