روزهایی که نبودم

نزدیک به ۹۰ روز است که نبودم و ننوشتم، نه دلنوشته ای، نه روز نوشتی، نه ترانه و شعری و نه حتی یک خط کد!

همه چیز خوب بود و روزهایم به خوبی و خوشی می گذشت همراه با ورزش و موسیقی و شعر و تحمل زخم هایی که بر دلم به جا مانده بود. تا اینکه کسی پیدا شد و پیشنهادی داد که من ترقیب شوم برای هجرت از شمال به پایتخت و به قول خودش انجام یک کار حرفه ای! هر چند خیلی قبل تر از اینها می دانستم که در این مملکت کار حرفه ای معنی و مفهمومی ندارد خصوصا در حوزه IT مگر اینکه دستت به جایی بند باشد که آنهم باز به دل هر حرفه ای نمی شیند چون کار طعم سیاست به خود می گیرد و… .

بماند که دوست عزیز ما نه خود حرفه ای بود و نه بویی از اخلاق حرفه ای برده بود. رفت و زیر قول و قرارش زد و به قول معروف دستمان را در پوست گردو گذاشت. حال من مانده بودم و تنها خودم و خدایی که همیشه با من است. نه توان بازگشت مانده بود و نه نای ماندن ولی انسان وقتی مجبور باشد به شرایط عادت می کند و خودش را وفق میدهد با هر آنچه که هست. روزها می گذشت و من در تهران بزرگ روز ها را سپری میکردم و شب ها را می گذراندم.

یکی از همین روزها بود که با دوست عزیزی آشنا شدم و اینبار با پیشنهاد دیگری از جانب ایشان مواجه بودم، نمی دانستم باید قبول می کردم یا محترمانه نه می گفتم ولی نمی دانم چه شد که یک آری گفتم و کارمان شروع شد، خوبی این پیشنهاد و این شروع این بود که حرفی از کار حرفه ای در میان نبود و این خودش به خودی خود خیلی خوب بود. روزها همینطور پی هم می گذشتند و من به همراه چند نفر از دوستانم که مدت زیادی از آشنایی مان نمی گذشت مجموعه ای را تشکیل دادیم که خدمات فناوری اطلاعات ارائه میدهد. هر چند نوپا هستیم و هنوز آنچنان سری میان سرها بیرون نیاورده ایم ولی حرفه ای بودن مان را می شود از دور تشخیص داد. از اخلاق کاری خوب دوستان و توان و تخصصی که هست و این یعنی یک شروع خوب. یک شروع حرفه ای.

آه راستی داشت از خاطرم می رفت که برایتان بنویسم از آن دوست بد قول و بد اخلاق؛ با اینکه حرفه ای نبود و اخلاق حرفه ای نداشت و ضربه های مالی و معنوی بدی به من وارد کرد ولی در نهایت من جوابش را به صورت حرفه دادم! (-:

و در نهایت از همه دوستان عزیزی که از طریق وب سایت و توسط ایمیل و همینطور شبکه های اجتماعی جویای احوال من شدند تشکر می کنم و سر تعظیم فرود می آورم. شرمسارم از اینکه نتوانستم تمام پیامهای پر مهر شما عزیزان را پاسخ دهم و حرفی چز عذرخواهی ندارم. و در آخر کلام زندگی در جریان است و از خداوند مهربان میخواهم که همه شما دوستانم خوشحال و سربلند و سلامت و جاری باشید.

خواندن ادامه مطالب

حضرت پائیز

بعد از مدتی ننوشتن، بعد از مدتی فقط شعر و ترانه سرودن، شاید کمی سخت باشد بخواهم دوباره با قلم نوازش دهم روی کاغذ را، کمی سخت بنظر می رسد بازی با کلمات ولی من به دنیا آمدم که کارهای سخت انجام دهم، زجر بکشم به دنیا آمدم تا با درد هم آغوش شوم و با رنج هم بستر باشم، هر چند دنیا به ما نیامد، باکی نیست. در این دنیا خیلی ها به خیلی ها نیامدند، سهم من هم شد نرسیدن، ولی بماند پیش خودمان، خودمانیم نرسیدن را همیشه از دیر رسیدن بیشتر می پسندم، بیشتر برایم خوش تر است، آدم می داند تکلیف اش روشن است، نرسیدیم که نرسیدیم گور پدر همه آنها که رسیدند مگر فرهاد به شیرین رسید یا مجنون به لیلی، من که فقط من هستم. بیخیال… اصل در نرسیدن است همه ما یک روزی میرسیم اول به خودمان بعد به هر چیز و هر کسی که بخواهیم ولی باز هم تاکید میکنم اصل در نرسیدن است.
این روزها تابستان مشغول بستن چمدانش برای رفتن است، شهریور بغض دارد در گلو و گاهی پیش خودش اشک میریزد، طفلی با خودش فکر میکند کسی با خبر نمیشود، اشک اش را نمیبیند کسی ولی این باران شهریور ماه همان اشکیست که در خلوت میریزد بر سر ما و این پائیز دوست داشتنی با خودش بوی خاک باران زده دارد، سرمای ملایمی که مختص ذات خودش است، برگهای طلایی و نارنجی و زرد که قرار بود زیر پای من و او خش خش کنان ندای عشق سردهند در کف خیابان، و همان هوای دونفره که این روزها مد شده است ولی من یک نفرم، خودم و خودم هر چند خدا همیشه با من است ولی فقط برای من نیست، خدا خدای آن پرستوی مهاجر هم هست که جدا مانده از کوچ.
این روزها خودم هستم، وقتی که فهمیدم دیگر نمی رسم، وقتی فهمیدم دنیا حتی ارزش جنگیدن هم ندارد، نشستم گوشه ای، کوله بارم را سبک کردم، پاهایم را در جویبار آرامش رها کردم و یک چرت کوتاه که خالی بود جایش واقعا، وقتی که بیدار شدم خودم بودم، از دنیای دیجیتال، صفرها و یک ها فاصله گرفتم ولی خداحافظی نکردم، کمتر از خانه میزنم بیرون، این روزها دوباره رفتم سراغ ورزش، دیگر سیگار نمیکشم، چای پر رنگ نمی خورم، دیگر پشت سر هم به یک موسیقی گوش نمیدهم، این روزها فقط دنبال آرامشی هستم که سالهاست ندارم.
داشتم از حضرت پائیز می نوشتم، پائیز برای من حرمت زیادی دارد اولین زبان برنامه نویسی که یاد گرقتم در پائیز بود، اولین برنامه ای که نوشتم در پائیز بود، اولین های من همیشه پائیزی هستند، آمدن ها، رفتن ها، بودن ها و نبودن ها همه رنگ و بوی پائیز دارند با خودشان.
دوست دارم ساعتها برایتان بنویسم، ولی یک ساعت دیگر باید جایی باشم، می روم که باشم، شاید هم نشد که باشم، مهم نیست… دیگر هیچ چیز برای من مهم نیست حتی همین پائیز که حضرت خطابش کردم.

خواندن ادامه مطالب

مستی و مستوری

زلف مشکین تو و طعم لبانت هرگز نرود از یادم
که این بی دل مفلوک همه دم دین دار است
غمزه چشم سیاهت آتش افکند به جانم ای دوست
تو ندانستی که چشمان سیاهت پر از اعجاز است
تو چه میدانی از این همه مستی و مستوری ما
دل ما زِ هجر یار سخت بیمار و پریشان حال است
همه صاحب نظران، شب و روز در کار اند
که چه سان این مجنون، استاد اعظم همه اصرار است
معشوقه گر به عاشق ندهد دل غم مخور
معشوقه ما دیر زمانیست که از ما گریزان است
سالک و محتسب و زاهد و شیخ ندانند افسوس
که عشق سوال اول خداوند جهانگیر و جهاندار است

خواندن ادامه مطالب

ماندگار

این نوشته را جایی مینویسم که دیر یا زود مقصد همه ماست. از یک دوست می نویسم که دیگر کنارم نیست و خاطراتی که از او مانده و شده لبخند و نقش بسته بر لبانم. آنقدر خوب بود که خدا برای خودش و بهشت اش گلچین اش کرد و از ما گرفت و من ماندم و خاطراتی که از او همیشه ماندگار است.

یک روز غروب که آن روزها طبق معمول پای یک سیستم قدیمی مشغول حل مساله های برنامه نویسی بودم، آمد سراغم از آن دوستانی بود که مادرم، پدرم، خواهران و بردارم از خودمان میدانستند اش و عجیب دوست اش داشتند، مادرم پای سماور نفتی آلاچیق برای پدرم که تازه از باغ برگشته بود چای میریخت که عرفان آمد، تابستان بود و عطر خوب برنج فضای محیط را عطراگین میکرد. با اینکه میدانستم چند ماهی مانده به 18 سالگی اش و گواهینامه نداشت بلاخره اتومبیلی که چند ماهی بود که میخواست خریداری کند را خریده بود و آمده بود که سورپرایزم کند، برای همه ما بستنی خریده بود به عنوان شیرنی خرید ماشین. یک پراید سفید که آن روزها یک اتومبیل خوب محسوب میشد. از من سه سال بزرگ تر بود و همیشه در همه جا هوایم را داشت و برایم مثل یک برادر بود.

آمد به اتاقم و گقت: من که نمیفهمم انقدر این دکمه ها رو فشار میدی که چی!

لبخندی زدم و گفتم: بلاخره حلش کردم، آخریش بود.

با یک نگاه معنی دار به من فهماند که برویم بیرون و کنار مادر و پدر باشیم. بستنی خوردیم. مادر برایمان شیرینی محلی آورد که با چای بخوریم و پدر که میگفت: این مهدی آخرش کار دست خودش میده از بس که پای اون لامصب میشینه! با همان لهن جذاب و گیرایی که داشت. همه خندیدم و من تازه چشمم به ماشین عرفان افتاد که بیرون حیاط پارک بود و گفتم: میدونستم یه روز میخریش!

عرفان گفت: پاشو… پاشو لباس عوض کن بریم یه دوری بزنیم!

خانه پدری با ساحل دریا 3 – 4 کیلومتر بیشتر فاصله نداشت و راهی ساحل دریا شدیم. عرفان زندگی سختی داشت. هم کار میکرد و هم درس میخواند آخرش همان دیپلم را گرفت و تمام. فرزند طلاق بود و پدر و مادرش وقتی که پنج ساله بود از هم جدا شدند و عرفان با مادر زندگی میکرد. آن روزها خبری از اینترنت فراگیر نبود و اینطور نبود که همیشه برزو باشی. ما هر دو هفته از یک دوست یک دیسک MP3 موزیک میگرفتیم و گوش میدادیم. آن روزها شادمهر عقیلی ترانه ای منتشر کرده بود به اسم ماندگار از همانهایی که وقتی گوش میکنی گم میشوی در خودت و پیدا شدنت با خداست! حسابی گل کرده بود و همه به ماندگار گوش میدادند و تا امروز جزء ترانه های ماندگار بچه های هم نسل ماست.

عرفان همینطور که از ترانه ماندگار و شادمهر که خواننده مورد علاقه اش بود تعریف میکرد. از داشبورد یک عکس بیرون آورد و نشانم داد. گفت:

اسمش فرشته است و تازه باهاش آشنا شدم از فامیلای خیلی دورمونه، میخوام اگه خدا بخواد شیش – هفت ماه دیگه با مامان بریم خواستگاریش، میدونی مهدی خیلی دوسش دارم و فکر کنم اونم از من خوشش میاد.

من که حسابی کُپ کرده بودم،گفتم: عرفان معلومه چی میگی، تو تازه دیپلم گرفتی، فکر میکنی با کار کردن تو یه مکانیکی میتونی از پس خرج و مخارج عروسی و زندگی بر بیای. با دست اش روی پایم زد و گفت: تو دیگه چرا مهدی، خدا بزرگه، نمیخوام از دست بدم فرشته رو، دوسش دارم، میفهمی.

دست اش را گرفتم و گفتم: آره داداش میفهمم.

همینطور گذشت و عرفان به فرشته رسید و حالا یادگارش باقی ایست. همینطور رفاقتمان استوار بود و پا برجا. که آن روز لعنتی رسید. من مشهد بودم رفته بودم برای زیارت شاه خراسان. مادرم تماس گرفت و پرسید: پسرم، چه خبر، حالت خوبه؟ از لرزش صدایش می شد فهمید که حتما اتفاقی افتاده ولی بد به دلم راه ندادم. بعد از چند دقیقه یاشار که از دوستانم بود زنگ زد و حال و احوال پرسید و التماس داعا داشت. چند دقیقه بعد محمد زنگ زد و این بار بدون هیچ معطلی ای گفتم: محمد به روح مادرت بگو چی شده؟ بغض اش ترکید و گفت عرفان رفت. همین. نمیدانم من تلفن را قطع کردم یا محمد. نمیدانم از حرم تا هتل چه طور رسیدم. اشک امانم را بریده بود و میدانستم که واقعا عرفان دیگر نیست.

اشک هایم که خشکید زنگ زدم خانه مان مادرم که جواب داد، پرسیدم: مامان راست میگن، بگو که دروغه، بگو میخواستین با من شوخی کنید! و فقط به یاد دارم که چند دقیقه ای پا به پای هم اشک ریختیم، عرفان خیلی عزیز بود. خیلی عزیز.

ساکم را بستم و برای خداحافظی رفتم حرم و تکیه دادم به دیوار و با امام درد و دل کردم و حسابی اشک ریختم و خداحافظی.

با هر مصیبتی که بود غروب فردا رسیدم به خانه. با کسی حرف نمیزدم و پیراهن مشکی به تن کردم و نشستم روی پله های آلاچیق. نمیدانستم چه کار باید کرد، فکر اینکه فرشته چه کشیده، فکر مادرش امانم را بریده بود و رفتم خانه شان، مرا که دیدند همه آمدند برای تسلیت گفتن آخر میدانستند حساب من و عرفان جور دیگریست.

فرزند خردسال عرفان در آغوشم بود و با فرشته حرف میزدم. به من گفت: عرفان همیشه میگفت: مهدی از خودمونه، داداشمه. و یاد آخرین باری که با عرفان بودم در خاطرم تداعی شد. آمده بود دانشگاه دنبالم که برای صرف نهار باهم باشیم. کلی حرف زدیم و خدیدیم و عرفان آخرین حرفی که زد این بود که: مهدی خیلی دوست دارم، تو نبودی من باید میون این همه گرگ چیکار میکردم و خدیدیم و رفت و حالا من هستم و از عرفان فقط خاطراتش باقی مانده. دیروز آخرین پنج شنبه سال بود. اولین نفری بودم که سر خاک عرفان حاظر شدم. بعد از چند ساعت که فرشته و مادر عرفان آمدند حسابی خاطره بازی کردیم و جای عرفان را خالی! حالا من مانده ام و یک عرفان و یک ترانه ماندگار که هر وقت می شنوم انگار عرفان کنارم نشسته و تنها نیستم، عرفان برای من همیشه ماندگار است، هر چند نبود که ببیند روزهای سختی که بر من گذشت ولی یادش و خاطراتش همیشه ماندگار است.

خواندن ادامه مطالب