به بهانه روز شهید

یادش بخیر چند سال پیش بود که وقتی تازه از دوران رکود بیرون آمده بودم و فهمیدم دیگر نمیشود مثل یک بازنده زندگی کرد، وقتی که تصمیم گرفته بودم دیگر دست به کامپیوتر که هیچ اصلا کد هم ننویسم، با تلاش یکی از دوستانم که واقعا واژه دوست برازنده اش است دوباره شروع کردم. تصمیم به شروع دوباره و هیجانی که با من بود، دست بکار شدم، تشکیل تیم و تهیه لوازم کار و تشریح پروژه چند روزی زمان برد و پروژه دانشنامه جامع دفاع مقدس رسما شروع شد. این پروژه یک پروژه معمولی نبود، باید همه آن چیزهایی که در طی این چند سال یادگرفته بودم را روی دایره میریختم، پروژه دفاع مقدس خیلی بزرگ بود، واقعا بزرگ، وقتی شروع شد همکارانم اعتراض داشتند که چرا آنقدر محتوا باید برای پروژه آماده شود، خوب راست هم میگفتند 110 گیگ داده برای یک پروژه داده محور که با سخت افزار هم ارتباط مستقیم داشت واقعا زیاد بود و در هیچ جای دنیا نمونه مشابهی نداشت، از طرفی تحریم های جاوا و اوراکل هم قوز بالای قوز بود هنوز هم باورم نمیشود با موتور بانک اطلاعات SQLite توانستم تمام آن داده ها را متمرکز و قابل پردازش کنم، شروع کار ما با سه نفر بود و کم کم دوستان دیگری اضافه شدند که نه نفر شدیم و خیلی خوب همه چیز ادامه داشت تا اینکه روزگار آن روی خودش را نشان داد و اندکی اختلاف نظر و شرایط نامساعد مالی باعث شد بروند تمام آن دوستان همکار، بعضی ها با همان لبخندی که آمده بودند رفتند و بعضی ها با کمی کدورت که از خودشان به دل داشتند و فقط من ماندم و همان دوست ناجی که گفتم برایتان. رایزنی ها انجام شده بود و کار با هر سختی و مشقت و شب زنده داری های پای کار به اتمام رسید. حال و هوایم تغییر کرده بود تصویر شهیدان زین الدین و چمران و صیاد شیرازی بر دیوار اتاق کارم نقش بسته بود و عجیب آرامش میداد به من، شب ها بیشترین بازدهی را داشتم و بخاطر همین تا صبح مشغول کار بر روی پروژه بودم، کاری که من برای اولین بار در حال انجام بودم نه منبعی بود برای پرسش، نه مرجعی بود برای یادگیری بیشتر، هیچکس فکر این همه حجم بالای کار هم از مخیله اش گذر نمیکرد، به هر حال تمام شد پروژه و خوشحال از اینکه ما هم اثری تولید کرده ایم که به یادگار بماند و نام ایران بچرخد بر زبانها و افتخار آفرین باشد برای میهن. اما همیشه آن چیزی که فکر میکنی اتفاق نمی افتد، با تغییر یک مدیر کل و به طبعش تغییر سیاست های سازمان پروژه ما از متن به حاشیه رفت، دوباره و چند باره رایزنی ها شروع شد اما نه، انگار سردار های ما هم با گذر زمان تغییر کرده بودند، منی که از زین الدین و چمران و باکری و باقری ها فقط نامشان را شنیده بودم و چند صفحه ای درباره شان خوانده بود خوب میدانستم برگ برنده در دست ماست ولی دیگران انگار نه انگار دفاع مقدسی بود و فرهنگ شهادتی که خودشان یادمان داده بودند، انگار دوست نداشتند ببینند چند جوان متخصص دست به کاری زده اند که نمونه اش نیست، که نمونه است. بگذریم هنوز پروژه دفاع مقدس روی میز کار من است و پرونده اش بسته نشده. تا وقتی شهدا زنده اند پروژه دفاع مقدس هم زنده است هر چند که خریداری نداشته باشد، هرچند که نخواهند که باشد.
اینها را نوشتم که با خودم یادآور شوم شهید، ایثار، شهادت، عشق، شور و دفاع همچنان زنده است. هرچند که هر چه بافته بودند دوستان کاخ نشین پنبه کردند و فقط از هر شهید نامی مانده بر کوچه و خیابان ها، کاش یاد میگرفتند مدیریت و خدمت را از شهدای فتح خرمشهر از جهان آرا.
خلاصه همه آن روزهای خوب، دوستی ها، صمیمیت ها، شوخی ها، لبخندها، همه آنها یادش بخیر.

خواندن ادامه مطالب

چند خط برای پروژه دانشنامه دفاع مقدس

با صدای آوینی و ترکیب آن با موسیقی باد که پیچیده در فضای اتاق سر از میز بر میدارم، گیج و مَنگ گویی که سالهاست این جسم بی روح خوابیده، نگاهی به ساعت می اندازم و ساعت میگوید چند دقیقه مانده به اذان صبح، روزهای آخر تابستان سال ۱۳۹۳، آن روز ها پروژه دانشنامه دفاع مقدس تازه اول راه بود و من به همراه همکارانم سخت مشغول کار، بر روی پروژه ای که بزرگترین پروژه نرم افزاری ایران لقب گرفته بودیم، چه عشقی بود، چه صفایی و چه همدلی زیبایی که هر مدیری در حوزه انفورماتیک آرزویش را داشت. ولی گذشت، هر روز که پروژه دفاع مقدس کامل تر میشد آن شور و شوق کاهش میافت. از آن روز تا به این حال نزدیک به یک سال و یک ماه میگذرد و من پشت همان میز و همان رایانه این مطالب را مینویسم، روزهای سخت، روزهای سرد و روزهایی که همه با هم غریبه بودند البته بودند روزهایی که همه همفکر بودیم و همدل، همه گذشتند و من از آن روزها فقط خوبی به یادم مانده و نیکی و اینکه چقدر دوستانم مهربان بودند و چقدر برای اینکه حالم بهتر باشد تلاش میکردند، روزهایی که سختی کار مجال نمیداد که به فکر بیماریم باشم، روزهایی که حتی روزها خانه نبودم از سنگینی کار ولی گذشتند و من یاد گرفتم که صبر بزرگترین هنر انسانهاست، یاد گرفتم که حتی وقتی حالم خوب نیست حال دیگران را خوب کنم، یاد گرفتم که همیشه مراقب دوستانم باشم که مبادا مشکلی داشته باشند و من بیخبر باشم.

خواندن ادامه مطالب