آخرین اتوبوس

ساعت نزدیک به سه بعد از نیمه شب، آخرین اتوبوس شب رو دل شب را می شکافد و پیش می رود، گویا آقای راننده عاشق تشریف دارند و برای رسیدن هر چه زودتر به معشوق راهی جز فشردن پدال گاز پیش رویش نمی بیند. همیشه انتهای هر مجلسی را بیشتر می پسندم، اینبار هم طبق معمول آخرین صندلی اتوبوس را انتخاب کردم که‌ بیشتر طعم تنهایی زیر لبانم مزه کند. در گوشم یک تراک موسیقی راک با بیس و دارم کشنده جان میکند، انگار میخواهد یادآورم شود که‌ زندگی هم همین است، بالا و پایین هایی که‌ زخم و زجر جز جدایی ناپذیر هر کدامشان است.
بی تابی را می‌توان از چهره نا آرام و پر از اضطراب سرنشین کنار دستی ام دید، انگار منتظر کسی است که‌ نا آرامیش را بگیرد و آرامش هدیه دهد به او. این هم بلاخره نصیب ماست از هم مسیر سفر.
از احوالات خودم که بخواهم برایتان بنویسم اینکه این روزها بیشتر از هر چیزی تنهاییم برایم ارزشمند شده، دوست ندارم خلوتم پر شود از شلوغی، راستش را بخواهید این روزها جمع بیشتر از پنج نفر برایم آزاردهنده است. این روزها سر و کارم بیشتر با موسیقی است و سر و سامان دادن به پروژه هایی که‌ از گذشته نیمه کاره باقی مانده اند. از وقتی که از خانه مادری دور شدم و تنها زندگی میکنم در یک شهر دیگر، دوستانم را که‌ نه آنهایی که‌ اسم شان دوست بود را هم حذف کردم چون متوجه شدم آنها پیش تر از من این کار را کرده اند، حالا مانده اند چند نفری در زندگیم که نقششان همیشگیست و امیدوارم همیشگی بمانند.

خواندن ادامه مطالب