روزهای خوب، روزهای خیلی خوب

چقدر دلم برای کودکی هایم تنگ شده، برای وقتی که نوجوان بودم. آن روزها مدرسه ما بخاطر تعداد زیاد دانش آموزان دو شیفته بود، یک هفته درمیان صبح ها و عصرها سر کلاس درس حاضر می شدیم، شیطنت می کردیم و اگر فرصتی دست می داد به درس معلم توجه می کردیم! دوستان خوبی داشتم که حالا هیچ خبری از آنها ندارم، شاید این از بی معرفتی من باشد یا آنها ولی خوب می دانم که دست سرنوشت بی تاثیر نبوده در این دور افتادگی ها از هم. من بیشتر شیفت هایی که عصر از مدرسه بر می گشتیم را دوست داشتم، شاد و خوشحال با نمره های بیست از مدرسه به خانه می آمدم و مورد مهر و محبت ها و قربان صدقه رفتن های پدر و مادر و قرار می گرفتم. چون با اختلاف سنی زیاد آخرین فرزند از چهار فرزند بودم بیشتر لی لی به لا لایم می گذاشتند!
همین طور که سالها می گذشت در اخلاق و رفتار و نگرش من به زندگی می شد تغییر را دید و احساس کرد، شاگرد اول کلاس هشتم حالا در مقطع دبیرستان تحصیل می کند، چون دیر اقدام به ثبت نام کردم و یکی از مدیران هنرستان فنی و حرفی شهر ما بخاطر نمرات پائین انظبات از پذیرش من خود داری کرد، نتوانستم رشته مورد علاقه خودم را ادامه دهم. فقط دو انتخاب داشتم ترک تحصیل کنم یا اینکه در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دهم، چون مادرم دوست داشت معلم شوم و به اصرار پدر وارد دبیرستان علوم انسانی شدم و مراحل ثبت نام انجام شد.
آن روزها احساس غریبی زیادی در من موج می زد، تمام دوستانم در دبیرستان دیگر تحصیل می کردند و من انگار جامانده ترین انسان روی زمین بودم، آن روزها بر خلاف سایر همکلاسی هایم که هدفشان این بود که در آینده وکیل، معلم، باستان شناس و… شوند، من دوست داشتم گانگستر باشم در آینده، در آن سالها مد بود که بچه درس خوانها لباس های رسمی و مرتب بپوشند و آراسته باشند، من با اینکه نمراتم خوب بودند ولی همیشه با شلوار جین و تیشرت و پیراهن هاوایی با موهای بلند رفت و آمد می کردم، زیاد علاقه به درس ها نداشتم ولی سکاندار امور فرهنگی دانش آموزی دبیرستان بودم، نمره هایم در درس عربی افتضاح بودند ولی نمرات درس آمار و مدل سازی و تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی همیشه در بالاترین سطح بودند، من بدون اینکه کیف و کتاب همراه خود داشته باشم به مدرسه می رفتم، چون بعد از مدرسه به اتفاق چند نفر دیگر از دوستانم به گیمنت می رفتیم و تا اواخر شب پشت کامپوتر سرورهای بازی کانتر استرایک را بالا و پائین می کردیم. کلا آدمی بودم با روابط دوستانه ضعیف که بیشتر اوقات با صورت خشدار و لباس پاره گیمنت را ترک می کردم.
روزها گذشت و حالا من باید به فکر دانشگاه رفتن هم باشم ولی ابدا دوست نداشتم در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دهم، من از پانزده سالگی برنامه نویسی می کردم و به چند نرم افزار مهم تسلط داشتم، گاها درآمدی هم از کار طراحی و برنامه نویسی روانه جیبهایم می شد، حالا حسابی تغییر کرده بود رفتار و خصوصیاتم، دوست داشتم مهندس کامپیوتر شوم و شرکت تولید نرم افزار داشته باشم، برای رسیدن به این هدف حتما باید دیپلم فنی در رشته کامپیوتر در اختیار داشته باشم و جز این راهی نداشت، با راهنمایی های یکی از دوستانم که چند سالی از من بزرگتر بود، مراحل اداری را انجام دادم و برای ثبت نام قدم به آموزشگاه کامپیوتری که نام اش هزاره سوم بود گذاشتم، آشنایی با خانم مدیر آموزشگاه فصل جدیدی از دفتر زندگی من را گشود و من در آن آموزشگاه ثبت نام کردم و از هفته دوم ثبت نام تا به امروز مشغول تدریس در همان آموزشگاه کامپیوتر هستم که حالا خیلی معتبر و شناخته شده است. خلاصه پایم به دانشگاه باز شد و شدم دانشجوی رشته مهندسی نرم افزار، معروف بودم و مغرور هیچ دختری به خودش اجازه نمی داد که با من سر صحبت را باز کند، نوشتن چند برنامه معروف و مصاحبه با چند وب سایت و مجله، چاپ مقلاتم در وب سایت های معتبر این شرایط روحی و خصوصیات اخلاقی را در من به وجود آورده بود.
حالا سالهاست که از دانشگاه رفتن هایم گذشته، حالا مهندس کامپوتر که نه ولی پژوهشگر علوم رایانه هستم با سابقه توسعه صد ها پروژه نرم افزاری کوچک و بزرگ، کسب عناوین دهن پر کن از مراجع خارجی، فعالیت های بین المللی، صدها ساعت تدریس دوره های تخصصی و انجام پروژه هایی که نام بردن از آنها اینجا ممکن نیست، ولی حالا در این بعد از ظهر کسالت آور زمستانی که سرمای هوا خودی نشان میدهد، دوست دارم در زنگ آخر مدرسه، در کلاس درس باشم، زنگ به صدا درآید، سوار میدل باسی شوم که برای رفت و آمد از روستا به شهر از آن استفاده می کردیم، راننده از چهره ام بفهمد که مقصد کجاست، شاد و خرامان به سمت خانه بدوم، مادرم را ببینم که در ایوان نشسته و  برای پدر چای می ریزد و من سر مست و شاد، کمی هم دلگیر به یاد آن روزهای خوب، آخرین سطر از آن خاطرات خوب را می نویسم.

خواندن ادامه مطالب