رها

در زمانه ای زیست میکنیم که بخندی میگویند چه دلخوش است، گریه کنی میگویند به غم دائم مبتلاست و اگر خنثی باشی، بی هیچ اشک و لبخندی؛ میگویند از احساس نشانی ندارد، بد زمانه ایست نازنین و حال در این دوران خاکستری از زمانی که در آن گم شده ایم نبودن تو هم برای ما شده غوز بالای غوز، تو نیستی، دست هایت را نمی توانم بفشارم، صدایت پر نمی کند خانه دل را از عشق و چشمهایت نمیبیند حال این روزهایم را و از من چه انتظاری می رود که دل مرده و غمگین نباشم. امشب ماه، ماه دیگریست، نورانی تر، زیباتر، ماه تر و چقدر خوب میشد که باهم، دست در دست هم، شانه به شانه هم در سرمای مرموز این پائیز زیبا به تماشای کامل ترین ماه نیم قرن اخیر بنشینیم تو بخندی و پر شود فضا از عشق و دنیا فراموش نکند که هنوز زیبایی های خودش را دارد و رها شوی در من، من گم شوم در تو، ما شویم با هم.
قاب عکسی که گوشه میز جا خوش کرده، تصویر تو را دارد ولی بویی از احساس نبرده، خیره میشوم به تصویر تو و شعر میخوانم برایش و شعر می خوانم برایت…

خواندن ادامه مطالب

گلهای شمعدانی

پائیز باشد، غروب باشد آن هم دلگیر،تنها باشی، بی هیچ نشانی از دوست و دلگیر باشی از خودت، از همه و این کابوس دیوانه وار رهایت نکند، حتی وقتی که بیداری. یک گوشه، دنج خالی از هیاهو نشسته ام، خیره به آسمان و لبخند میزنم به استکان چایی که مادر برایم آورده و شاد از اینکه هنوز دنیا خوبی هایش را دارد، مادر که باشد خوبی های دنیا هنوز سرجایشان هستند.
یک نگاه به گلهای شمعدانی داخل گلدان که بی هراس از هجوم سرمای پائیزی جا خوش کرده اند و یک نگاه به درخت بی برگ گوشه حیاط که به پائیز لبخند زده. همه اینها خیلی زود از ذهنم گذر میکنند و من به این می اندیشم که کجاست آنکه باید گلهای شمعدانی گلدانها را سیراب کند، با دستان لطیف و صدای پر مهرش برایشان از امید بگوید و به من لبخند زنان عشق هدیه دهد. چقدر دلم برایش لک زده، چقدر از نداشتن اش غمگینم، گاهی اندیشه کنان غرق در این افکارم که هنوز او از آن من است، گاهی در خیال، خود را در منظومه چشمان اش رها میکنم و رها میشوم در خیال…
صدای دلنشین مادر من را از عالم خیال به عالم واقعیت کوچ میدهد، که چای ات را بنوش یخ کرد. صدای دعا های پدر معنویت می بخشد به فضای خانه ی ما، سر سجاده اش با خدا راز و نیاز میکند و خوشحالی را می خوانم از لبخند رضایت بخش اش که همه چیز خوب است. پائیز با یک خنکی سرد به من تلنگر میزند، استکان چای که هنوز گرمایش را با خود دارد وجودم را گرم می سازد، و من هنوز و همیشه به رها می اندیشم که چقدر جای خالی اش پر کرده سراسر زندگیم را، چقدر نیست و این نبودن هایش تیشه بر تن فرتوت من است… خیلی قبل تر گفته بودم سهم من از دنیا نرسیدن بود نرسیدن به رها نقطه پر رنگ زندگی من است که پشت این صفر ها و یک های لعنتی جا خوش کرده…

خواندن ادامه مطالب

بادهای شمالی

این روزها خیلی دوست دارم بنویسم حالا فرقی نمی کند سیاسی باشد، فرهنگی باشد و یا چیزی بنویسم در حیطه تخصصی خودم طراحی نرم افزار؛ انگار واژه ها با من قهرند، دنیای این روزهای من خاکستریست، رنگی که دوستش ندارم و کم کم داریم به پاییز میرسیم، پاییزِ تنهایی و روزی نیست که ترانه پاییز قمیشی بر لبانم جاری نشود با ملودی های سلتیک.

باد های شمالی نوید پاییز را می دهند و من چقدر مشتاقانه به انتظار نشسته ام تا بیاید فصل مورد علاقه ام. این روزها تاریخ تکرار میشود کسانی که رفتند زمزمه بازگشت دارند و کسانی که هستند زمزمه رفتن. انگار نمی دانند من از رفت و آمد ها بیزارم اگر می روی برو خدا به همراهت و برای همیشه و اگر می آیی بمان دَمت گرم و سرت سلامت باشد.

از پنجره به بیرون خیره می شوم و به دوستانم فکر می کنم که روزی چقدر دور و برم شلوغ بود و من چقدر خوشحال بودم، به هدفم فکر میکنم که اگر بخواهم با خودم رو راست باشم کمی عقب مانده ام و به همه دست انداز ها و پیچ و خم های جاده و فکر میکنم به کسانی که هستند تا ابد کنارم و بودنشان نعمت است و به خدا فکر میکنم که چقدر مهربان است و بزرگ که هست همیشه حتی اگر من نباشم، ما نباشیم. نور سراسر جاده را گرفته و خودرو ها در حال حرکت اند و من در فکر ایجاد یک پروژه دیگر از همان پروژه های پاییزی.

خواندن ادامه مطالب