بهاری که گم شد نگاری که رفت

بهاری که گم شد نگاری که رفت
هوایی که کم شد عزیزی که رفت
آسمان غم گرفته زمین گوشه گیر است
من اینجا تو بی من و لبخندی که رفت
درختی که افتاد غنچه ای که نشکفت
مردی که گریست و غروری که رفت
سپاهی که مغلوب شد، جنگ پایان گرفت
سرزمینی که فتح شد، پادشاهی که رفت
زمانی که ایستاد و تو نیستی هنوز
چایی که یخ کرد و مردی که رفت

خواندن ادامه مطالب

این دل که دلتنگته

هر روز جای خالی تو حس میکنم
من اینجا تنها این دل که دلتنگته
تو ابرای پاییزی میگردمو
تو اونجا که این دل که دلتنگته
تو عاشق ولی سرد و دلگیر از زندگی
من عاشق که دلگرم و دلتنگته
این عشق چیزی جز تباهی نداشت
برای این من که سخت دلتنگته
هر روز تنها بی تو نفس میکشم
نفس هام بی تو که دلتنگته
تو دلتنگی و به روت نمیاری که
این من که دیونه وار که دلتنگته

خواندن ادامه مطالب

آسمان دل ما بی ابر همیشه بارانیست

آسمان دل ما بی ابر همیشه بارانیست
بی حضورت چشم ما بی غصه بارانیست
پر شده از عطر وجودت حوالی ما
شکوفه های پاییز چقدر زیباست اما بارانیست
باران دیگر آن توفیق سابق را ندارد
کم کم ببارد خوب است اینجا همیشه بارانیست
رفتن همیشه بغض و درد دارد با خودش
تو رفتی درد و بغض هم حالشان بارانیست
پاییز را دوست دارم اما لعنت به مهر
که مهرت را برد از دلم از بس که بارانیست

خواندن ادامه مطالب

بی هوای من و تو آسمان حال عجیبی دارد

بی هوای من و تو آسمان حال عجیبی دارد
باده و می با مستی من ماجراهای عجیبی دارد
منظومه عشاق جهان دفترش خط خورده است
بی حضورت در بر ما دفتر عشق یک غزل کم دارد
تو کجایی، من کجایم در این گنبد گیتی
اختران در گردشند و آسمان یک قمر کم دارد
تلخ میخندی به ما جانا، صحبت دوری میکنی با ما
این چهره غمگین ما سالهاست خنده ای کم دارد
بی می و ساغر و ساقی دم به دم مست میگردم ولی
تو نباشی میخانه دل ساغر و ساقی و می کم دارد
بی دلا بی مهر یار و مستی چشمان یار
این تن فرتوت ما یک نفس کم دارد

خواندن ادامه مطالب

ماه شب آرای من چرا سحر نمی شود

ماه شب آرای من چرا سحر نمی شود
از دل پاره پاره ام غصه بدر نمی شود
از اختران بپرس راز دل خون مرا
شق القمر نمیشود، چرا سحر نمی شود
از غم دوری ات، جان به بدن نمانده است
درد تمام نمی شود، چرا سحر نمی شود
نور تویی، حور تویی، شقق تویی، فلق تویی
از سر ما، مستی ما چرا بِدر نمی شود
بار الها چرا این شب تار و تیره ات
به انتها نمی رسد، چرا سحر نمی شود
از رخ یار دلبربا شمس خجل گشته است
بگو چرا این شب تار، چرا سحر نمی شود
این دل ما از غم تو دگر جوان نمی شود
این شب تار و تیره ام، بی تو سحر نمی شود

خواندن ادامه مطالب