سیصد و شصت و پنج

بدون مقدمه، بدون تعارف؛ امروز درست سیصد و شصت و پنج روز است که در این وبگاه مطلبی ننوشته و منتشر نکرده ام. یک سالی که گذشت بر من تلخی و شیرینی های خودش را داشت، اتفاق ها و حوادث گاه و بی گاه خودش، من در این یک سال به جهانبینی خودم رسیدم، دیگر جهان هستی را آنچه که بسیاری از انسانها می بینند و درک می کنند، نمی بینم و درک نمی کنم. من با خدا دوستی عمیقی را آغاز کرده ام و دست خدا در دستان من است. موسیقی بیشتر لحظات زندگیم را پر میکند، از روزی که تصمیم گرفتم دیگر شنونده موسیقی نباشم و بلکه در مقام خالق پا به این عرصه بگذارم، خوشبختانه بازخوردهای مثبتی از کارهایم دریافت کرده ام و این یعنی مسیرم درست است و حرفی برای گفتن دارم. البته هنوز کد میزنم آن هم به روش خودم.
در این یک سال از هجرت دست کشیدم و بازگشتم به زادگاه خودم، به خانه پدری، هر روز هوای تازه استشمام میکنم. در این یک سال کسی آمد و پا به زندگیم گذاشت که خود زندگیست، دلیل بودنم، پاک، نحیب و دوست داشتنی، زلال، مهربان و دوست داشتنی و همین دوست داشتنی بودنش بوده که منِ گریزان از عشق، عاشق اش باشم. دختره افسانه گو، سامره. ما با هم ازدواج کردیم و حال این روزهای باقی مانده را با هم سپری می کنیم، باهم و در کنار هم.
در این یک سالی که گذشت هیچ دوستی جدیدی آغاز نشد و متأسفانه یا خوشبختانه خیلی از دوستی ها رنگ باخت و به پایان رسید، واقعا از صمیم قلب خوشحالم که دوستان زیادی ندارم و اندک دوستانی که هستند واقعا دوست هستند، از خدا میخواهم که در نشیب و فراز های زندگی دوستی هایمان حفظ شود و من هم دوست خوبی برای آنها باشم، در این جهان مخوف بدون دوست زیستن واقعا ترسناک است.
من به خود میبالم که با اینکه یک سال هیچ مطلبی در این وبگاه منتشر نکرده ام، باز هم مخاطبان عزیزی چون شما را دارم. چند ماه پیش معلم روزهای تحصیل متوسطه ام را دیدم و متوجه شدم که از مخاطبان این وبگاه است و مفتخرم که یک استاد بزرگ ادبیات گاهی نوشته های مرا میخواند و همینطور خوشحالم که آن دانشجوی عزیز از مقاله های من برای پایان نامه اش استفاده کرده. وقتی هر چند روز یک بار پیامی از شما دریافت میکنم یعنی اینکه واقعا هستم و همین بودن با شما و برای شماست که به من توان ایستادن داده است.
یک سالی که ننوشتم هر روزاش یک سال بود برای من، میخواستم با خودم خلوت کنم که بعد از یک سال دوباره بنویسم یا نه، باشم یا نه.
امروز تولد من است، نمیخواهم کلیشه ای با این روز برخورد کنم ولی واقعا در این روز غمگین می شوم. از اینکه به دنیا آمده ام خوشحالم، از اینکه قلب دختری را تسخیر کرده ام که همه دنیای من است خوشحالم. از امروز وارد بیست و هشتمین بهار زندگی می شوم، هر چند که دنیای من پاییزی و سرد است. غمگین بودنم بخاطر این است که توانسته ام وظیفه ام را در این زندکی ادا کنم یا خیر، آیا میتوانم یا خیر.
از امروز طبق روال سالهای قبل بیشتر باهم خواهیم بود، هر چند روز یک بار این وبگاه بِروز رسانی میشود، از روزهایم و از خودم بیشتر برایتان مینویسم.

خواندن ادامه مطالب

ز مثل زندگی، مثل زنده ماندن

هی میخواهم نبینم، نفهم، هی میخواهم ننویسم، میخواهم فقط زنده بمانم.
زندگی!؟ سالها پیش کوله بارش را بست و رفت و چند وقتی میشود که مرده است، زیر خروارها خاک آرمیده و حالا ما از او میخوانیم، میشنویم و مینویسم، برایش ترانه می سرایم و حتی برایش نقش بازی میکنیم. در سرزمین من هوا همیشه سرد است و پر سوز, حتی در مرداد داغ. اینجا مهر و محبت پیشکش اگر از کنار هم رد شویم و بهم نپریم باید خوشحال باشیم. اینجا گل ها نمیخندند، اینجا مدتهاست که پروانه نمی رقصد، اینجا مدتهاست همه اهالی شهر غمگین اند و انگار از چیزی میترسند. که حتی نمیخواهند به زبان بیاورند که چیست. اینجا سیاهی رنگ مورد علاقه بسیاریست. بانوان سرزمین من دیگر ندای عاشقانه دوستت دارم را باور ندارند بس که حیله و نیرنگ و درویی دیده اند. اینجا مردان دیگر عشق را نمیفهمند بس که خیانت شده چاشنی عشق. پسرکان و دخترکان سرزمین من خیلی زود بزرگ میشوند و هیچ خاطره سازی نمیکنند از روزهایی که روزی میشود حسرتشان. اینجا به لقمه نانی انسانیت خرید و فروش میشود و ما سالهاست که به حال خودمان رها شده ایم بی هیچ امیدی به آینده. اگر بمانی در بهترین حالت در فقر و افسردگی خواهی مرد و اگر بروی تو میمانی و یک حس غم که سرتاپای وجودت را در می نوردد. اینجا با نام خدا شروع میکنند و با نام خودشان تمام، اینجا سالهاست تنها هنر انسانها زنده ماندن است.

خواندن ادامه مطالب