عقاب اسیر

این روزها عجیب با خودم مشغولم، گذشته را که مرور میکنم و به حال می نگرم یک امپراطوری شکست خورده در ذهنم تداعی می شود. یک امپراطوری فروریخته در افکار یخ زده، یک جامانده در فصل های گذشته.به این فکر می کنم که روزی نامم برند بود در عرصه انفورماتیک و حالا ناشناخته تر از هر گمنامی که میشناسی و قبل تر هم جایی گفته ام که سعادت ما در گمنامی ماست. به این فکر میکنم که چه شد به یک باره از دنیای صفر ها و یک ها کوچ کردم و وارد دنیای پر از احساس موسیقی شدم. به آرزوهایی که برای جوانان این مرز و بوم داشتم و به اهدافم فکر میکنم. یاد روزها و شب هایی که به همراه دوستانم روی پروژهای بزرگ کار میکردیم، روی ایده هایی که مخصوص خودمان بود. روی ایده هایی کار میکردیم که بیمی از افشای آنها نداشتیم چون فقط خودمان می توانستیم به سرانجام برسانیمشان.

حالا مثل مجسمه یک گوشه از جهان سر به زیر مشغول نفس کشیدنم. سامره که هست هیچ هراسی نیست و راه ندارد به قلبم. بیشتر حواسم به سامره است تا کنارم احساس خوشبختی کند. سامره که هست بودن من دیگر مهم نیست… آمیخته شده قلب و روح و جانم با جان و روح و قلبش و هیچ باکی ندارم از گردباد های هر روز. لا به لای افکارم به میثم و ایده های مینیاتوری و زیبایش فکر میکنم، به اینکه چقدر به عنوان یک دوست برایش کم گذاشته ام. میثم همان دوستی که از اول بود و هیچ وقت و هیچ جا پا پس نکشید چه در روزهایی که با گریز از تعقیب می گذشت و چه روزهایی که همیشه زمستان بود. امیدوارم که میثم روزی صاحب حرفه ای ترین و به نام ترین برند تولید محتوای آموزشی ایران شود که دور نیست و من یقین دارم که لیاقتش بیشتر از این هاست. روزهای بعد راجع به میثم و پروژه رو به رشداش بیشتر برایتان می نویسم.

به حاج حسین فکر می کنم… چه روزها و لحظاتی که باهم سپری نکردیم… از شرق تهران تا غربی ترین نقطه این شهر دودی. حاج حسین مثل حاج حسین قصه ها خالص و خاکی و پر از مهر، مثل حاج حسین زیاد نیست، کسی که در اوج مشکلات همیشه یار و یاور رفیق اش باشد. به ایده ها و پروژه های کلان حاج حسین که فکر میکنم، میفهمم چه ذهن باز و روح بزرگی دارد. حاج حسین خدا همیشه یاورت باشد.

در میان افکارم به دوستانی فکر میکنم که هر کدام زخمی زدند و کمی نمک پاشیدند بر زخمم و راهشان را گرفتند و رفتند. به دوستانی که آماده بودند بروند و نه اینکه بیایند و بمانند. همیشه هراس از دست دادن عزیزانم با من است، سخت است که فرزند آخر باشی و پدر و مادرت در بستر بیماری. این روزها همیشه برایم غروب جمعه است. همیشه دلگیر، همیشه دلتنگ مثل یک عقاب اسیر.

اما گذشته از اینها همیشه قلبم با خداست، خدایی که آرامبخش قلب هاست و نیست رفیقی بهتر از او و او همیشه با من است…

خواندن ادامه مطالب

سیصد و شصت و پنج

بدون مقدمه، بدون تعارف؛ امروز درست سیصد و شصت و پنج روز است که در این وبگاه مطلبی ننوشته و منتشر نکرده ام. یک سالی که گذشت بر من تلخی و شیرینی های خودش را داشت، اتفاق ها و حوادث گاه و بی گاه خودش، من در این یک سال به جهانبینی خودم رسیدم، دیگر جهان هستی را آنچه که بسیاری از انسانها می بینند و درک می کنند، نمی بینم و درک نمی کنم. من با خدا دوستی عمیقی را آغاز کرده ام و دست خدا در دستان من است. موسیقی بیشتر لحظات زندگیم را پر میکند، از روزی که تصمیم گرفتم دیگر شنونده موسیقی نباشم و بلکه در مقام خالق پا به این عرصه بگذارم، خوشبختانه بازخوردهای مثبتی از کارهایم دریافت کرده ام و این یعنی مسیرم درست است و حرفی برای گفتن دارم. البته هنوز کد میزنم آن هم به روش خودم.
در این یک سال از هجرت دست کشیدم و بازگشتم به زادگاه خودم، به خانه پدری، هر روز هوای تازه استشمام میکنم. در این یک سال کسی آمد و پا به زندگیم گذاشت که خود زندگیست، دلیل بودنم، پاک، نحیب و دوست داشتنی، زلال، مهربان و دوست داشتنی و همین دوست داشتنی بودنش بوده که منِ گریزان از عشق، عاشق اش باشم. دختره افسانه گو، سامره. ما با هم ازدواج کردیم و حال این روزهای باقی مانده را با هم سپری می کنیم، باهم و در کنار هم.
در این یک سالی که گذشت هیچ دوستی جدیدی آغاز نشد و متأسفانه یا خوشبختانه خیلی از دوستی ها رنگ باخت و به پایان رسید، واقعا از صمیم قلب خوشحالم که دوستان زیادی ندارم و اندک دوستانی که هستند واقعا دوست هستند، از خدا میخواهم که در نشیب و فراز های زندگی دوستی هایمان حفظ شود و من هم دوست خوبی برای آنها باشم، در این جهان مخوف بدون دوست زیستن واقعا ترسناک است.
من به خود میبالم که با اینکه یک سال هیچ مطلبی در این وبگاه منتشر نکرده ام، باز هم مخاطبان عزیزی چون شما را دارم. چند ماه پیش معلم روزهای تحصیل متوسطه ام را دیدم و متوجه شدم که از مخاطبان این وبگاه است و مفتخرم که یک استاد بزرگ ادبیات گاهی نوشته های مرا میخواند و همینطور خوشحالم که آن دانشجوی عزیز از مقاله های من برای پایان نامه اش استفاده کرده. وقتی هر چند روز یک بار پیامی از شما دریافت میکنم یعنی اینکه واقعا هستم و همین بودن با شما و برای شماست که به من توان ایستادن داده است.
یک سالی که ننوشتم هر روزاش یک سال بود برای من، میخواستم با خودم خلوت کنم که بعد از یک سال دوباره بنویسم یا نه، باشم یا نه.
امروز تولد من است، نمیخواهم کلیشه ای با این روز برخورد کنم ولی واقعا در این روز غمگین می شوم. از اینکه به دنیا آمده ام خوشحالم، از اینکه قلب دختری را تسخیر کرده ام که همه دنیای من است خوشحالم. از امروز وارد بیست و هشتمین بهار زندگی می شوم، هر چند که دنیای من پاییزی و سرد است. غمگین بودنم بخاطر این است که توانسته ام وظیفه ام را در این زندکی ادا کنم یا خیر، آیا میتوانم یا خیر.
از امروز طبق روال سالهای قبل بیشتر باهم خواهیم بود، هر چند روز یک بار این وبگاه بِروز رسانی میشود، از روزهایم و از خودم بیشتر برایتان مینویسم.

خواندن ادامه مطالب