تهران غمگین

این چند خط را زمانی نوشتم که آیت االله هاشمی رفسنجانی از بین ما رفته بود، احمد و صمد دو برادر زباله گرد در آتش فقر و اعتیاد سوختند و پلاسکو فرو ریخته بود و قهرمانان آتشنشان ما از بین ما پر کشیدند. هر چند انتشار این متن خیلی دیر شده ولی احساسم این است که خواندنش خالی از لطف نیست.

این روزها قدم که‌ میزنی در خیابانهای شهر، جز غم نه چیزی میبینی، نه میشنوی، این روزها تهران عجیب غمگین است. کار به انتها می‌رسد و کارد به استخوان، شهر بی نظم و شلوغ، گمشده در دود و مردمانی که دیگر مثل قبل هوای یکدیگر را ندارند، راحت از کنار گرفتاری های هم میگذرند و وجدانشان دیگر نای بیداری ندارد، این روزها حال هیچکدام ما خوب نیست، چه آن برج نشینی که به فکر صفرهای حساب بانکی اش است، چه آن بینوایی که‌ روزگار با او نامهربان بوده و تنها چیزی که‌ میخواهد یک تکه کارتن خشک و تمیز است و کمی نان که لااقل شب را گرسنه نخوابد و حتی من که هیچکس نیست سلامم را پاسخ دهد، هیچکس نیست که‌ یادآور شود دوست هنوز هم هست و دنیا هنوز زیبایی هایش را با خود به همراه دارد. احمد و صمد چقدر غریبانه از پیش ما رفتند، آنها پیش از اینکه قربانی آتش شوند، قربانی اعتیاد و فقر و عدم سلامت اجتماعی جامعه ای شدند که مدعی فرهنگ ۲۵۰۰۰ ساله آریاییست، آخر کودک ده ساله با زباله گردی چه رابطه ای دارد، کاش احمد و صمدهای دیگر این شهر از فردا همه شان پشت میز درس در مدرسه نامشان مهر حاضر بخورد‌. آیت الله رفت، اولش باورمان نمیشد، بعد کمی ترسیدیم از ایران بدون آیت الله، بعد هم مراسم تشیع و حواشی آن و کمی بعد تر فراموشمان شد و حال کم کم عادت میکنیم به ایران بدون آیت الله که از حق نگذریم این اواخر خوب هوای مردم را داشت.
پلاسکو این روزها همه از تو میگویند و مینویسند، نه که خیلی مهم باشی و محبوب نه، فقط بخاطر اینکه کلمه کلیدی اخباری بودی که قلبمان را شکست و چشمهای مان را تر کرد، بخاطر قهرمانانی که‌ زمین تاب سنگینی و جوانمردیشان را نداشت، قهرمانانی که‌ جاودانه خواهد ماند نامشان و خیلی زود از کنار ما پر کشیدند، قهرمانانی که‌ نه فیش حقوق نجومی داشتند و نه ثروت و زور، آنها فقط یک قلب مهربان و یک روح بزرگ داشتند و عشق به میهن و مردم. حال از پلاسکو فقط مانده تلی از آوار و خاکستر، صدها خانواده ای که نمی‌دانند چه کنند و هزاران نفری که بیکار شدند.
تهران غمگین یعنی اینکه میان این همه دود هر روز کودکان کار را ببینی و برایت عادی شود، تهران غمگین یعنی از کنار ایستگاه های آتشنشانی که رد میشوی بغض امانت ندهد، تهران غمگین یعنی اینکه تو حتی در خیال من هم دیگر نباشی و من در خیالم هم دیگر نداشته باشم تو را.

خواندن ادامه مطالب

روزهایی که نبودم

نزدیک به ۹۰ روز است که نبودم و ننوشتم، نه دلنوشته ای، نه روز نوشتی، نه ترانه و شعری و نه حتی یک خط کد!

همه چیز خوب بود و روزهایم به خوبی و خوشی می گذشت همراه با ورزش و موسیقی و شعر و تحمل زخم هایی که بر دلم به جا مانده بود. تا اینکه کسی پیدا شد و پیشنهادی داد که من ترقیب شوم برای هجرت از شمال به پایتخت و به قول خودش انجام یک کار حرفه ای! هر چند خیلی قبل تر از اینها می دانستم که در این مملکت کار حرفه ای معنی و مفهمومی ندارد خصوصا در حوزه IT مگر اینکه دستت به جایی بند باشد که آنهم باز به دل هر حرفه ای نمی شیند چون کار طعم سیاست به خود می گیرد و… .

بماند که دوست عزیز ما نه خود حرفه ای بود و نه بویی از اخلاق حرفه ای برده بود. رفت و زیر قول و قرارش زد و به قول معروف دستمان را در پوست گردو گذاشت. حال من مانده بودم و تنها خودم و خدایی که همیشه با من است. نه توان بازگشت مانده بود و نه نای ماندن ولی انسان وقتی مجبور باشد به شرایط عادت می کند و خودش را وفق میدهد با هر آنچه که هست. روزها می گذشت و من در تهران بزرگ روز ها را سپری میکردم و شب ها را می گذراندم.

یکی از همین روزها بود که با دوست عزیزی آشنا شدم و اینبار با پیشنهاد دیگری از جانب ایشان مواجه بودم، نمی دانستم باید قبول می کردم یا محترمانه نه می گفتم ولی نمی دانم چه شد که یک آری گفتم و کارمان شروع شد، خوبی این پیشنهاد و این شروع این بود که حرفی از کار حرفه ای در میان نبود و این خودش به خودی خود خیلی خوب بود. روزها همینطور پی هم می گذشتند و من به همراه چند نفر از دوستانم که مدت زیادی از آشنایی مان نمی گذشت مجموعه ای را تشکیل دادیم که خدمات فناوری اطلاعات ارائه میدهد. هر چند نوپا هستیم و هنوز آنچنان سری میان سرها بیرون نیاورده ایم ولی حرفه ای بودن مان را می شود از دور تشخیص داد. از اخلاق کاری خوب دوستان و توان و تخصصی که هست و این یعنی یک شروع خوب. یک شروع حرفه ای.

آه راستی داشت از خاطرم می رفت که برایتان بنویسم از آن دوست بد قول و بد اخلاق؛ با اینکه حرفه ای نبود و اخلاق حرفه ای نداشت و ضربه های مالی و معنوی بدی به من وارد کرد ولی در نهایت من جوابش را به صورت حرفه دادم! (-:

و در نهایت از همه دوستان عزیزی که از طریق وب سایت و توسط ایمیل و همینطور شبکه های اجتماعی جویای احوال من شدند تشکر می کنم و سر تعظیم فرود می آورم. شرمسارم از اینکه نتوانستم تمام پیامهای پر مهر شما عزیزان را پاسخ دهم و حرفی چز عذرخواهی ندارم. و در آخر کلام زندگی در جریان است و از خداوند مهربان میخواهم که همه شما دوستانم خوشحال و سربلند و سلامت و جاری باشید.

خواندن ادامه مطالب